🌌آندرومدا :)

دخترکی که بالاخره یک روز بر فراز کهکشآنـــ🌌ــــها پرواز میکند...باور نمیکنی؟ بنشین و تمآشا کن...

سالی چی میگه؟

  • ۲۱:۵۰

بچه هایم خوابیده اند و همین الان فکری به سرم زد. چطور میشد اگه بین آدم ها هم خواب زمستانی رواج داشت. چقدر جالب بود اگر در نوانخانه ای میشد بچه ها را روز اول اکتبر توی رختخواب گذاشت و تا روز بیست و دوم آوریل در آنجا نگه داشت! اداره کردن چنین نوانخانه ای کیف ندارد؟ =]

سالی

دشمن عزیز | جین وبستر

• زین میگوشیم و با سردرد و سرماخوردگی کپه مرگمان را میذاریم. 

• تف به یکشنبه ای که زنگ اولش دفاعیه 😒.

❤خدآ شڪرت❤

  • ۱۴:۱۶

حقیقتا و فانوسا خدایا شکرت. دینی رو ۲۰ شدن یه معجزه الهی بود والا =| 

اگه اون مسئله لعنتی فیزیکو که شتابو میخواست و یک دقیقه رو بجای شصت ثانیه، سی ثانیه فرض نمیکردم و گند نمیخورد توی  اندرون بقیه محاسباتم، ۱۹.۵ میشدم و احتمالا میداد ۲۰ و بیست میشدم =| ولی خب رسمش اینه که بالاااااخره باااااید یه جا گند بزنم =|

عرررررررربده باید ۲۰ میشدم. 

• سقف کلاسمون آب ازش چکه میکنه؛ و دقیقا بالای سر منه =|خواهد ریخت بزودی =|  هشتگ پلاسکو =\ 

• چارتا انگشت دوست روان پریشمان امروز صاف اندرون چشمانم نیشَست (داشت میگفت اونور =| "اونور" سمت من بود. )

• سرماخوردگی خفیفی خوردم در حد لامصب. صبح هوا تاریک بود از خواب پا شدم از شدت سرما.  ناامیدانه و گشادانه گفتم بیخیال نمیخواد بری پتوی دیگه برداری، دو دقه دیگه باید پاشی بری مدرسه. دیگه وااقعنی داشتم سگ لرز میزدم ؛ به قول صادق هدایت، داداچ صادق عزیز، "مع هذا" پا شدم پتو رو برداشتم. ساعت ۴ بود. مونده بودم تا دو ساعت و چهل و پنج دیقه بعدش که میخواستم پاشم و برم مدرسه به بستنی (بقول یک موجودِ عشق "بسنَنی") آلاسکایی تبدیل میشدم یا نه.

• شما چند شدین؟ =D تا چیز نشه که ول نمیکنم حالا =D

• پنجشنبه تولد بهمن بیدست. فک کن تولد بهمن، توی ماه بهمنه ^^ روی مخ مادرمان میرویم تا ا‌جازه بدهد برویم =|| عاری =|| هشتگ کمپین مادر اجازه بده. به قول همان موجود عشق "اِزازه" ^^

のear enemy

  • ۲۲:۵۵


هروقت که خانواده ای میخواهد دختری را از پرورشگاه ما بگیرد من با قلبی لرزان می ایستم و انگار دارم در نقشه های سرنوشت دست می برم. کوچکترین حرکتی ممکن است همه چیز را به هم بریزد. کودکی میخندد و خانواده ای با عشق او را میبرند. کودکی عطسه میکند و برای همیشه شانسش را از دست میدهد.

دشمنِ عزیز | جین وبستر

تنها چیزی که راجع به دشمن عزیز میدونستم این بود که ادامه بابا لنگ دراز بود. چندماه پیش که خریدمش فکر میکردم خیلی ژَذّاب و قشنگ باشه و کلی براش ذوق داشتم اما با خوندن چند صفحه ش خورد توی ذوقم. 

الان که از اول میخونمش میفهمم بد نیست همچین. ولی خلاصه توقعم یه چی دیگه بود. کتاب توی سبک بابالنگ درازه اما به اون شیرینی اون نیست. این بار نامه های سالی مک براید =]

• #وانمود 

• دیگه چشم از شبکه شیش برداشتم بلکه غم و غصه ش از دلم بره.

• خوندن کهکشان ، زوری نیست والا =] 

• یک ساعت و ۲ دقیقه تا دو بهمن.

یکِ یازدَه

  • ۱۹:۳۱

یه جوری شدم. یه جوری که نمیتونم بگمش. یه جوری که هیچکی نمیفهمه. یه جوری که هیچکی حالیش نمیشه چه مرگمه. همه چی برام الکیه و هیچی نیس. هیچی نمیتونه حالمو خوب کنه انگار. نه ور  رفتن با عکسای گالری گوشیم. نه ور رفتن با قفسه کوچیک کتابخونه م. نه اهنگ. نه خاکستری کردن ستاره های طلایی بیان. نه دراز کشیدن زیر پتوی محبوبم. نه تمرین صفحه ۶۷ ریاضی رو نوشتن. نه نوشتن خلاصه چپتر سوم استوری بوک موسسه. نه خوشحالی اینکه ورک بوکشو قبلا نوشتم. نه نوشتن با خودکار جدیدی که مدام جوهر پس میده. نه گذاشتن ساعتی که دیروز خریدم. نه فکر کردن به کفش جدیدی که دیروز خریدمش. نه رفتن یه موجود غرغروی لجبازـ نه اژدها وارد میشود دیدن. نه ادامه دادن رمانم. نه خوندن نقدای بلندش. نه از خنده قِنج رفتن سرِ سوتی که دیروز جلوی فروشنده داد. نه آب پرتقال خوردن. نه پس از مدتها شیرکاکائو خوردن. 

هیچی! Any thing به واقعی و کاربردی ترین حالت ممکن! 

انگار نگام گیر کرده به آسمون خاکستری و سردتر از همیشه شهرم و سکوت وحشتناکی که تهران محبوب منو به این روز انداخته. انگار تمام غصه و بغضِ دیروز و امروز تهرانو گولّه کردن چپوندن توی گلوی من و دارن خفه م میکنن. انگار چشمای کهکشان مارپیچیِ امروز، داره وَق میزنه از خفگی و صورتش داره کبود و کبود تر میشه و دستای یکی یه چی میندازه دور گردنش و از زیر گلو تا گوشاشو میکشه. 

صدای امیر جدیدی توی گوشش جولون میده؛ رد طناب خودکشی افقیه. ولی اینو انگار کشتن. چون رد طناب از زیر گلو تا گوشاشه. 

یه صدا اینور جولون میده؛ پقی میزنه زیر خنده. میگه ر**ی. تو ام با این چرت و پرتات. جوگیریااتو کجای دلم بذارم اوفِینا؟

اوف پاشو تمام اینا رو بالا بیار و خودتو راحت کن بدبخت. 

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۱۲ ۱۳ ۱۴
اگر آندرومدآ را می شناسید {۳} نکنید! بگذارید با خیال راحت خیال ببافد تا ابد ∞
Designed By Erfan Powered by Bayan