۴ مطلب با موضوع «سوتی» ثبت شده است

سوتی :-\

رفتم کتابفروشی کتابی ک میخواستمو نداشت. ب فروشندش گفتم پاساژ دگ کتابفروشی نداره؟ 

تا سقف داشت خمیازه میکشید. خب فرومایه گستاخ جلوی یه لیدی مسختصش ک دهن دره نمی نمایند داداچ. بعد گفت پاساژ بغلی کتابفروشی داره. منم از پاساژه اومدم بیرون ک برم توی  اون یکی پاساژ. من متاسفانه اصولا سرم توی خیابون پایینه =\ همینجوری از یه پله ای رفتم بالا. بعد کلی کندذهن طور میون جمعیت دنبال مغازه های دیگه پاساژ میگشتم. وای خدای من مغازه ذرت مکزیکی فروشی بود :-! همه پوکر نیگام میکردن . دیگه روم نشد واسه خودم ذرت بگیرم :-!

- امروز پس از مدتها رانی پرتقالی خوردم :-* معین بدش میاد میگه توش آشخال داره :-\

- اهنگی ک الان دارم میگوشم دیشب موقع تایپ پست دیشب داشتم میگوشیدم :-* هشتگ تفاهم :-* هشتگ ازدباج :-*

'' آه ای ستاره ی دنباله دار من ... ''

  • آندرومدا :)
  • يكشنبه ۱۵ اسفند ۹۵

خرمرگ نوشت =)))))))))))))))))))

۲۶ بهمن پابوستم امام رضا ❤

ولی فانوسا کنسلش نکن جون خودت =\ 

• پارسال که رفته بودیم هم اردوی مدرسه بود. امسال هم اردوی مدرسه خواهد بود =] خیلی خیلی خیلی عالی بود. اول گفتن اشکال نداره گوشی بیارید. بعدش مدیرمون گفت حق ندارید گوشی اندرویدی بیارید. حالا بچه هامون ios می اوردن =\ البته هیشکی هم گوش نکرد و همه گوشیاشونو بردن. گفتن میگردیم کیفاتونو ولی من قایم کردم یه جا ؛) داشتم میرفتیم مامان فاطمه گفت فقط نخندید زیارتم بکنید =D

• اتوبوسمون راه افتاد ب سمت ایستگاه راه اهن. مهسا جوگیر شد واسه مامانش بای بای میکرد زد زیر گریه. چقد بهش خندیدیم ;)

• توی ایستگاه راه اهن ک رسیدیم نزدیک ۶ ساعت مث چی تمرگیده بودیم. مامان منم واسه مون لقمه کتلت گذاشته بود توش کرفس بود =/ بیشورای کصافط کرفس دوست نداشتن غزل و فاطی همه کرفساشونو دادن من خوردم =|

• یادش بخیر قطارمون ساعت ۷ حرکت میکرد. فک کنم جوگرفته بودشون فکر میکردن هواپیماس ک تاخیر داره، ساعت ۱ نصفه شب حرکت کردیم قطاره. 

• توی ایستگاه راه اهنم ک نشسته بودیم توی همون ۶ ساعت بیکاری یه پسره جلو من نشسته بود گردنشو خم کرده بود با گوشیش کار میکرد. پسِ کلَش خالی بود لامصب خوراک پس گردنی قشنگ پااااااااپس =D

• کوپه ها ۶ نفره بودن. من و سارا و عارفه و فاطمه و غزل باهم بودیم با دو تا دختره ک نهمی بودن از ما بزرگتر بودن. اییییییی انقد مثبت و حال بهم زدن =\ تا رفتیم داخل خوابیدن و هی میگفتن شمام بخوابید. حالا ماااااااااااااا داشتیم میمردیم از خنده. اون شب خوابم نبرد از بس سارا و عارفه چرت و پرت گفتن. ولی خب عارفه نت داشت و هدفون | so نمیشد بندازیمش بیرون =D هدفونشو گذاشتم گوشم. خیلی گنده بود..صداشو بریم بالای بالای بالا. جوری ک اطرافیانم راحت میشد باهاش برقصن =\ یهو درو وا کرد ناظممون =\\\\\\\\\ منم از گوشم اوردم بیرون گذاشتم روش نشستم =\ بازم صداش میومد بیرون. #پارتی =\ سالمه خداروشکر =]

• وقتی رسیدیم رفتیم اردوگاه =\ غذاش ایییییییس توی برنجش گلاب میریختن =\ ۵ روز کلا غذا نخوردیم جز چیپس و دوغ! اردوگاهه دوغ میداد. دوغ رو با چیپس میخوردیم. اخرش انقد چیپس خوردیم حالمون دیگه بهم میخورد در این حد ک بعنوان فحش و ناسزا ازش استفاده میکنیم. تو خیلی چیپسی هییییییع شِیم آن یو.

•یه سوپرمارکت پوسیده اول اردوگاهه بود هیچی نداشت. اصن نم برداشته بود کل ساختمونشو =\ فقط بطری نوشابه شیشه ای داشت =\ ما ک رفتیم از بس خریدیم ازش تبدیل ب پالادیوم شد =D ابنبات چوبی داشت. ۴ تا گرفتیم با غزل و فاطمه، ۴ تاش انبه بود =\ انبه میفهمی عنبه بود =\ حواسمم نبود میخواستم بعد از اینکه ابنبات چوبیارو خریدیم ب دوستم بگم "بریم" اشتباهی به فروشنده هه گفتم =\ بیشور فاطمه چقد شوخی فانوسی کرد =\ 

• رفتیم حرم. ورودیش باید سوار پله برقیش میشدیم. خیلی کند بود. غزل عصبی شده بود لهجه ش عود کرده بود.

• برگشتیم توی اردوگاهه من و غزل رفیتم توی حیاطش رمان خوندیم =\ 

• توی حرم یعنی توی صحن و حیاط اینا من خواستم یه عکس با گنبد طلایی بگیرم. فانوسا فقط یه عکس. دادم گوشیمو دست فاطمه ازم ـبگیره. تا می اومد عکس بگیره یه یارویی رد میشد. اخر یه عکس گرفت من دهنم کج و کوله افتاد دستمم مثل افلیجا، یه یارویی هم شبیه رامبد جوان با دهانی کج و کوله از کنارم داشت رد میشد جفتمون ناباد =\ 

وای عالی بود هرکی رد میشد با اون دسته بیلبیلک رنگی ها هستن دست خادما، میزد تو سر غزل میگفت خانمم موهاتو بکن تو. 

• یه بچه کوچیکه داشت گریه میکرد. حساسیت دارم ب گریه بچه ها خیلی. با کلی  عشق گفتم چیشده قشنگم مامانتو گم کردی؟ . یکی از اونور عرررربده زد نکبت من مامانشم  ولش کردم یه دیقه بترسه ک دیگه از رو زمین اشغال بر نداره بخوره 

=\ 

• یه خانومه بود فامیلیش صرافان بود. ببین  جون داداش من همه چی صداش میکردم جز صرافان...صراف. صرف. رصاف. رصیف. فصیر. فصاریان. صرافیان.صرافی پور.صراف نیا =\

• هاررررهارررر دلتون اب همه معلمامونو تو اردوگاه با شلوار صورتی اینا میدیدیم =D 

• جلسه گذاشتن واسه مشورت این که بچه هارو توی مشهد کجاها ببرن. توی اتاق ما بود. انقد جیغ جیغ کردیم تا معلما رفتن =D

• توی قطار اهنگ حمیرا هایده مهستیه کیه ؟؟ شو اجرا میکردیم. موزیک ویدیوی زنده =\

• بچه ها ازم میپرسیدن ساعت چنده.

من: پنج دیقه مونده به چهار و نیم =|

• شب اول ک رسیده بودیم خیلی خسته بودیم ولی بچه ها نمیخوابیدن تا نزدیک ۴. زنی ک توی اتاقمون بود و مسئولمون بود خوابیده بود ولی هی میگفت بخوابید. اخر سر جنی شد پا شد عررررربده کشید سرمون بخوابید و فحش داد واقعنی عربده کشید و چراغو خاموش کرد. فانوسا دیگه صدا نفس همدیگرم نشنیدیم و کپیدیم. کی اسه نماز صبح پاشد؟ - دششششششششمن =]

• رفتیم پاساژ الماس شرق. اتوبوسمون داشت میرفت. من و فاطمه و غزل میخواستیم شیرموز بخریم. من هول شده بودم بخاطر استرس اتوبوسه. یعنی در یک جمله سه کلمه ای، سی میلیون کلمه شو سوتی دادم =<

" آقایی آب شیرموز میدین؟ " =\ اقایی =\ اب شیرموز =\ حالا اقایی خیلی اسلوموشن کار میکرد. ما داشتیم خودمونو خفه میکردیم که اقایی بدو اتوبوسمون رفففففت =|

•  چقد حرف زدم =]

• قسمت بشه برم همه این خاطرات قشنگترش اتفاق بیفته امسال =] خداجونم راهم بده تو مشهدالرضات❤ 

بی ربط نوشت: سه شنبه باید شیرینی ببرم کلاس زبان. ترم پیش 16 تا منفی داشتم بخاطر فارسی حرف زدن =| پرچمم بالا بود از همه بیشتر منفی گرفتم. باید شیرینی میبردم ک پیچوندم. این ترم دگ نمیشه بخاطر تولدم =\ بیشورا خو من کیکـ میارم شما کادو بیارییییید عرررربدهههههه.

• نذاشتم اهل خانه بارکد را ببینن.ـ بالاخره صحنه هایی داره ک مناسب سنشون نیس -.-

• عربدهههههه دهنم کف نمایید=\

• بی قضاوت بخونید.

  • آندرومدا :)
  • يكشنبه ۳ بهمن ۹۵

مُورخِ دومِ شونزده سآلگیـ...

من: بابایی لطفا کیکی که میخری قلب نباشه طرحش.

بابا یه ثانیه نگام میکنه: قلب نباشه؟

لبخند ملیحی میزنم: نه.

**

رفت کیک خرید. قلب بود =| 

~

~

~

~

~

• من توی کلاس عربده کشان گفتم: بچه هاااااا پاچییید بررررریدددد نمازززخونههه...

زهرا: بپاچیددددددد..

من دستمو اوردم بالا تا به در اشاره کنم و عربده بکشم بپاااچیییدددد کاملا دستم زارت نشست رو صورتش =| 

~

~

~

~

~

• اومدم ادرس بدم به دوستم. خواستم به کوچه بالا که پشتم بود اشاره کنم... خیلی عمیقا انگشت شَستمو بردم عقب و حس کردم توی خمیر فرو رفت. نامبرده چشم دوستم بود ^^

~

~

~

~

• برا اولین بار تو عمرم سوالای ریاضی آزمون جامعو ۱۰۰% زدم ^^ در عوضش علومشوـــــ =| ,

• گریه واسه چیزای چرت و پرت، خیلی پدیده چارصدوچار نات فو‌ندیه...مخصوصا واسه یکی که دیروز ۱۶ سالش شده.

• سرده. پوستم داره تیکه تیکه میشه از خشکی و سرما =\

• به لطف ایزد منان امشب کیک را ایت مینُماییم؛ یحتمل بی کادو 😒

• دوست روانپریشمان بهمان کادو کتاب داد ^^ اونم دو تا ^^ به قول یک موجود عشق " تُتا" =] 

• ستایش یه پیکسل خریده ؛ طرح آفتابهههههههه عربببدههههههههه... طرح افتاب نه. افتابههههههه.

• پرتقال جآن و فاطمه بانو ممنان از کادوهای خوجگلتون ^^ لاو یو تو ^^ 

دریمر جان داداچ عکسه وا نمیشه -.-

• چرا به املای "شَست'' شک دارم؟ =| 

  • آندرومدا :)
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵

کوله باری از رو دوشم برداشتونده شد =|

امروز یکی از روزهای خوشبختی منه. امتحان سختامو دادم تموم شد رفت... به قول ارسطو فینیتُّ =D

و اما موردی که باعث شد پوکر شدندی ، خیزالت کشیدندی و خندیدندی ... خیلی باکلاس نیشسته بودم تو تاکسی... موقعی که خواستم پیاده شم باید یه آقاهه از این طرف پیاده میشد تا بعدش من پیاده شم... پیاده شد...منم خواستم پیاده شم...در همون حین سرم خورد به اون در لعنتی لعنتی لعنتی تاکسی =| لبمو گاز گرفتم و از عمق وجودم آه کشیدم... آقاهه میخواست سوار شه باز... هول شدم گفتم ببخشید =\

اونم بدتر من گفت خواهش میکنم =\

چیرا باید ازش طلب مغفرت و آمرزش میکردم واقعا؟؟ =\ چیرا؟




____________________________

پاورقی:

۱. تمام طول راه باقیمانده را کرکر خندیدم تنهایی =D

۲. خدایا ممنونتم که امتحان امروزو خوب دادم =)

۳. قالب موقته...منتظرم جور شه بشینم با کامپیوتر خوجلترش کنم ^^ خواستم بگم احساس تنهایی نکنید =\

۴. پس از سالها... قصد دارم ابد و یک روز ببینم -.- البته قبلا نصفشو دیدم...اعصابم خورد شد باقیشو نَیدَم =\

۵. عرایض تِمومه =D

  • آندرومدا :)
  • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵