آآنـــدرومـــدآآ

- هیچ - جز همه چیز -

آآنـــدرومـــدآآ

- هیچ - جز همه چیز -

آآنـــدرومـــدآآ

آندرومدا اسم یه کهکشانه... نزدیکترین کهکشان به راه شیری... حالا حالا ها هم قرار نیست به ما بخوره!
تعریفی از آندرومدا میتونه " یه دخترِ خندونِ آشوبِ دوستدارِ کتاب و نجومِ معمولیِ معمولیِ اهلِ قصه نوشتنِ متنفر از علامت تعجبِ دیوونهٔ آنشرلی و خانهٔ کوچکِ عاشقِ پدر و مادرش " خلاصه بشه. به دنیای ناپخته من خوش اومدید :)

من خیلی خفن و شاخم. سحری پیتزا خوردم و قراره تمام روزو از تشنگی له له بزنم. بای :)

- دیروز یه فیلم گرفتم بچه ها برام حرف بزنن که دیگه من نمی بینمشون و اینا...

ریحانه: ریحانه هستم... دو ساله پاکم ...

ما : :|

  • آندرومدا :)

وبلاگ یکی از بلاگرا برام ستاره ش طلایی شده بود و عنوانش مربوط ب امتحان و چیزا. از تقلب و این چیزا گفته بود. براشون نوشتم آدم گاهی مجبوره تقلب کنه بخاطر توقعاتی که اطرافیان از آدم دارن.

من آدم خرخونی نیستم اما توقع دارن ازم بطرز بد و وحشتناک. از سرزنش شدن بیزارم. و از استرس سرزنش شدنه ک تلاش میکنم خوب بخونم و امتحان بدم که موفق نمیشم اکثرا... و در واقع درس می خونم ک 20 بشم! یادگیری هم ب درک! 

و وقتی می رم سر جلسه خیلی چیزا یادم میزه و مجبورم ب خاطر ی نمره زپرتی تقلب کنم. 

- معدل ترم اولم شد 19.93 ... بخاطر اون هفت صدم که بخاطر علوم بود صدبار ب من حرف زدن. و بخاطر اصرارای من ک میخواستم برم ریاضی خیلی شیک گفتن تو عمدا 20 نشدی که نری تجربی :| خلم من؟

- من یاد گرفتم نمره تمام زندگی آدمه! فقط کسی موفقه ک میره مدرسه تیزهوشان! منی ک سمپادی نیستم خنگم! اگه نمره م 20 نشه بدبختم! 

- یه روز که مامان شدم بچه مو بخاطر توانایی هایی که نداره و لاقل کمتره سرزنش نمیکنم. شما هم قول بدید این کارو نکنید.

  • آندرومدا :)

اسچولو میگم :) دیگه قرار نیست ریختشو تا سه ماه ببینم. 

ّ- امروز آخرین امتحان بود. آمادگی دفاعی. آسونترین امتحان بود. و ما به جا استرس داشتیم غصه ندیدن همو می خوردیم. مخصوصا من... چون تنها کسی بودم که میرفتم ریاضی :|

- من میدونم همدیگرو فراموش میکنیم. مطمئنم. 

- افطاری رفتیم مدرسه D: شیش تُن عکس و فیلم گرفتیم. 

- سه ماه دیگه، مدرسه جدید :) میترسم :) 

- واقعا تابستون شروع شد؟ :)

- حوصله اینجا رو ندارم. شاید حذف کنم اینجا رو. دیگه بلد نیستم اون جوری بنویسم.

  • آندرومدا :)

اولین امتحانمو که میخواستم بدم فکر نمی کردم تا الان دووم بیارم ... جدی فکر میکردم میمیرم.

- سریاس از 5 تا تروریست حادثه ترور تهران بود. کریم ابرو خفن امروز اومد مدرسه میگفت عاشق سریاس شده :| بعد از توی مدرسه صدای بلندی اومد... من: داعش حمله کرده...سریاس اومده کریمو ببره :|

- برگشتنی تا سه راهو با مامان کریم ابرو خفن (مادر زن سریاس :| ) اومدیم... یه بروشور داده بودن بهمون , تبلیغاتی بودّ. عکس دبیرای یه مدرسه بود، مرد بودن... بعد کریم جلو مامانش داد زد : آندرومدا نیگا این دبیر عربیه چقد کیسه :|| 

- یه رمان به کریم ابرو خفن گفتم بره بخونم... اسم یکی از شخصیتاش سوشا بود...sosha...بعد کریم میگفت soosha :||| دختره اسمش violet بود کریم ویولتو میخوند vioolt :||| من سر نمیکت حیاط مدرسه داشتم عربده میکشیدم از خنده.

- مامانم خونه نیست و کباب کوبیده می خوریم =پی

- در پی عشق جوانه زده عندرون کریم، منم عاشق صدای سامیلو و مدل خوندنش شدم D: فورعور -_- *_*

  • آندرومدا :)

دیسمورفیا؟! دیسمورفیا دیگه . مثل وقت هایی که توی  آینه نگاه می کنیم و چیزی که چشممون می بینه چیزی نیست که واقعا وجود داره!

 نحسی ستارگان بخت ما 

  • آندرومدا :)

پابوساً هیچی یادم نیست. خدا به خیر بگذرونه این امتحان ـَم.

  • آندرومدا :)

ما بُردیم :) ما عادت داریم :))

عکس هم همسرمه -_- زیاد هم بهش زل نزنید -_- خوش نعارم -_-

  • آندرومدا :)

خب لعنتی با اون چشمای مشکیت تو چشمایِ آدم زل میزنی به بهونه بازی فکری یاد دادن؛ بعد هی دستت می‌خوره به دستای من... من هی سرخ میشم تو هی از این ور گوشم به اونور گوشم میگی چکار کنم... باشه هر چی تو بگی... هر چی تو دلته اصن... فقط با اون صدات نخند بهم و اون چشاتو گرد نکن نگو با تو ام ! 

  • آندرومدا :)

بعد من وقتی می‌خوام فاصله میدون تا مدرسه رو طی کنم ضجه میزنم :|| خدایا منو گاو کن اگه همه جنس اینام‌. به یه حقارت خاصی تو خودم پی بردم اونجا که گفت مامانم عشق زندگیم بود؛ خون قورت می‌دادم تا داور نبینه و جایزه مدال طلا رو بگیرم تا مامانم خوشحال شه. اونجا که گفت مامانم قهر میکرد میگفت من اون خونه ای که تو براش کتک خوردی نمی‌خوام! ۷ سال پیش اون دلش پر ِغصه بود که باباش پشت شیشه فرودگاه نبود و من داشتم تو بغل بابام می‌خندیدم و بابام برام «نباتی ؛ نباتی ؛ تو دختر باباتی » میخوند. 

جا داره آدم شم‌.

  • آندرومدا :)

ننننیخیپینیپیجسدسخسدیخ :)

  • آندرومدا :)

بِذا امتحانا تموم شه ، بجا حامد همایون و شجریان و چاوشی، میشینم همه آهنگ جدیدای لیتو و وانتونزُ اینا رو دان میکنم :| با کامپیوتر امنیت ندارم :|| 

- ۱۱ روز تا وصال :||

- :) گَند می ظَنم عین عِمطاهانُ میدونم :]

  • آندرومدا :)

- رفتم از تو کشوی یخچالمون یه فلفل دلمه ای برداشتم، خوروپ خوروپ کامل خوردمش :) بعد مامانم میگه این از جمله توانایی های من در دوران کودکی بوده + اینکه می‌رفتم پیاز درسته خام برمیداشتم؛ گاز میزدم :| 

خیلی اوکی بودم کلا :)

- عررررررربده امتحان علوووووم :×××××

- هه هه حالم داره از قالب وبلاگم بهم میخوره هه هه :|| 

- تو دوران امتحانا ۲ تا رمانُ تموم کردم :||

- [۱۱ روز تا آزادی]

- { پُستِ قبلو بوخونید و عندرونِ چالش شرکت بُنُمایید :) }

- عرررررررررررربدههههههه ۱۰۰ تایی شدییییم دیش دیریدیدین دیش دیریدیدین D=

  • آندرومدا :)

- اولین بارِ اولین بارِ اولین باری که به بدنم دقت کردم چهار پنج سالم بود. اون موقع ها داداشم راهنمایی بود. و با مامانم داشتیم میرفتیم جلسه مدرسه ش، کارنامه شو بگیریم. یه اسباب بازی کوچولو که یه خرس خاکستری بود رو همراهم داشتم. یه شلوار کرم رنگ بافت پوشیده بودم، ازش متنفر بودم! توی جلسه، روی صندلی پلاستیکی های قرمز که نشسته بودیم و مدیر مدرسه داداشم داشت چرت و پرت می گفت، و منم حوصله م سررفته بود زل زده بودم به کف دستام. بعد کف دستامو نشون مامانم دادم. مامانم اصن توجهی به چرت و پرتای مسخره ای که من داشتم میگفتم نکرد و دستامو سفت گرفت و چسبوند به لباش و گفت " آخ الهی من قربون اون دستای کوچولوت بشم! "

بعد از اون باور کردم که دستام "کوچولو" ان و جوری قشنگن که مامان آدم بخواد براش ذوق کنه!

- اون موقع ها روی شکم دراز می کشیدم، آرنجمو روی فرش میذاشتم و نقاشی می کشیدم. بعد مامانم هی میگفت " آستین کوتاه نپوش، دستات زخم میشه رو فرش" . ولی من حوصله آستین بلند توی زمستون های گرم پایین شهرو نداشتم. و پشت بندش با لب و لوچه آویزوون با هزار زور سعی میکردم دستمو بچرخونم و آرنجمو ببینم و بابت ارنج قرمز و دون دون شده دستهام غصه بخورم.

- بزرگتر که شدم یه روز بطرز وحشتناکی با دوچرخه افتادم زمین و صورتم صاف رفت توی جدول و بینی نازنینم ناقص شد. اون موقع ها زیاد به شکل و شمایلش دقت نمیکردم.

- تا حدود کلاس اول موهام بلند و لخت و مشکی بود. شاید نزدیک دوهزارتا عکس ازشون داشته باشم. مامانم موهامو هر دفعه که میرفتیم شمال مدل پسرونه میزد. دو روز اول خوشگل بودم بعدش حالم از خودم بهم میخورد. موهام دیگه لخت نبود... فر و وز و زشت شده بود. خیلی به موهای دخترداییم حسرت میخوردم. موهامو دوست نداشتم و هیچوقت توی مدرسه مقنعه مو در نمی آوردم. 

- بزرگتر که شدم و سیزده چهارده سالم شد و رفتم توی یه سن منفور پر تنش. بینیم ضایه ضایه ضایه بود. ینی حالم ازش بهم میخورد. جوش ها هم عد میومدن کنار دماغم جا خوش میکردن و خلاصه شبیه عمو پورنگ میشدم :/ از حساسیت خودم، دوستامم حساس شده بودن و مدام مسخره م میکردن به شوخی! 

در حالیکه وقتی اینا رو به خانوادم میگفتم، میگفتن کجاش بده؟ خیلیم خوبه. 

و منم هی میگفتم بزرگ شدم عملش میکنم... مثل عمه...

اونام هی نچ نچ میکردن و حسرت میخوردن " عمه دماغش خیلی قشنگ بود . به صورتش میومد . خر بود عمل کرد " :/

- بعد کم کم حالم از انگشتای دست راستم بهم خورد... مخصوصا انگست احساساتم :/ چون وقتی مشقی چیزی مینوشتم مداد به اون تکیه داده میشد و کلا کنارش پلاسیده بود :/

- بعد دیگه حالم از انگشتای پاهام بهم خورد... اه اه دراز :/

- مدتی که گذشت و از اون حالت خارج شدم وقتی مقنعه مو در می آوردم همه مبهوت نگام میکردن و عربده میکشیدن موهای خودتههه؟ چه فر درشت و نازیه.

دیگه التماسم میکردن مقنعه مو در بیارم D:

بعد میگفتن انگشتای دستت خیلی خوشگلن... یکی هم میگفت انگشتای پات خوشگل و ظریف و کشیده ن...

بعد دوستم گفت خیلی خوشگلی... بینیت خیلی به صورتت میاد...

یکی دیگه میگفت ابروهات پیوسته ست خیلی بهت میاد.

یکی دیگه جیغ میکشید انگشت میکرد تو سوراخ لپم :/

خلاصه اینکه اگه نوجوونید و فکر میکنید زشتید، از من درس بگیرید که خیلیم بیوتیفولید :) با خودتون کنار بیاید که حداقل :)) 

#الهه-اعتماد-بنفش 

 همتون به چالش #بدن-من دعوتید :) 

  • آندرومدا :)

بابا یک بار که از تراس زل زده بود به چراغ های شهر و داشت سیگار می کشید گفت یکی که دوستت ندارد را دوست نداشته باش. 
" یک بار بهم گفت من برای همیشه زندگی نمی کنم. بعد بوسیدم و گفت تا آخر عمرم دوست دارم. "
فهمیدم هرکجا که دیگر عمرش قد ندهد دوستم ندارد. هیچی نگفتم و تصمیم گرفتم بعد از مرگش دوستش نداشته باشم.
خیلی گذشت... به قول طاها کلی گذشت... کلی که گذشت، مُرد! یک بار گفتم "مُرده"، هیچ کس هیچی نگفت. گفتند عزادار است، هذیان می گوید. یک بار دیگر که گفتم "مُرده" گفتند داغش مانده بود روی دلش، گناه دارد، ولش کنید.
ولم نکردند. بار سوم که گفتم "مُرده" کوباندند دم گوشم... می بینی؟ این ها که مثل تو نیستند که وقتی آدم اشتباه می کند، نوک بینی آدم را بکشند و ببوسند .آنها می گفتند "فوت کرده"... اما یکی که فوت می کند، دیگر نفس نمی کشد، تنش سرد می شود، توی غسالخانه می شورندش، برایش قبر خالی می کنند، برایش کفن می پوشانند، برایش سنگ قبر می خرند، زیر تلی از خاک دفنش می کنند، اطرافیانش مشکی می پوشند، ضجه می زنند، خانه شان بوی حلوا می دهد... اما او هیچکدام از این ها نبود؛ فقط رفته بود؛ فقط مُرده بود و بابا می گفت هرکه دوستت ندارد را دوست نداشته باش.
یک بار که داشتم مثل تن لاکردارش، عکس ها و لباس هایش را زیر خاک دفن می کردم و از زور ضجه بیهوش شدم ، آمد به خوابم. احمقانه خندید و با ترحم زل زد به چشم های پوچم. دست کشید روی دست های گلی ام ، ناخن هایی که زیرشان خاکی و سیاه بود را بوسید و گفت " چیکار میکنی؟ "
چشم هایش...چشمهای لعنتی اش هنوز قشنگ بود... گفت " هنوزم دوست دارم. "
چشم هایم حالا پوچ نبودند، از ثانیه ای که او بوسیدشان. بابا گفت هرکه دوستت ندارد را دوست نداشته باش. 
باید کسی که آدم را دوست دارد، دوست داشت؟
دستم را گرفت، شقیقه ام را روی نبض دستش گذاشت و من کنار عکس های مدفونش خواب بودم. هیچ کس نبود تا فریاد بزنم و بگویم "مُردم" و او دم گوشم بکوبد و بگوید "فوت کردی".
نوشته #آندرومدا

اگر خوشتون اومد:

قبلی

و قبلیش

- عکس از کافه شعر -

  • آندرومدا :)

یعنی خاک تو اون سرم ک نوشتم زرد آلو توی بهاره...

یعنی خاک تو اون سرم که تنیس روی میز رو نوشتم " تنیس علی المنضده" ...

من عربی 20 نشم اینا منو منقرض میکنن عرررررررررررررربدههههه

  • آندرومدا :)