چشمات اذیتت نمیکنه؟؟

امروز خب طبیعتاً چون پنج شنبه بود و دبیرای ما مردن حتما قیافه من باید شبیه بقیه پول خیارشور باشه و سگ جوش بزنم :| 

بعد زنگ آخر دیگه همه رد داده بودیم. دوستم روی تخته وایت برد کوچولوش داشت جواب مینوشت. تخته هه بزرگ بود. دبیره گفت : اذیتت نمیکنه؟

منم ادامه دادم : چشمات؟ 

پررو میگه نه تخته ت تخته ت ! 

بخوره تو سرررررت -_-

* بعد زنگ خورد نمیذاشت بریم بیرون غذا بخوریم :| بعد من کلی جیغ زدم. رفتم غذا بخورم غذام خراب شده بود :(((

  • آندرومدا :)
  • پنجشنبه ۲۶ بهمن ۹۶

کله سحری

شما تصور کن موش آب کشیده طوری، زیر بارون، چرق چرق برف پاک کن، طعم خامه، ورق خوردن کتاب مریم، رطوبت شیشه، صدای چارتار و فکر و فکر و فکر ...

  • آندرومدا :)
  • چهارشنبه ۲۵ بهمن ۹۶

۴ سال پیش فردا !

سوار ماشین شدم. کله سحر، تو سرویس، وسط زمستون، عربده کشید و گفت ولنتاینتون مبارک ^~^ و برای من سوال بود که ولنتاین فحشه الان، اسم ماشینه، انقلابه، چیه :|| بعد گفتن روز عشقه. بعد گفتم لابد ولنتایمه، اشتباه میگن ولنتاین :| ولن هم سینونیمِ لاوه :|

اره خلاصه همچین دختر خانوم و چشم و گوش بسته ای هستم #افتاب_مهتاب_ندیده •~•

+ و امروزم از بالای پله ها شوت شدم پایین ^_^ دیگه داره برا همه عادی میشه :`|

  • آندرومدا :)
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

مثِ بوی بارونِ امروز...

+ درسته که خراب بودن آیفون مانع خوب بودن حالم میشد ولی خب تا وقتی همسایمون هست که شانسی بیاد در و وا کنه مخور غم گذشته.

+ فردا :|| امتحان هندسه به کنار ، تحمل این معلم زبان از توااانم خارجه -_- 

+ گند زدم! ماست مالیشم کردم! ولی حرف دلمو گفتم و فهمید! این برای قدم اول برای یه دختر خنگ و خاک بر سر نبودن خوبه دیگه! نه؟

  • آندرومدا :)
  • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۶

پیشی پشمالو بمیری -______-

بعد از مدرسه بابام اومد دنبالم رفتیم بیرون. بابام جایی کار داشت و من مجبور بودم بعد از گذروندن ۸ ساعت توی مدرسه، یه ساعت توی ماشین خاموش بشینم.  خب آدم رد میده دیگه -_- یهو دیدم یه گربه خیلی کیوتی کنار ماشینه ^~^ بعد یهو نمیدونم چم شد صدامو نازک کردم با یه لحن بچگونه شروع کردم چرت و پرت گفتن.

- پیییشششییی پییییشیییی پششممااالوووو کجاااا مییییریییی پیییشیییی 

و جیغ گونه و با صدای نازک بچگونه، این جملات لوس تکرار میشدن ... همزمان شروع کردم پرتقال خوردن .. بعد چون توی ماشین ابزار موناسب نبود بطرز فوق العاده چندش آوری پرتقال میخوردم تا حدی که دستم تا پانکراسم پیش رفته بود ^_^ همچنان پییییشییی پییششششیییی پشمااالوووو تکرار میشد تا اینکه پرتقالو نزدیک دهنم بردم و دهنمو مث گراز وا کردم و دیدم در یه شاسی بلند خیلی خفن تا ته بازه و همه دارن با قیافه ۰_۰ منو نگاه می کنن. 

آره خلاصه یه لبخند ژکوند زدم و سریعاا سرمو بردم پایین و نشستم کف ماشین #نو_آبرو_نو_حیثیت

  • آندرومدا :)
  • شنبه ۲۱ بهمن ۹۶

من ضد کائنات و کائنات ضد من...

دیروز دقیقا همینجوری بود :|

  • آندرومدا :)
  • جمعه ۲۰ بهمن ۹۶
• I set fire to the sky; Yeah, exactly me •
هشتگ
نویسندگان