۳۶ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

هاررر هااااار

داداشم ۷ سال ازم کوچیکتره... یه پیتزا داشتیم فقط |: به من نصف کمترشو دادن ب اون مسخره نصف بیشترشو :| هرچی بهش گفتم بهم یه تیکه بده نداد. نیم ساعت بعدش اومد زاری و ضجه که بیا باهام بازی کن. منم گفتم اون موقع که پیتزا میخواستم میخواستی بدی :/ نع D: 

۰/ خا چیه مگه پیتزاس. رستگاری دنیا و آخرت D: دیگه همه با پیتزا این رلن _-_

۰۰/ میخواستم پست صوتی بذارم. با اون یاروی تقلید صدای موبوگرام. فایلا آپلود نشدن. یعنی اصلا توی گوشیم وا نشدن.

  • ۴
  • نظرات [ ۷ ]
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۳۰ تیر ۹۶

    معجزه

    یه ماه پیش دلم خیلی گرفته بود. بی دلیل. خسته بودم. بغض داشتم. از هرکی پنهون میکردم مامانم می فهمید. 

    بهش گفتم گرممه؛ دارم آتیش میگیرم. بهم گفت برو بشین تو تراس. داشتم خفه میشدم. مامانم کنارم بود ، نمیرفت. ازم حرف کشید و خودمو کشتم تا گریه نکنم. وقتی هم رفت و توی تراس تنهام گذاشت هم گریه نکردم. صدای تلویزیون میومد..‌ صدای بابام.. یعنی نمیشه گریه کرد. با مزخرف ترین لبخند ممکن وارد خونه شدم و مثل همیشه برای گریه به امن ترین جای خونه مون یعنی دسشویی پناه بردم! بعد نگاه کردم به اینه. چقدر با گریه زشت میشدم‌. دلم پر زد برا فاطمه که میگفت آشغال ازت متنفرم که چال گونه داری. 

    • حالا امشب برعکس بود... رو پیتزام سس خالی کردم. مامانم سرم جیغ زد. با خنده پیتزامو قاپیدم رفتم تو بالکن نشستم با موبایل و هندزفری. معین زد داشت میخوند و صدای نعره چاه تو گوشم بود.

    توی تاریکی از پیتزا و شهر زیر پام عکس گرفتم و به دندونی که توی دهنم خورد شد و قورتش دادم اعتنایی نکردم.

    - امروز محشر بود خدا! شرمندتم! شکرت...شکر :))

  • ۵
  • نظرات [ ۶ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۶

    به طرزِ [نابارورانه] ای خوش حالم :)

    با بابام همیشه خوش میگذره. عاشق خنده هاشم... رفتیم باهم برگه هدایت تحصیلی رو گرفتیم. همه رشته های نظریو الف گرفتم؛ بعد فنی حرفه ای ها رو ب گرفتم :| اولش که برگمو گرفتم چشمم خورد به خدمات، الف شده بودم :/ گرخیده بودم. بعد یهو دیدم نظریا رم الف گرفتم. داداچ چ وضعیه ملتو سکته میدید :/ 

    بعد حالا بابام گیر داده بود مطمئنی ریاضی؟! مطمئنی ریاضی؟! شک انداخت تو دلم برم تجربی. اخرم داد زدم ریاضیییییی :| بعد همه دست و جیغ و هورا کشیدن که آفرین نرفتی تجربی :/ همه دوستام تجربی زیر ب شدن همشونم میخوان برن تجربی ... بدبختا... حالا من ک نمیخوام برم تجربی مث سگ الف آوردم :|

    بعد گفتم ک نمونه قبول شدم. یکی از دوستام تیزهوشان قبول شد اما نمونه نه :| تجربی بود. تجربیامون همه بدبخت شده بودن :/ فهمیدن من قبول شدم و میخوام برم دولتی، فحش خوردم و کتک :|| همه میگفتن خل وضع تو ک قبول شدی حیفه. شیشم ب هفتمم قبول شدم نرفتم ولی اون موقع فحش نخوردم چون همه میگفتن ۳ سال اخر مهم تره. 

    بعد بابام گیر داد که دولتی نرو بچه. نمونه دولتی برو ی سال. بد بود سال بعدش برو یه جای دیگه. منم با خودم فکر کردم ی سال ک ضرر نداره. همه بهم میگن برو. منم خیلی لاکچری طور گفتم خا بریم نمونه ثبت نام کنیم. رفتیم؛ گفتن شنبه! 

    نگران هزینه هاشم...۸۰۰ تومن شهریه ... تازه منهای فوق العاده های وسط سال‌‌‌... 

    شاهد ۹۰۰ میگرفتن :/

    در هر صورت من انتخابمو کردم... خدا کمکم میکنه... بهش توکل کردم... واقعا کسی جز خدا به دادم نمیتونه برسه...

    هییییییچکدوم از بچه ها مدرسه مون تا جایی که پرسیدم قبول نشدن نمونه :/ تنها میمونم تو نمونه :[

    آی ام دانش اموزِ رشته ریاضی | مدرسه نمونه دولتی ~.~ 

    * الان ک فکر میکنم میبینم امروز میدترم زبان دارم :|

  • ۵
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۲۸ تیر ۹۶

    میشه من برم بمیرم؟! :|

    ماشینمون عَد که فردا واسه ثبت نام مدرسه لازمش داریم خراب شده؛ 

    و باید بهمراه پدر جان، از رو نرده بکشیم بالا؛ اونم در حالیکه من چادر سرمه ! اونم در حالیکه یه بار این کارو کرده بودم و مانتو مدرسه پاره شد! استرس دارم :|

    یه غلطی کردم به یکی یه قولی دادم باید ۹۰ اسلاید پاور پوینت درست کنم و تا شب بهش تحویل بدم _-_ و کامپیوتر توسط پدرم عَد الان تسخیر شده _-_

    هنوز ایمان نمی اورید؟

    * کم کم از نفرتم به علامت تعجب کاسته میشه.

  • ۳
  • نظرات [ ۵ ]
    • آندرومدا :)
    • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

    همانا پاشید برید مسابقه نمک شو

    words-gray.blog.ir

    مطلبِ منم هه توی گروه ۴ یعنی امروز :))

  • ۳
  • نظرات [ ۴ ]
    • آندرومدا :)
    • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

    ه و ف :)

    ۲۲ خرداد غزلو گرفته بودم بغلم. بهش فحش میدادم. بهم فحش میداد. قرار بود همو دیگه نبینیم. چون اون سه سال اخرو میخواست دولتی بخونه ، من نمونه دولتی.  روز اخر بود.

    حالا من نمونه دولتی قبول شدم. اما نمیرم. بهم میگن عُرضَشو نداری. منم رون پامو نیشگون میگیرم تو دلم میگم به درک! میگفتن عرضه معدل ۲۰ نداری، ۲۰ شدم. میگفتن عرضه قبولی نداری اما قبول شدم. 

    اما نمیرم نمونه. به هزارو یه دلیل... حرفاشون... هزینه هاش... کلاس زبان... ادمای جدید...بالاشهریای مزخرف... مدرسه پر حاشیه... 

    میکپم تو همون دولتی. مث قبل با غزل همون سر لیتو و کِیسای مناسب ازدواج و اپِ آیرو موزیک بحث میکنیم...

    هیچم به روم نمیارم که میتونستم بهتر باشم... همه اون رویا های نجوم و هوا فضا هم باد هوا :))

    .

    * خدا مرسی که تکلیف آدما رو روشن میکنی. دمت گرم.

  • ۷
  • نظرات [ ۹ ]
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶

    امروز از اون روزایی که حالم ازشون بهم میخوره :)

    خدایا ناموسَتَن عاچقتم که اییییین همه با این حجم بهم لطف داری .

  • ۹
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶

    خط، خط، خط، خط بکشم...

    جادو، جادو، جادو، دلم جادو می خواد... جیم الف دآل واو.

  • ۹
    • آندرومدا :)
    • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶

    لعنتی تو سهم خاک بشی من چرا نفس بکشم؟

    دیر شناختمش. خیلی دیر. محشر بود. هردفعه می بوسیدم خوشحال می شدم. شاید فقط دو بار توی عمرم بوسیدم... خیلی ازش خوشم میاد... زن بود و برای خونوادش و زندگیش مردونه میجنگید. مامانم میگفت مامان نداشته، فقیر بودن، همه خواهراشو خودش بزرگ کرده و شوهر داده. یکی از بهترین زنای دنیاست... اسطوره جنگیدن و فداکاریه برام. سه تا دخترشو شوهر داده با افتخار و بهترین جهاز و مراسم در اوج فقر! نوه داره. یه پسر آشغال بی معرفت! سه تا دختر ماه عاشق مادر... مامانش و باباش و سه تا از خواهراش با سرطان مُردن. 

    عملش کردن؛ رحمشو برداشتن. میگن سرطان داره‌. چرت میگن. زر میزنن‌. حرف مفت میزنن‌. روی تخت بیمارستانه؛ اسطوره جنگیدن و فداکاری زندگیم از درد میپیچه به خودش. صورتش سرخه. قندش اومده رو ۴۰۰. دستمو میگیره. میزنه رو ملافه سفید میگه بشین. صورتش خیس عرقه. میگه این درد منو تا خدا برد.

    حالا یکی زنگ میزنه میگه خونریزی داخلی کرده‌.

    دکترا دروغ میگن... سرطان نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره نداره.

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • آندرومدا :)
    • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶

    دلتنگم...

    اینکه جلو در مدرسه، حول محور اون میله هه بچرخم تا بابام بیاد و نرگس هی جیغ جیغ کنه و اونطوری یهویی بخنده و همه نگامون کنن من سرخ شم از نرگس فاصله بگیرم.

    اینکه با کلی قربون صدقه با غزل خدافظی کنم اونم بگه نخور بابا.

    حتی اینکه هروقت زهرا رد میشه با اون دوستای شاخش مث خودش جلو دماغمو بگیرم و بهش محل ندم.

    اینکه کریم ابرو خفن برام ساندویچ بگیره. 

    اینکه هروقت ناظم اومد جیغ بزنم بچه ها خانوم اومد متفرق شید.

    اینکه برا نیم نمره بیست پنج صدم پکر شم.

    اینکه مطهره ناخون بکشه رو تخته سیاه و سرش هوار شیم.

    اینکه کریم ابرو خفن با سیستم کلاس، امید جهان و تهی بذاره من جیغ بکشم الان ناظم میاد.

    اینکه من بترکم، سنگ کلیه و سرطان دسشویی بگیرم اما دسشویی مدرسه نرم.

    اینکه بزنم زیر گریه همه بگن حالا بیخیال.

    اینکه بلد نباشم دینی جواب بدم بغض کنم.

    اینکه برم از کتابخونه شونصد تا کتاب امانت بگیرم.

    اینکه در بزنم بگم ببخشید خانوم؟

    اینکه آستین گچی مانتومو پاک کنم.

    اینکه همه بگن آندرو پاشو اون بالا یه بسم الله بنویس.

    اینکه با ریحانه میز اول بشینیم، زارت زارت بخندیم.

    اینکه من ۱۳ بشم از ۱۵ و بزنم زیر گریه و همه بزنن تو سرم که خاک تو گورت.

    اینکه خانوم چیز جلو اسمم یه دایره بزرگ بکشه توش بنویسه «تقلب». منم بگم خب خانوم بلد نبود بهش رسوندم.

    اینکه ریحانه از شکست عشقیاش بگه من خفه ش کنم.

    اینکه هستی بیاد توی کلاس بگه سلام به همه اونایی که بهشون سلام نکردم.

    اینکه برم تو کلاس بگم کی تمرینا رو نوشته... همه پوکر نگام کنن.

    اینکه پامو تکون بدم، قولنج انگشتامو بشکونم، ریحانه بهم فحش بده نیشگونم بگیره..

    دلم تنگ شد برا مدرسه |:

    # فردا می خوام برم کوله پشتی بگیرم ... یاد اینا افتادم...

  • ۶
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • آندرومدا :)
    • شنبه ۲۴ تیر ۹۶

    تلگرام

    • آیدی چنل-» aandromedachannel

  • ۵
  • نظرات [ ۱ ]
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۲۳ تیر ۹۶

    دوز دارم استوریِ اینستامو اینجا هم بذارم ~.~ صوبتیه؟

    + آنه یه کاری کرد هوس پست صوتی بر سرم بیفتد . . .

  • ۵
  • نظرات [ ۴ ]
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۲۳ تیر ۹۶

    نشینه خاکستر کنار لبم انقد سوتی میدم! :|

    توی کلاس زبان، بحث کار کردن خانوما شد. منم خواستم مشارکت انگلیسی داشته باشم:

    .Man works from gorg o mish to booghe sag

    نیمیدونم چرا بی لیاقتا بحثو تموم کردن. واقهَن نیمیدونم (⊙_)

  • ۸
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • آندرومدا :)
    • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶

    یوم الحسرت

    اگه خدا روز قیامت ازم پرسید چرا فلان کارو نکردی، 

    میگم به همون دلیلی که روز ثبت نام توی مدرسه جدید یه اَبَر جوش ماژلانی سر دماغم کاشتی و شبیه عمو پورنگم کردی.

  • ۴
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۲۱ تیر ۹۶

    ۱۹ِ تیر مآهِ لعنتیِ دوستداشتنی

    پارسال، ۱۹ِ تیر یه سررسید بزرگ گذاشته بودم جلوم؛ هی یه بسم الله خوشگل مینوشتم اون بالا؛ هی پایینش اسم فصل اولو مینوشتم. هی ذوق می کردم. می ترسیدم. قلبم داشت تالاپ تالاپ میزد. دست و پام یخ کرده بود. نیشم تا ته باز بود! این دفعه فرق داشت! بالاخره نوشتم... بالاخره شروع کردم؛ شد ۲ صفحه! دیدم نمیشه! سررسیده رو قایم کردم بین کتابام؛ خودمو پرت کردم رو تختم. اتاقم شلوغ بود. داداشم داشت فوتبال بازی می کرد. لبمو از هیجان گاز گرفتم، چشمامو بستم و از خدا کمک خواستم. چشامو که وا کردم سریع نوت گوشیمو باز کردم و شروع کردم تایپ کردن. با کلی آرزو... با کلی استرس.‌‌.. از حونده نشدن... از نتونستن... از اینکه مثل دفعه های قبل شه و «مرگ مزمن»ِ عزیزم مزخرف از آب در بیاد. گذاشتم پیج اینستام... چون ادبی نوشته بودم و داستان از زبون مرد شروع میشد و شروع تلخی داشت استقبال شد ازش. با قدرت ادامه دادم. تا ۱۳۰ پارت گذاشتم اینستا. کلی نقد و انرژی بهم میدادن. بعد یه نویسنده معروف اینستایی راست راست سوژه مو دزدید، و نوشت! رمانش معروف تر شد! و به خودم میگفتم به درک اشکال نداره. بعد دیدم اینستایی ها توقع دارن کلی پست بذاری براشون! و تند تند نوشتن منو خسته و اذیت میکرد. دیگه آخراش داشت چرت میشد چون به چرت قانع بودن! دیگه بیخیال شدم. اینستا رو حذف کردم. داستانمو در حد اینستا نمیدونستم! شروع کردم توی سایت نوشتن. قبلا توی نودهشتیا مینوشتم؛ آشنا بودم. ۱۹ تیر، چندماه گذشته بود از پوکیدگیِ نودهشتیا. اول تعلیق شد و حالا فیلتره. مرگ مزمن رفت سایت «کافه قلم» . استقبال شد. نقدا بیشتر بودن‌‌.‌.. انرژی بیشتر... ذوق داشتم. توی ۱۵ سالگی آرزوهامو جداً داشتم دنبال میکردم. انرژی ها زیاد بود اما بیشتر میخواستم! زهرا اومد... شهرزاد اومد...  شهرزاد منبع امید و انرژیم بود، برام کانال زد؛ به جام نوشت! برام تبلیغ کرد! 

    نوشتم... با همه درسام؛ با همه ناامیدی هام سر کمبود مخاطب. با همه وحشتام از ادامه بد. نوشتم؛ نوشتم؛ نوشتم؛ و مرگ مزمن ادامه دارد...

  • ۱۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶

    همه به طرف نور، چشم بسته می دویم.

    این رِل ویت آهنگ جدیده لیام. نو دایرکت.

    کانال aandr0medaa

  • ۲
  • نظرات [ ۲ ]
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۱۹ تیر ۹۶

    امروز؛ امروز؛ امروز.

    از عصبی بودنم سرِ گندقولیِ خَوانواده، و ۷ نفری چپیدن توی ماشین، و طی کردن مسیرِ نیم ساعته توی ۲ ساعت رو اگه فاکتور بگیریم؛ پابوساً همه چی مالیدم به روسریم D: از لاک بگیر تا قورمه سبزی! تازه صورتی کمرنگ عم بود ^•^

    تازه در ازای کتابی که بهش دادم، یه کتاب و یه لباس عم کادو گرفتم. جا داشت دست کنم تو چال لپاش بگم آبجی انقد مهربون نباش؛ دوست داشتم تا ابد بغلش کنم بگم من آبجی ندارم آبجی من میشی؟

    تو خونه شون با یه اسباب بازیه رل زدم :) نو دایرکت :`|

    * ناموس طوراً موندم کلاس دف ثبت کنم یا نه :|

  • ۷
  • نظرات [ ۵ ]
    • آندرومدا :)
    • يكشنبه ۱۸ تیر ۹۶

    مسابقه

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۱۶ تیر ۹۶

    فقر مطلق چشمهایت

    از علوم تجربی متنفرم؛ هیچوقت به هیچ جونوری لبخند نزدم؛ هیچوقت مار و سوسک و پشه و رو توی شیشه نذاشتم؛ هیچوقت از علم پزشکی لذت نبردم و هیچوقت اسم هیچ جونوری رو یاد نگرفتم؛ این وسط تو استثنا بودی! من فهمیدم تو از «زندگی» فقط یاد گرفتی که دل و دین آدما رو ببری؛ شب و روز رو ازشون بگیری؛ دیوونهٔ اسمت و رسمت و وجودت و مدل حرف زدن و لباس پوشیدن و راه رفتن و نگاه کردنت بکنی؛ بعدشم... بری‌. 

    تو تنها جونوری بودی که اسمتو یاد گرفتم.

    مجموعه دلنوشته #فقر_مطلق_چشمهایت نوشتهٔ #آندرومـدآ

    کانال aandr0medaa

  • ۱۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • آندرومدا :)
    • پنجشنبه ۱۵ تیر ۹۶

    چه وَضِ

    * از مجموعه توانایی های فلج بازی هام می تونم به دو مورد، صراحتاً اشاره کنم: ۱. قوری شکستن ۲. نابود کردنِ ۸ فقره هندفزری در طول دو سال :) 

    * عاغا ینی چی :| من نسبت به هم سن و سالام ریزه ترم؛ ۱۶۳ سانتی متر قد؛ ۴۹ کیلوگرم جرم :| دوستام همه بالای ۶۰ کیلو :| فامیلا برعکس فکر میکنن :| بعد من اصن کلا به غذا نخوردن معروفم :|

    اون روز زن دایی بابام میگه خب عزیزم درست تموم شد؟! 

    منم فکر کردم امتحانا رو میگه :| گفتم بله.

    بعد گفت کدوم دانشگاه؟! 

    منم پوکر نگاش کردم :| 

    رژیم غذاییمو از خوردن یه کفگیر در روز، و خوردن شام و ناهار، به خوردن پشمک و آبنبات چوبی تغییر خواهم داد. باشد که فکر کنند خردسالم‌. و من الله توفیق.

  • ۱۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶
    • I set fire to the sky; Yeah, exactly me •
    موضوعات
    نویسندگان