مای نیو وبلاگ :))))

داداچا و خواهران :) اگه دوز داشتید این وبلاگ رو دنبال کنید :) : 

طلوع - نجوم و کیهان شناسی

۳ حرفاتون:)

و میتونیم رتبه هم بیاریم حتی :)

- میتونم بگم تئاترمونو تقریبا بی نظیر اجرا کردیم. به خاطر اینکه تا حالا هیچ کجا توی هیچ تمرینی انقد خوب حس نگرفتم. و طبق تصورم آخرای تئاتر سوتی عظیمی دادم :/ دیالوگم کامل از ذهنم پرید :/ پر :/ پر :/ به حدی که رفتم عقب و زهرا اولشو گفت " دستای منو باز میکنید؟" و بدین سان خودمو کشیدم جلو و با زاری و التماس خودمو انداختم زمین و دستامو ب سمت شونصد نفر نیش گشاد گرفتم " دستای منو باز میکنید"؟ 

-  بهار عالی رفت نقششو. یه داوره انقد خوشش اومد. تازه بهمون گفت خسته نباشید بچه ها ^^ ب هیچ گروهی نگفته بود ^^

- وای خدای من یه صحنه راضیه باید دراز میکشید روی تخت بیمارستان :/ پاشو گذاشت روی تخت- تخت یهو پرید بالا :/ من؟ :/ من ؟:/ 

- از 2 تا تئاترای دگ هم خیلی خوشم اومد. ولی یکیش طنز بود ولی خاب فقط خنده دار بود و بنظرم از لحاظ محتوایی امتیاز نمیگرفت. یکیش هم طنز بود و از تمبک استفاده میکردن و خیلی جالب بود نحوه بازیشون.

- واقعا قبلش استرس نداشتم . اصلا! ولی تا زنه اومد گفت بعدش نوبت مدرسه شماس عربده هایمان ب هوا رفت :)

- تنها نکته منفیش این بود ک جلو آینه مستراح گریممون کردن ://

- خوراکیامم نخوردم :/ مامانم کلی دعوام کرد ولی الکی بهش گفتم ناهار خوردم :/ ولی خب یه نصفه کلاب خوردم.

- وای وای من چقد شانسم بوقه :/ توی خیابان بودیم. از سالنه اومدیم بیرون. خواستیم سوار ون شیم. من کلاب دستم بود. کلابم رفت زیر ماشین :///////////////////////// رفت زیر ماشین :/ زیر ماشین :/

- لباسم سفید بود. گریمم سفید بود. بهار میگفت شبیه عروس شدی :/ بعد خودش لباس مشکی تنش بود وسط سالن هی ادا در میاورد میگفت بیا خانومم ://

- جعبه کمکهای اولیه روی پام گذاشته بودم. یهو صدای بوق بوق های قبل انفجار بمب اومد :/ من یه لحظه زل زدم ب بهار. یهو عربده ضبط بلند شد " حااااامد پهلانه ":/ 

- به حدی خندیده بودم که نمیتونستم آبه رو قورت بدم :/

- صدای اهنگو توی ون برده بود بالا، مردم توی خیابون داشتن میرقصیدن :/ حالا اصن اهنگه رقصی نبود :/

- وای یه گروه اجراش ضعیف بود. داورا یهو وسط تئاترشون بهشون گفت برید پایین. دلم خیلی براشون سوخت.

- وای خدا فکر اینکه فردا باید خودم برگردم خونه از مدرسه - خودم برم کلاس زبان- و نیز برگردم ممکنه ب امروزم گند بزنه :/

- وای امتحان دینی امروزو پیچوندیم . ژون :)

- چیشمام افتضاحه :/ پاک عم نمیشه لامصب :/

- 23 بهمن کم نظیر بود. خدا جونم همه اینا به خاطر توعه. دوست دارم :)

۶ حرفاتون:)

برادلی چاکرز

کتاب خوبی بود -.- با اینکه از لحاظ قلم و ادبیاتی در حد نوجوان بود باز هم نمیتونم ازش بدم بیاد. 

• میخوام برم رو مخ مامانم بذاره برم راهپیمایی ۲۲ بهمن :|| تا حالا نرفتم دوست دارم بیرَوَم :]

• نمیدونم چرا بچه های کلاسمون جنی شدن :|| هر روز اتود یکیمون گم میشه :|| و اتود منم امرو گم شد :| و امرو گرفتم :|| ماهیه ^^ 

• خط زیبایم و ماشین پلیسم نره تو جزایر لانگرهاوسِدون یه وَخ :]

• حوصلم سر رفته گشنمه حال ندارم حالت تهوع دارم اعصاب ندارم ذرت مکزیکی عم میخوام. از توی حلق ذرت مکزیکی فروشیه رد شدیم ولی برام نخرید پشگل 😒

۳ حرفاتون:)

بیسدُمِ بَمَن

• هرچی سخنرانی که اومده بودو نفرین کردیم نَمُرد :l اخه لامصبا روز جشن دیگه چرا سخنران میارین؟

• واسه جشن از بچه ها پول جمع کردن ک براشون ساندویچ بگیرن. منم یادم رفت پول ببرم :| خعلی غمبار ب کالاباسا نیگا میکردم. یهو همه اومدن گفتن ما ساندویچمونو بهت میدیم بیا. من گفتم نه . ولی نوشابه یکی از بچه ها رو تا ته خوردم. از ۳۰ نفر هم، نفری یک سوم ساندویچاشونو کَندَم. کرکر میخندیدن میگفتن تو بیشتر از مایی که پول دادیم خوردی :'|

• ریحانه عم خواست نوشابه شو وا کنه، گاز داشت، قبلش هی نوشابه هه رو تکون داده بود؛ درشو وا کرد و هرچی اون تو بود پاچیده شد ب من و میزمون و خودش :l

• با بی میلی وایسادم واسه کلاس ریاضی آی ام سی. ولی خعلی خندیدیم با ریحانه. استاده داشت حرف میزد؛ یهو صداش گرفت. خب طبیعتاً باید یه سرفه میکرد و ادامه میداد. اما ‌با همون صدا ادامه داد :l من؟ مُرده بودم :l

• "ته کلاس ردیف اخر صندلی اخر'' هم همین الان تموم شد :'] بعدی چی میتونه باشه؟ 

• باید اسکولیاب (اسطرلاب) درست کنم واسه علوم ^^ دوس ^^ 

۳ حرفاتون:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان