NoboD

مشکل بچه های کلاسمون امتحانه. من اصلا این امتحانای مسخره فرمالیته برام مهم نیست چون هرچی بیشتر خودمو بکشم بیشتر گند میزنم. یعنی اگه پارسال بود خودمو می کشتم برا این نمرات مزخرف. ولی وقتی میبینم واقعا نمیفهمم بیخیال میشم.‌ 

مشکل من اینه که واقعا الان نیاز دارم به اون. که اونجوری زشت بخندیم باهم. به جرز لا دیوارم بخندیم تا خوب شم تا بخندم خوشحال باشم. الان واقعا به هم نیاز داریم. واقعا... دلم میخواد سر بذاریم رو شونه هم گریه کنیم.‌به هرچی چنگ زدم نشد. گفتم بیا خونمون ..‌ باز کلی خندیدیم..‌ شدیم مث قبل... خیلیم نه ها ولی خوب بود. اما فرداش همه چی مث قبل گند شد.

تکلیفم روشن نیست ‌ این بلا تکلیفی مزخرفه. شاید خوب شه شایدم نه. ولی هیچکی غرغرای منو نمی شنوه. هیچکی حاضر نیست سر بذارم رو شونه ش گریه کنم بعد برام بیوگلز بخره. 

لاقل کاش هوا بارونی نباشه.

بیخیال بابا خاک تو سرت باز تو شر و ور گفتنات شروع شد؟

هی... خدایا شکرت ❤

- دلم چند روز آزادی مطلق می خواد... دلم پرواز می خواد... جیغ بزنم و بخندم‌‌‌...

کاش بارون میومد و می شد که برم بیرون و تو این خیابونای خلوت هرچی دلم میخواد گریه کنم و هیچکی نفهمه. Nobody.

 تازه مهم تر که دلم می خواد فحش بدم :|

  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • آندرومدا :)
    • پنجشنبه ۱۱ آبان ۹۶

    چنین :|

    معلممون گفت از رو کلمه ها بخونم.

    من: life span عمر

     بچه ها: life span عمر

    من: pain درد

    بچه ها: کوووووفففففت زَّهههررررررررمّّاااااررررر

  • ۷
  • نظرات [ ۵ ]
    • آندرومدا :)
    • سه شنبه ۹ آبان ۹۶

    بزرگ شدن ...

    اسمت که میومد، تنم می لرزید، تب می کردم، کف دستام عرق می کرد، نوک انگشتام یخ میزد.

    دیگه این خبرا نیست... داری گم میشی از فکر و ذهن و خیالم. خوبه... نباش.

    - کی میتونه این دلُ سرُ سامون بده؟

  • ۹
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۵ آبان ۹۶

    روی سنگ قبرش بنویسید:

    از بس ترشی خورد کهیر زد مُرد :|

  • ۶
  • نظرات [ ۵ ]
    • آندرومدا :)
    • پنجشنبه ۴ آبان ۹۶

    ژلوفن...

    شنبه، یکشنبه، و پنجشنبه ها از نفرت انگیزترین روزهای هفتست. چرت. مزخرف. مسخره. اعصاب خورد کن. همه چیِ بد اصن. بغضی که از صبح خِرمو میگیره تا شبش ول نمیکنه.‌ مامانم می فهمه... شاید بقیه حتی! 

    نمی خوام، اصلا نمی خوام با تلقین های مزخرف، تاریخِ ۲ سال پیش باز تکرار شه. از هرچی میترسی سرت میاد اینجا صدق نمی کنه! چون من، صد در صد و یقیناً مطمئن بودم از ‌پسش بر میام. و حالا از پس بر اومدنی در کار نیست و من دارم گند می زنم!

    نیاز داشتم برم بیرون و بگردم و طبق معمول کی بود که حوصله گردوندن منو داشته باشه و خزیدم رو تختم و اشک ریختم و با خودم گفتم وقتی دیگران اینجوری میشن چی بهشون میگم؟؟!! همونارم به خودم گفتم اما نه در مورد خودم صادق نبود! یاد خدا افتادم... آخ منِ احمقو!! خدا رو یادم رفته بود!! گفتم نماز حالمو خوب میکنه! پا شدم و به نیت خوب شدن حالم خوندم... با همون چادر گل گلی نازک بندریه... همونکه دوسش دارم... همونکه آبجی لیلا اینا خریده بودن...

    نمی دونم.تسلیم شدن جلو آدمایی که ازت انتظار فتح کهکشانهای دور دست رو دارن حکم مرگ غرور آدمو داره.

    + :) دلم برا از خنده ضعف رفتنا و لُپ درد عا تنگ شده. اینکه با ریحانه وقتی داریم از پله ها بالا می ریم بخندیم و بعدش به هم نگاه کنیم و با هم بگیم آی دلم! بعد پوکرِ مدلِ مخصوصِ خودمون بشیم بگیم هشتگ تفاهم. ولی آخه مشکل جدید دیگه اینه که من برای اون کافی نیستم... واقعا نیستم.

    + دیگه نمیخوام کسی منو ببره بیرون. یا حتی برام پونصد تا بیوگلز بخره. حتی نمیخوام داداشمو راضی کنم که بخاطر دربی هم که شده برو چارتا دونه کوفت بخر. دلم لاقل یه ساعت گریه می خواد... تنهای تنها.‌‌‌‌.. خودم و خدا.

    + چقد نوشتن خوبه... از گریه هم بهتر؟ آخه من از این آدمای لوس که دم به دیقه اشکشون دم مشکشونه بدم میاد. متنفرم خب. اما تبدیل شدم به دقیقا چنین دختری. الان باید از خودم متنفر باشم؟ نیستم خب. الان من گناه داره نباس اذیتش کرد که. من داره یه اهنگو هی پلی میکنه... چی شد پس اون I set fire to the rain؟

  • ۴
  • نظرات [ ۱ ]
    • آندرومدا :)
    • پنجشنبه ۴ آبان ۹۶

    پنجشنبهٔ ما لاکچریا :|

  • ۵
  • نظرات [ ۶ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶

    خیدا :|

    امروز تو کنفرانس دفاعی، قطع نامه بین ایران و عراقو گفتم پایان نامه :| 

  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶

    که اکسیژن عشق تو خفگی داره ...

    نمیدونم چرا من در مجاورت ریحانه و شکیبا انقد وحشی شدم :|| قبلا خیلی لطیف میخندیدم، الانا مث کروکودیلا آرواره هامو میگشایانم و تا شعاع پنج فرسخی پهن میشم کف نیمکت برا یه خندیدن :|||

     ریحانه بهترین دوستم و بغل دستیمه چند ساله.. همیشه پیش هم میشینیم. امروز ریحانه رفت یه جا دیگه که جواب سوالای امتحان فیزیکو با یاسی چک کنه (میدونه من اسکولم :|) بعد برگشت گفت چقد خوشگلی :// راس میگه آخه همش تو پانکراس همدیگه ایم فقط دماغ و دهن همو میبینم :||

    تنها کسی که پفیلاهای بدمزه مدرسمونو میخوره منم که حتی وقتس فاسد بودن همشونو خوردم *_* دیگه میگم همون همیشگی :|| حالا انگار بیف استراگانفه :/

    مهر به در *_*

  • ۶
  • نظرات [ ۴ ]
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    بله :|

    از اتاق فرمان اشاره میکنن علاوه بر پنجشنبه ها، جمعه ها عم باید بریم مدرسه :|| اخه لعنتی عشق مدرسه به ماعم حدی داررررره 

  • ۳
  • نظرات [ ۳ ]
    • آندرومدا :)
    • يكشنبه ۳۰ مهر ۹۶

    هشتگ پیشرفت :||

    از نمره ۰.۷۵ از ۵ توی ریاضی

    به ۱۱ از ۱۵ توی شیمی رسیدم :|| برید حال کنید اصن ;D

    البته شیمیو براحتی میتونستم ۱۵ شم ولی واقعا اون همه سوال سخت و محاسباتی رو توی ۳۰ دیقه نوشتن سخت بود. 

    میدترم زبان عم خوب ندادم، ولی گند عم نزدم. ولی خاب از معدود دفعاتی بود که نتقلبیدم :|| برق رفت سر امتحان :/ 

    چقد امروز با شکیبا و ریحانه خندیدیم واقعا... آجغالا سر به سر من میذارن -_- به عمتون بخندید -_-

  • ۳
  • نظرات [ ۵ ]
    • آندرومدا :)
    • شنبه ۲۹ مهر ۹۶

    جمعه

    دیشب مهمون داشتیم. خوش گذشت... خسته بودم اما تا ۱ بیدار موندم. صبح نزدیکای ۹ بیدار شدم و تا ۱۱ یللی تللی کردم :| و بقیشو کارای مدرسرو انجام دادم تا ۲.

    از سه و نیم اینا عم تستای فیزیکو زدم. خیلی کندم :| برا هر سوال ۲ دیقه و خورده ایه میانگین زیاده.

    الانم که کلی نی نی اومد خونمون *_*

  • ۳
  • نظرات [ ۳ ]
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

    هشتگ در ماشین جلف نشوید :|

    امروز داشتم از مدرسه بر میگشتم تو ماشین داشتیم اهنگ گوش میدادیم.

    بعد یه اهنگ ریتمیک قشنگی بود اصن. بعد من یه حرکتی زدم با گردن و اینا :|| بعد ماشین بغلیه یه نیسان بود :// دید منو :/ و شانس من آناً ترافیک شد :/// حالا مگه نیسانه از لوزالمعده ما میرفت اونورتر؟؟؟

    من: میشه بری؟ :|

    • تفاهم بین من و پسر همسایمون موج میزنه. صبح همزمان میریم، بعد از ظهر همزمان برمیگردیم.

    • فردا مدرسه رفتن همانا و حل کردن ۲۰ صفحه تست همانا :| کلااااااس زبااااااان :(((((( لیسنیییینننننگگگگ و ورررررکبوووووک  -_-

  • ۶
  • نظرات [ ۱ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۲۶ مهر ۹۶

    چه فرقی دارن خو :||

    معلم ریاضیمون گفت بالااغیرتاً خووشششش خطططط بنویسیید. منم گفتم نااااامووووسساااااا... 

    بد نیگا کرد :||| خیلی بد :||||

    • نیمکتای مدرسه شمام خیلی سفته؟ -_-_-_-_-_-

  • ۹
  • نظرات [ ۷ ]
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۲۴ مهر ۹۶

    سرما خورده نوشت

    روز سختی بود. حال های مختلفو باهم قاطی داشت :| مث روانیا ذوق ناهارمو داشتم که جوج بود با دوغ *_* بعد درست زنگ قبل ناهار امتحان شیمی داچتیم و حدود ۱۲ میشم:| لاقل اگه پنج دیقه وقت میداد ۱۷ میشدم :|||

    این روزا عم کلا مث این زن حامله عا دل نازک و عصبی شدم‌. به دلایل مسخره ای هم. مث شکست عجقی خورده عا نشسته بودم رو نیمکت تکیه داده بودم. ناظممون اومد، خیلی مهربونن کادر مدرسه مون... گفت از صب چرا دپی؟ فامیلیت چی بود؟؟ ینیا اصن نمیتونستم حرف بزنم بس که بغض داشتم. فامیلمو گفتم، اسممو بلد بود :/// گفت چی شده؟ ریحانه جا من گفت امتحانشو خراب کرده. دوس داشتم بگم نه امتحان به درک. گفت عییییییب ندااااااره و کلی حرف زد. منم دیگه نتونستم اصن ،چون توجه جلب شده بود سمتم گریه کردم :| حتی وقتی اومدم خونه :|| حتی الان :||| همین الان :||||

  • ۳
  • نظرات [ ۲ ]
    • آندرومدا :)
    • يكشنبه ۲۳ مهر ۹۶

    اندر احوالات ناهار

    درسته که فردا هم امتحان شیمی دارم هم دینی، جغرافی هم میپرسه و من فقط وقت کردم شیمی بخونم و قطعا همشونو زیر ۱۷ میشم،  و سرما هم خوردم حتی اما...

    اما چون  قراره فردا ناهار چلو کباب ببرم مدرسه نمی میرم *_*

  • ۵
  • نظرات [ ۴ ]
    • آندرومدا :)
    • شنبه ۲۲ مهر ۹۶

    ثبت احوآل

    - خورشید خیلی کتاب میخونه. از اون ادمای خفنه که لفظ قلم حرف میزنه و با جنبه ست . آخرین جوابِ آیزاک آسیموف رو بردم براش چون میدونستم آسیموف میخونه. تولدش بود. وقتی بهش کتابه رو دادم بغلم کرد :) 

    - از وسط زنگ فیزیک حالم بد شد. اگر هرکس دیگه ای جز خودم بود خوب بلد بودم چطور دلداریش بدم اما همیشه حرفام برای خودم صدق نمیکنه. زنگ ناهار ریحانه می گفت چته؟ چی می گفتم؟ غذام که تموم شد بیشتر گیر داد. عمرا اگه میگفتم. فقط زدم زیر گریه. ماتش برد. من و گریه؟ با همون چند قطره اشک آروم شدم. 

    - توی کتاب شیمیمون جدول مندلیفه. دبیرای ۵شنبمون مردن. من چون میز اولم کتابمو برداشت با کتاب من درس بده. توش کد ها و رمزای جدول مندلیفو نوشته بودم. کتابمو واکرد اون صفحه جدول مندلیف اومد. گفت بچه ها جدولو با کد حفظ کنید اما کدای با تربیت   :|| دقیقا با من بود :// 

    دهمای تجربی خیلی خرخونن. دهمای ریاضی ۲ هم همینطور . کلاس ما پایه ترین و اراذل اوباش ترینه *_* 

    زنگ که خورد بیایم خونه، ریحون داشت کیفشو بطرز ناجوری میذاشت رو شونه ش. اداشو بطرز ضایع و شرم آوری در آوردم. چشم چرخوندم دبیر ریاضیه قیافش اینطوری بود 0_0

    کللللی تست ریاضی و شیمی + معنی کلمات ادبیات + تمرینای هندسه + خلاصه نویسی هندسه + امتحاااااان شیمی = کارایی که تا شنبه باید انجام شه :||

    تازه مهمون عم داریم بصورت کنگر اند لنگر طور.

    - قرار بود پستی نوشته نشه :) فضای این وبلاگ خیلی مزخرف شده. وبلاگ جدید هم زدم، به محضش سریع حذفشو زدم :| دوست دارم مث اوایل دیوونه طوری بنویسم.. همونقدر اسکول وار و جیغ جیغو طور. بزرگ شدن یه تله ست.

  • ۸
  • نظرات [ ۴ ]
    • آندرومدا :)
    • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶

    +

    حالش خوب نبود ، از بی معرفتیای دنیا...

    اسممو نوشت. یه قلب گذاشت اینورش، یه قلب اونورش. 

    ذوق کردم. اسمشو نوشتم... با سه تا قلب...

  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶

    هشتگ کند ذهنی و آندرومدا

    می خواستم از کلاس برم بیرون، در زدم :| خدایا چرا این زندگیو تموم نمیکنی؟...

  • ۴
  • نظرات [ ۳ ]
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶

    اولین دستاورد درخشان این سال تحصیلی

    امطاهان ریاظی از ۵، هفطاد و پنج ثدم شدم. یا بهم افتخار کنید یا می کشمتون 😂

    # من همونم که می خوام به امیریان بگم من المپیاد نجوم 😂

  • ۵
  • نظرات [ ۶ ]
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶

    ParadoX...صرفاً جهت دلخوشی...

    امروز حالم خیلی بد بود. از روز قبلش قاطی بودم. دوست داشتم بریم بیرون. واقعا حالم از همه چی داشت به هم می خورد از میز تحریرم از میز کامپیوتر از مدرسه از کتابام از اتاقم از همه چی. 

    بابام نیومد، خوراکی خریدیم و رفتیم... 

    یه ساعتی توی یه پارک جنگلی نشستیم. عکس گرفتیم. لامصب خیلی خوب افتادم تو عکسا :|| بعد حالا با دوستام میرم بیرون و مدرسه شبیه پی پی میشم به واقع :|

    یه خونواده ای آتیش روشن کرده بودن، بدون خاموش کردنش رفتن... از خدا خواسته رفتم پیشش. سردم بود، دیگه چشام داشت میسوخت از داغی اتیش. هیشکی نبود... من بودم و یه اتیش بی رمق‌‌‌... چای لاهیجان، کمرنگ خوشمزه داغ... 

    و طبق معمول اگه از اونجا پیتزا نخوریم میمیرم به واقع :||

    • و بزرگترین فداکاری عمرم این بود که یک سوم پیتزام + یک چهارم نوشابمو دادم مامانم بخوره... ثبت شه لطفا. هی عم نگید بهشت زیر پای مادران است... بهشت زیر پای آندرومدایان است و بس‌.

    همه اینا در حالی بود که من داشتم از دسشویی میمردم :|| 

  • ۶
  • نظرات [ ۳ ]
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۱۴ مهر ۹۶
    • I set fire to the sky; Yeah, exactly me •
    موضوعات
    نویسندگان