آآنـــدرومـــدآآ

.ـآره من همون مشکلِ لعنتیَم که دهن وا کردهـ.

تلگرام

• آیدی چنل-» aandromedachannel

۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

دوز دارم استوریِ اینستامو اینجا هم بذارم ~.~ صوبتیه؟

+ آنه یه کاری کرد هوس پست صوتی بر سرم بیفتد . . .

۴ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

نشینه خاکستر کنار لبم انقد سوتی میدم! :|

توی کلاس زبان، بحث کار کردن خانوما شد. منم خواستم مشارکت انگلیسی داشته باشم:

.Man works from gorg o mish to booghe sag

نیمیدونم چرا بی لیاقتا بحثو تموم کردن. واقهَن نیمیدونم (⊙_)

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

یوم الحسرت

اگه خدا روز قیامت ازم پرسید چرا فلان کارو نکردی، 

میگم به همون دلیلی که روز ثبت نام توی مدرسه جدید یه اَبَر جوش ماژلانی سر دماغم کاشتی و شبیه عمو پورنگم کردی.

۱۳ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

۱۹ِ تیر مآهِ لعنتیِ دوستداشتنی

پارسال، ۱۹ِ تیر یه سررسید بزرگ گذاشته بودم جلوم؛ هی یه بسم الله خوشگل مینوشتم اون بالا؛ هی پایینش اسم فصل اولو مینوشتم. هی ذوق می کردم. می ترسیدم. قلبم داشت تالاپ تالاپ میزد. دست و پام یخ کرده بود. نیشم تا ته باز بود! این دفعه فرق داشت! بالاخره نوشتم... بالاخره شروع کردم؛ شد ۲ صفحه! دیدم نمیشه! سررسیده رو قایم کردم بین کتابام؛ خودمو پرت کردم رو تختم. اتاقم شلوغ بود. داداشم داشت فوتبال بازی می کرد. لبمو از هیجان گاز گرفتم، چشمامو بستم و از خدا کمک خواستم. چشامو که وا کردم سریع نوت گوشیمو باز کردم و شروع کردم تایپ کردن. با کلی آرزو... با کلی استرس.‌‌.. از حونده نشدن... از نتونستن... از اینکه مثل دفعه های قبل شه و «مرگ مزمن»ِ عزیزم مزخرف از آب در بیاد. گذاشتم پیج اینستام... چون ادبی نوشته بودم و داستان از زبون مرد شروع میشد و شروع تلخی داشت استقبال شد ازش. با قدرت ادامه دادم. تا ۱۳۰ پارت گذاشتم اینستا. کلی نقد و انرژی بهم میدادن. بعد یه نویسنده معروف اینستایی راست راست سوژه مو دزدید، و نوشت! رمانش معروف تر شد! و به خودم میگفتم به درک اشکال نداره. بعد دیدم اینستایی ها توقع دارن کلی پست بذاری براشون! و تند تند نوشتن منو خسته و اذیت میکرد. دیگه آخراش داشت چرت میشد چون به چرت قانع بودن! دیگه بیخیال شدم. اینستا رو حذف کردم. داستانمو در حد اینستا نمیدونستم! شروع کردم توی سایت نوشتن. قبلا توی نودهشتیا مینوشتم؛ آشنا بودم. ۱۹ تیر، چندماه گذشته بود از پوکیدگیِ نودهشتیا. اول تعلیق شد و حالا فیلتره. مرگ مزمن رفت سایت «کافه قلم» . استقبال شد. نقدا بیشتر بودن‌‌.‌.. انرژی بیشتر... ذوق داشتم. توی ۱۵ سالگی آرزوهامو جداً داشتم دنبال میکردم. انرژی ها زیاد بود اما بیشتر میخواستم! زهرا اومد... شهرزاد اومد...  شهرزاد منبع امید و انرژیم بود، برام کانال زد؛ به جام نوشت! برام تبلیغ کرد! 

نوشتم... با همه درسام؛ با همه ناامیدی هام سر کمبود مخاطب. با همه وحشتام از ادامه بد. نوشتم؛ نوشتم؛ نوشتم؛ و مرگ مزمن ادامه دارد...

۸ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

همه به طرف نور، چشم بسته می دویم.

این رِل ویت آهنگ جدیده لیام. نو دایرکت.

کانال aandr0medaa

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

امروز؛ امروز؛ امروز.

از عصبی بودنم سرِ گندقولیِ خَوانواده، و ۷ نفری چپیدن توی ماشین، و طی کردن مسیرِ نیم ساعته توی ۲ ساعت رو اگه فاکتور بگیریم؛ پابوساً همه چی مالیدم به روسریم D: از لاک بگیر تا قورمه سبزی! تازه صورتی کمرنگ عم بود ^•^

تازه در ازای کتابی که بهش دادم، یه کتاب و یه لباس عم کادو گرفتم. جا داشت دست کنم تو چال لپاش بگم آبجی انقد مهربون نباش؛ دوست داشتم تا ابد بغلش کنم بگم من آبجی ندارم آبجی من میشی؟

تو خونه شون با یه اسباب بازیه رل زدم :) نو دایرکت :`|

* ناموس طوراً موندم کلاس دف ثبت کنم یا نه :|

۵ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

مسابقه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

فقر مطلق چشمهایت

از علوم تجربی متنفرم؛ هیچوقت به هیچ جونوری لبخند نزدم؛ هیچوقت مار و سوسک و پشه و رو توی شیشه نذاشتم؛ هیچوقت از علم پزشکی لذت نبردم و هیچوقت اسم هیچ جونوری رو یاد نگرفتم؛ این وسط تو استثنا بودی! من فهمیدم تو از «زندگی» فقط یاد گرفتی که دل و دین آدما رو ببری؛ شب و روز رو ازشون بگیری؛ دیوونهٔ اسمت و رسمت و وجودت و مدل حرف زدن و لباس پوشیدن و راه رفتن و نگاه کردنت بکنی؛ بعدشم... بری‌. 

تو تنها جونوری بودی که اسمتو یاد گرفتم.

مجموعه دلنوشته #فقر_مطلق_چشمهایت نوشتهٔ #آندرومـدآ

کانال aandr0medaa

۵ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

چه وَضِ

* از مجموعه توانایی های فلج بازی هام می تونم به دو مورد، صراحتاً اشاره کنم: ۱. قوری شکستن ۲. نابود کردنِ ۸ فقره هندفزری در طول دو سال :) 

* عاغا ینی چی :| من نسبت به هم سن و سالام ریزه ترم؛ ۱۶۳ سانتی متر قد؛ ۴۹ کیلوگرم جرم :| دوستام همه بالای ۶۰ کیلو :| فامیلا برعکس فکر میکنن :| بعد من اصن کلا به غذا نخوردن معروفم :|

اون روز زن دایی بابام میگه خب عزیزم درست تموم شد؟! 

منم فکر کردم امتحانا رو میگه :| گفتم بله.

بعد گفت کدوم دانشگاه؟! 

منم پوکر نگاش کردم :| 

رژیم غذاییمو از خوردن یه کفگیر در روز، و خوردن شام و ناهار، به خوردن پشمک و آبنبات چوبی تغییر خواهم داد. باشد که فکر کنند خردسالم‌. و من الله توفیق.

۴ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

و تنهآ تکیه گاه، الله‌.

مامان خسته است؛ بابا کلافه است؛ کپیده ام توی اتاقم؛ استرسِ دردسر هایی که تیچر جدید به گردنمان انداخته؛ عمو را دارند بخاطر‍ِ اخلاق گندش اخراج می کنند، غصه نانِ شبِ دوقلو هایش را می خورد؛ مهمان خواهیم داشت؛ هرچه مادر را التماس می کنم قبول نمی کند، هی می گوید فردا، فردا نمی آید؛ بهارِ بیشوعور هم طبق معمول می خواهد برود...

پ.ن / «هیچ می دانی که شاعر شده من؟ همه از شعر تو عاشق شده اند. » و این قرتی بازیا :)

۲. مرسی بابت پست قبل :) فکر نکنید الان دارم زار و ضجه میزنما :| من واقعا خودم از خودم انتظار قبولی نداشتم :| برای همین اصلا ناحارت نیستم :) 

۴ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

slowMind

أنا کند ذهن؛ نتایج ازمون تیزهوشان اومد؛ تراز قبولی ۳۰۰۰۰ بود و من با تراز ۲۷۰۰۰ در اوج خداخافظی میکنم :)

۱۳ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

برای همسر آینده ام D:

داداژ اون موقع که میای خواستگاری نگی نگفتی. الان میگم. من هروقت مامانمم چایی میریزه، انگشتمو میکنم تو تک تک چاییا تا بدونم کدوم خنک تره بخورم :] چندش هم خودتی و اون خواعر خیار چمبرگت :]

* چروک پروکِ کامنت دهندگانِ لَست پست :) 

۱۳ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

خصوصیِ خصوصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هپینس ~.~

خیلی خوژالم :) اصاً همینه :)) رمانمُ تا اخر تابستون تموم میکنم :))) نه تیزهوشان قبول میشم نه نمونه  دولتی :)))) پُری به آغوش بلاگستان بازگشته :))))) قراره کلی کتابای خفن بخونم :)))))) همچنان گند عکسم :))))))) حمید هیراد و پازل اهنگ  ژدید دادن بیرون :)))))))) امروز اولین جلسه کلاس زبان با اون تیچر ژدیده ست :)))))))))) خدایا شکرت :)))))))))

۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
درباره من
• از یک فرفر مویِ خندآن بخوانید.
• بفرمایید چنلم؛ ماچالا ماچالا شونصد کا ممبر داره BD ↘
aandromedachannel@
• چنل درست حسابیه:/ : @andromedaiswriting
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان