آآنـــدرومـــدآآ

- هیچ - جز همه چیز -

آآنـــدرومـــدآآ

- هیچ - جز همه چیز -

آآنـــدرومـــدآآ

آندرومدا اسم یه کهکشانه... نزدیکترین کهکشان به راه شیری... حالا حالا ها هم قرار نیست به ما بخوره!
تعریفی از آندرومدا میتونه " یه دخترِ خندونِ آشوبِ دوستدارِ کتاب و نجومِ معمولیِ معمولیِ اهلِ قصه نوشتنِ متنفر از علامت تعجبِ دیوونهٔ آنشرلی و خانهٔ کوچکِ عاشقِ پدر و مادرش " خلاصه بشه. به دنیای ناپخته من خوش اومدید :)

نمی دانستم از جان چشمهایم چه میخواهد... اما هر چه که میخواست آن را بد ربوده بود! 
بار اول که دیدمش ، بار اول که چشمهایش ، چشمهایم را ربود، ده سالم بود. عروسک موطلایی اش را گرفته بود به دست، و نوازشش میکرد. صندل های کوچک و نارنجی رنگش را از پا کند، عروسک را روی آلاچیق گذاشت...
فقط شش سالش بود؛ قدش کوتاه و جثه اش ریز بود؛ با تقلا از آلاچیق بالا رفت و عروسکش را روی پایش گذاشت و تاب و تاب تکان و تکان داد و برایش ترانه میخواند...
'' عروسک قشنگ من قرمز پوشیده ...
رو رختخواب آبی مخمل خوابیده... 
عروسک من چشماتو وا کن...
هر وقت که شب شد؛
اون وقت لالا کن... "
بقیه اش را بلد نبود؛ هی یک چیزی سر هم میکرد... دست های سخت و مشت شده عروسک را ناز میکرد و پاهای کوچکش را تکان تکان میداد.
خندیدم و زل زدم به صورت معصومش... صدای خنده ام را شنید... نمیدانم چه تعبیرش کرد که با اخم و عصبانیت نگاهم کرد.
زل زدم به چشمهایش؛ نخواستم و نتوانستم درونشان را خوب بکاوم. آن وقت ها بچه بودم؛ بلد نبودم چشم ها را بخوانم. البته که جز خشم توی آن یک جفت گوی عسل، چیز دیگری هویدا نبود. فقط مسخ طرح چشمهایش شده بودم. 
بار دوم که چشم هایش جادویم کرد هجده سالم بود. او روی همان آلاچیق داشت "بابا لنگ دراز" میخواند. این بار برخلاف جادوی قبل، خودش روی آلاچیق چوبی دراز کشیده بود و پایش را تکان تکان میداد... به سمتش روی سنگ های کف باغ رفتم. با صدایی که به گوشش خورد با ترس نشست و با همان چشمهایش ، چشم چرخاند و تا مرا دید، سلام کوتاه و زمزمه واری کرد. 
آمدم برایش شیرین زبانی کنم:
دوست داری؟
چشمهای لعنتی اش را گرد کرد:
چیو؟
کاش میگفت کی؟ آن وقت همانجا از خوشی میزدم زیر گریه.
به رخ معصومش لبخند زدم و بغضم را قورت دادم:
جودی رو.
بار سوم که دیدمش نوزده سالش بود. داشت می خندید و چمدانش را روی سنگ های سفید باغ می کشید. 
زهره ام ریخت؛ کجا میرفت؟
به کمکش شتافتم. چمدان را از دستهای ظریفش قاپیدم. با تعجب زل زده بود بهم. آخ... آخ لعنتی چشمهایت درد است یا درمان؟ 
مادرش داشت یک سبد خوراکی می برد بیرون... داشت بهم میگفت " پسرجان ما داریم میریم ارومیه... کلید خونه باغو وایسا بدم بت. به مامانت بگو گُلا رو آب بده ها. "
هیچی نگفتم. از آن پایین که نمی توانستم ببینمش؛ رسوا میشدم! به سمت پله ها دویدم و حالا از پنجره اتاق شیروانی میتوانستم داشته باشمش. دوست داشتم از همان بالا فریاد بزنم نرو چشم عسلی. دلم برایت تنگ میشود. دلم برایت پر میکشد. 
میخواستم دستم را به سمتش دراز کنم و بگویم اگر بروی، کی می ایی؟ تا کی انتظار نگاهت را بکشم؟
دوست داشتم زار بزنم و بگویم اول یک چیزی بگو... لاقل یک خداحافظی بکن بعد برو نامرد روزگار. 
اما هیچکدام فریاد نشدند، هیچ دستی دراز نشد، هیچ ضجه ای هم توی اتاق شیروانی شنیده نشد؛ فقط حبس شدند و ماندند توی گلویم؛ بغض شدند و همانجا ماندند. فقط سکوت بود... این چهار حرف لعنتی.
دفعه بعد ... خواستم ها... ولی...ولی خب نشد که ببینمش. همه دنیا سیاه بود... همه دنیا سیاه بود... من چشمهایش را نمی دیدم. اما خب میدانی؟ یکی داشت از خوشی ضجه می زد؛ یکی هی اسم خدا را صدا میزد... یکی هی با فریاد خوشی میگفت چشمهایم....چشمهایم...
بوی عطر تلخی زیر مشامم زد... صدای مردانه رسایی... چشم قشنگ حالا داشت برای او جیغ میکشید میبینم ... میبینم...
با چشم های من به کی زل زده بود؟ به کدام بینا؟ با کدام بینایی؟ به چشمهای من به چشمهای کی زل زده ای چشم عس..... چشمهای من چه رنگی بود؟

#آندرومدا

* قبلی *

  • آندرومدا :)

فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ﴿۱۲۳﴾

خدایا من تلاشمو کردم، بهت بیش تر از همیشه نیاز دارم. کمکم کن. تو این مورد فقط تو می‌تونی. جواب حال خرابیامو اونجوری که می‌خوام بده. خیلی دوست دارم. کمکم کن.

  • آندرومدا :)

استاد شیمیه بهمون گفته بود یه روز با هم اسلایم درست میکنیم. این جلسه ک داشت میومد بچه ها گفتن بگیم این جلسه درست کنه. خب مرد بود ما خجالت می کشیدیم مستقیم بهش بگیم. رو تخته من بزرگ نوشتم "چگونه اسلایم درست کنیم؟" 

:/

وقتی اومد اصن ندید، من مث دسته بیل اون وسط پا شدم گفتم استاد تخته!

نیگاش کرد و کوبید ب پیشانیش: آخ آخ یادم رفت. جلسه بعد جلسه بعد...

و من پوکر نشستم سر جام و غزل گفت دیدی چقد تند حرف میزنه؟ احتمالا رپ میخونه... بزی لی :))

* احتمالا آخرین پست این سال تحصیلی*

  • آندرومدا :)

- وای غزل دارم بالا میارم.

+ در کیفتو وا کن تو کیفت بالا بیار.

#مزحر_عهصاث

  • آندرومدا :)

- امروز علوم امتحان داشتیم. منم دیروز کلاس زبان داشتم تا 9 شب. ده شب شروع کردم خوندن تا 12... دوباره 5 صبح بیدار شدم خوندم. خودمو کشتم :/ امروز ک امتحان گرفت حالم از سوالاش بهم خورد. داداچ گلمون برداشته بود دو تا سوال فیزیک داده بود و دو تا سوال پشگلی زیست. دادا من خودمو کشتم تا اون همه جزوه مو خوندم. یه ذره سختتر می دادی خو :/

- امروز روز آخر مدرسه بود ظاهراً... همه گوشی آورده بودن و کلی عکس گرفتن. البته منم توی همه عکسا حضور داشتم ، یا داشتم حرف میزدم، یا داشتم میرفتم تو کادر، یا داشتم میومدم بیرون کادر، یا داشتم مقنعه مو درست میکردم :/

- امروز کریم ابرو خفن دو تا بستنی گرفت از بوفه. توپ والیبال اومد سمتش، خواست ممد موسوی بازی در بیاره، با بستنی زد توپه رو، چوبش شکست :/ بعد تازه اون یکی رو خواست بده غزل گند زد ب لباس غزل..

- با غزل نشسته بودیم رو زمین. طبق معمول من داشتم چرت و پرت میگفتم و زارت و زیرت می خندیدم، غزل پا شد سرم جیغ بکشه دیدم چسب زخم چسبیده ب مانتوش... انقد جیغ کشید... میگفت من می رم مانتومو آتیش میزنم.

- اون بار ک رفتیم مشهد، ریحانه عطر مشهدی زده بود ب دستش، بوعه نمیرف:/ میگفت باید قطع عضو کنم :/

- امروز ک روز آخر بود همه گریه میکردن :/ من گریه م نمیگرفت هیچ تازه هی عکساشونم خراب میکردم.

- ستایش داشت انشا میخوند راجب همه بچه های کلاس.. من فلجم:/ ینی خب لپم چال میفته D: بعد حالا ستایش جلو معلممون: او بسی میخندد و ناف لپ دارد :/

- من بدبخ باز باید فردا تا ساعت 2 توی مدرسه باشم، بعد تا 9 کلاس زبان... خدایا منو گاو کن.

  • آندرومدا :)

گند زدم! گند! معلم زبانمان تو کلاس بود ، بچه ها دورش بودن... من نفهمیدم. طبق تیکه کلام مزخرفی ک دارم ، رو ب فائزه عربده کشیدم پی پی کتاااااابموووووو بدههههههه...

هیچی دگ دیدم بچه ها دارن پوکر میگام میکنن. معلم زبانمون برام دست تکون داد، خندید، رفت...

رفت ؟

رفت =/ 

=/ 

پابوساً رفت =/

.

.

.

.

.

پنجشنبه ها می رم تقویتی...یه دبیر شیمی داره...خودم قبلا سوتی دادم جلوش :/ در غلط گیرم شوت شد و اینا... 

استاد شیمیه داشت درس میداد، ب غزل زمزمه وار گفتم پی پی پول داری؟

خیلی اوکی برگشت گفت من گوش چپم سیزده درصد بیشتر از ادمای عادی میشنوه.

هیچی دگ منم رفتم بیرون زدم زیر گریه :/ خدایا این تیکه کلاما رو ع ما بیگیر.

  • آندرومدا :)

تمام امتحانای این هفته، نمره مستمر پایان ترم بووووود ://// منم همه رو از دم گند زدم جز ریاضی ک 20 شدم.  ای ام ریاضیدان.

آمادگی دفاعی 17.5 شدم ://////// واقعا 17.5 قراره بره تو کارنامه؟ پابوساً ؟:/ :( 

بعد تازه ک کلی ادعامم میشه لیسنینگ ترم زبانو از ده شدم نه و هفتادوپنج:/ اصن کلا اصن کندذهن نیسم :/

- خوب شده حالم! :) 

- مردی بنام اوه دارم می خونم. شما خواندید؟ :)) قلم فردریک بکمن بینظیره :) تازشم زنش ایرانیه :) اسمشم نداست :)

- من از دندونپزشکی بیزارم و تابستون باید برم عصب کشی. هیت هیت هیت هیت.

- پول ندارم ک جمع کنم تابستون برم کلاس فتوشاپ... ولی می رم من عاغا :|

- خدایا کمک کن گند نزنم. تا حالا ک ..... صوبتی ندارم -_-

  • آندرومدا :)

وی یک ماه است سلامتی اش به فنا رفته است...

وی خودش را کشته از بس آهنگ دخترای بد تی ام بکس را گوش داده.

وی هرکاری کرده نتوانسته از اهنگای بابک جهانبخش لذت ببرد...

وی اعصاب و حوصله ندارد، هی سر داداشش داد میزند و میگوید نمی آید بازی ...

وی حالش از تخیلات هری پاتر بهم میخورد.

وی دست و پایش قوت ندارد...

وی را این روزها سگ خطاب میکنند.

وی از مدرسه خسته ست. 

وی از انتخاب رشته اش ترسیده... تمام رفقای بیشعورش دارند میروند تجربی و شک کاشته اند در دل وی، درحالیکه وی راه پس و پیش ندارد و وی احمق زارت و زیرت به خودش امید میدهد.

وی از شام و ناهارهای تکراری خسته است. وی خسته است که پدر و مادرش میروند سر کار و او کوفت بلد نیست درست کند تا گرسنه نماند.

وی هی چش و چالش سیاهی میرود.

وی وقتی میخواهد راه برود دعا میکند پخش زمین میشود.

وی وقتی از پله ها بالا میرود مثل پیرزنهای نود ساله آخ و اوخ میکند.

وی یک غزل داشت، خیلی دوستش داشت... غزل هم مثل خودش، پکر و گرفته، ولی غزل بلد نیست مثل وی سگ اعصاب باشد. توپ خورد توی پهلوی غزل، غزل زد زیر گریه به بهانه توپ. اما فقط وی میدانست توپ بهانه بود.

وی حال و حوصله امتحان ندارد.

یکی از عزیزترینهای وی دارد از شوهرش طلاق میگیرد.

وی اول سال امید داشت امسال معدلش 20 میشود. گند خورده در امید وی. 

دغدغه ها و اعصاب خوردی های وی، از خودش داغان تر است.

وی هی خدا را التماس میکند تنهایش نگذارد.

وی آدم شده، نماز میخواند.

  • آندرومدا :)

...من با خودم مصاحبه میکنم :| صندلی داغ حتی :|

  • آندرومدا :)

برا اولین بار دوست دارم بزرگتر نشم. نامردیه، من خیلی زود بزرگ شدم. من دوست دارم زندگی کنم. از زندگی توی این دنیا دارم لذت میبرم. کاشکی میشد نمرد.

- از مرگ نمی ترسم!

  • آندرومدا :)

نه که خیلی اجتماعی باشم... برعکس خیلی منزوی ام و از اون دسته ادمای مزخرفی هستم ک بهم میگن ترس از اجتماع داری که هیچ ندوس راجع بهش حرف زدن را... طبعاً دیر گرم میگیرم با ادمای جدید اما خیلی روشون دقیق میشم ، وقتی هم باهاشون دوست میشم، دگ هیچی دگ شورشو در میارم... بیشتر بعنوان یه کسی میشناسنم که خوش خنده ام خیلی، و ادمای اطرافمو خواسته یا ناخواسته با حرفا و تیکه کلماتم و حرکاتم میخندونم... ولی درسته که من اینجوریم ولی اون غلط میکنه رو مانتو و صورت من توی کلاس زبان آب بپاشه ...درسته من به شوخی بهش گفتم ازت متنفرم و اون خندید، درسته من گریه کردم و هیچکس ندید و فک کردن دارن مسخره بازی میکنم اما دلیل نشد که من پی نبرم که گند زدن به شخصیت و عزت نفسم. اون هر غلطی دلش خواست کرد و گند زد به لباس من و تیچره فقط برگشت ب من گفت here is not high school...خب مرض عوضی نمی بینی چیکار کرده؟ 

ازش خواهش کردم روی اون صندلی بتمرگه و این کارو نکرد، من دوستش بودم! همون که میخندوندمش! 

رفتم پیش اونیکه فک میکردم واقعا دوسم داره. اونم ک هیچی اصن ول کن!

گفتم از همتون متنفرم...باز فک کردن مسخره بازیه.. تیچره خندید گفت who speaks Persian? Did she want negative? ...هیچی نگفتم فقط دلم میخواست لب و لوچه اویزونمو جمع کنم. خندید گفت از کی متنفری...گفتم them... بازم خندیدن...من دلقکم؟

- قول میدم دیگه به آدما رو ندم...حالا هرکی بود ...

- منی ک حالم از علامت تعجب بهم میخوره زارت و زارت دارم علامت تعجب میذارم.

- حالم خوبه :) دارم توت فرنگی می خورم :) فقط باید رفتارمو با دیگران اصلاح کنم...دیگران و نمیتونم آدم کنم اما خودم برای پروژه آدم سازی مناسبترین کیس ام.

- اون کتاب "دختر ستاره ای همیشه عاشق" رو دیشب تموم کردم.. عالی بود..پر از عشق و قشنگی... از نشر ایرانبان امسال از نمایشگاه بخرید حتما.

- خدا با من است دیگه؟ نگم هی.

  • آندرومدا :)

- الان ی عده داغان پیدا میشن میان میگن "تنها فصلی که یاد گرفتم همین بود" یا داغان تر آنکه "من بلدم :)"

خب به درک.

  • آندرومدا :)

- فکر نمی کردم انقد به این حجم، با بابام خوش بذگره =) گرچه هرچه التماسش کردم برام آب طالبی که از همسرانم محسوب میشه نخرید و آب پرتقال و پفیلا خرید =| خودشم رنگارنگ خورد 😂

- وای عاغا بابام پارسال واسم ی ساعت مچی خریده بود صد تومن... من تا حالا ساعتام از 20 تومن بیشتر نبودن :/ بعد اون ساعت گرونه رو گم کردم :/ بابامم نمی دونه -_- هی میگه چرا اونو نمیذاری این ساعت زپرتیا رو میذاری دستت -_- چی بگم خو؟ -_- 

- پارسال با عمم رفته بودیم نمایشگاه.. صب ساعت 9 رفتیم ساعت 5 غروب برگشتیم :/ سه تا کتاب عم بیشتر نگرفتم :/

حالا امسال 8 رفتیم 1 خونه بودم :|| ما خونه مون تا نمایشگاه 2 ساعت فاصله داره :/ دگ حالم داره از بی آر تی بهم میخوره>.<

- مترو چون خودم بلد نبودم کجا پیاده شم و میترسیدم گم کنم بابامو، رفتم تو واگن عاقایون :/ خیلی سخت و طاقت فرسا بود :/ آدم باید هی کف مترو رو نگا کنه :// خیلی سخت گذشت :// خیلی زیاد :/// 

- جلو من دوتا از مسئولای مترو و پلیس نشسته بودن... یهو ی دستفروشه اومد توی مترو...اینا رو ندید... شروع کرد تبلیغات صندل :// پلیسه خیلی بد ضایش کرد بنده خدا رو :/

- کتابام عاغا ^^

- دلدون عاب من ک امرو نرفدم اسچول ^^

- توی راه برگشت، توی بی آر تی، مردی بنام اوه رو شروع کردم 2 فصلش و خوندم از بس راه طولانی بود :/ البته تا اون کتاب قبلیمو تموم نکنم مردی بنام اوه رو ادامه نمیدم...الان "دختر ستاره ای همیشه عاشق" رو دارم می خونم ^^

- خدایا خیلی شکرت...روز ب روز داری نواقص فکریمو برطرف میکنی... امروز فهمیدم چقد همون چیزی هستم ک میخواستم! چقد خوب شدم! چقد خوب هستم! چقد دیگه از مرگ نمیترسم! خدایا... خدایا چی بگم من جز شکر؟ شکر...شکر...شکر...دوست دارم خیلی ... خیلی زیاد :* خدایا حالم خوبه... خدایا دیگه مث پارسال نیستم. هی حسرت نمی خورم...خدایا تو باعثش بودی... شکر از عقلی که بهم دادی... شکر که یادم دادی با احساس تصمیم نگیرم! با منطق زندگی کنم! این ذوق و شوقا، منطق زندگی منن ... خدا من عاشقتم...مدیون خدا بودن هم حال میده :)

- وای عاغا از نشر ایرانیان ک کتاب خریدم بهم سه تا بوکمارک داد ^^ من روانی بوکمارکم :*

- عکس همسرانم:

  • آندرومدا :)

- تف به اچ تی سی و خاندان وی. علی الخصوص قسمت نوتش.. سه ساعت پارت رمانمو تایپ کردم بعد از پنج سال فهمیدم کاملا اچتباه زدم =/ ینی اصنا =/ یهو این شکلی میشد وسط تایپ: +jssbjsbko?+%(_9 

:؟!

- امروز واسه اولین بار توی عمرم با شعف خاصی از خواب بیدار شدم و با تعجب دنبال دلیلش می گشتم که بابام گفت بخاطر هواست =/

- عرررررررررررربده فردا مدرسه مون اردو گذاشته از صب تا بعد از ظهر... ولی من نیمیرم و بجاش میرم نمایشگاه کتاب عرررررررررربده ژوووووون ژووووون

- عرض کردم که دو هفتس جسماً داغونم :/ بعد دو هفته ملت خبر دار شدن زنگ زدن ببینم مردم یا زندم :/ مرسی اه ترینن :/

- با بابام قراره برم نمایشگاه...نکته 1) سلیقه هامون اصلا بهم نمیخوره... من ادبیات استانی... بابام نقشه های گیتاشناسی و اطلس :/ نکته2) تُن صدای بابام یه کم خیلی بلنده :|| 

- خدا جونم امروز از شجاعانه ترین روزای زندگیم بود... یارمی یاورمی باورمی عاشقتم :* 

- فردا دومین باریه تو عمرم ک می رم نمایشگاه کتاب.. پولم از قبل خیلی خیلی کمتره :/ با شصت تومن پی پی عم گیرم نمیاد :/ ولی خب امسال قراره کتاب کمک درسی نخرم D:

- بلینیدسحسپیتیدزندتد از ذوق =)

  • آندرومدا :)

وقتی به "خدا" فکر میکنم احساس میکنم اون "الف" ٍ تهش قراره تا اوج فلک ... تا اوج بی نهایت بالا بره...

  • آندرومدا :)