🌌آندرومدا :)

دخترکی که بالاخره یک روز بر فراز کهکشآنـــ🌌ــــها پرواز میکند...باور نمیکنی؟ بنشین و تمآشا کن...

شِر.

  • ۱۸:۳۱

یکی اینورِ گوشم گفت کاش مسیحی بودم؛ یا مثلا یهودی... هر کوفتِ دیگه ای که دو روز دیگه که عزراییل خفَم کرد خِفتَم کرد سینه قبرستون نخوام او دنیا به پونصد میلیون فرشته جواب پس بدم که چرا موهامو بیرون گذاشتم.
راحت موهای چرت و پرت فرفری و جودی آبوت گونه ام رو وا بذارم و بهش روغن بادوم بزنم که وِز وزی نشه و ازش صدتا عکس بگیرم صدجا شِیرش کنم با هشتگ آرت.
یکی اونور گوشم زد پس کله م. خاک تو سرت از کِی انقد عُقده ای شده بدبخت؟ فقط خودت مو داری مَثَن؟

• عکس نوشت: شبٍ لامپی [مهتابی] ِ تهرآنِ من از نگاه جنگل لویزان🌌

• بی قضاوت بخونید.

یکِ یازدَه

  • ۱۹:۳۱

یه جوری شدم. یه جوری که نمیتونم بگمش. یه جوری که هیچکی نمیفهمه. یه جوری که هیچکی حالیش نمیشه چه مرگمه. همه چی برام الکیه و هیچی نیس. هیچی نمیتونه حالمو خوب کنه انگار. نه ور  رفتن با عکسای گالری گوشیم. نه ور رفتن با قفسه کوچیک کتابخونه م. نه اهنگ. نه خاکستری کردن ستاره های طلایی بیان. نه دراز کشیدن زیر پتوی محبوبم. نه تمرین صفحه ۶۷ ریاضی رو نوشتن. نه نوشتن خلاصه چپتر سوم استوری بوک موسسه. نه خوشحالی اینکه ورک بوکشو قبلا نوشتم. نه نوشتن با خودکار جدیدی که مدام جوهر پس میده. نه گذاشتن ساعتی که دیروز خریدم. نه فکر کردن به کفش جدیدی که دیروز خریدمش. نه رفتن یه موجود غرغروی لجبازـ نه اژدها وارد میشود دیدن. نه ادامه دادن رمانم. نه خوندن نقدای بلندش. نه از خنده قِنج رفتن سرِ سوتی که دیروز جلوی فروشنده داد. نه آب پرتقال خوردن. نه پس از مدتها شیرکاکائو خوردن. 

هیچی! Any thing به واقعی و کاربردی ترین حالت ممکن! 

انگار نگام گیر کرده به آسمون خاکستری و سردتر از همیشه شهرم و سکوت وحشتناکی که تهران محبوب منو به این روز انداخته. انگار تمام غصه و بغضِ دیروز و امروز تهرانو گولّه کردن چپوندن توی گلوی من و دارن خفه م میکنن. انگار چشمای کهکشان مارپیچیِ امروز، داره وَق میزنه از خفگی و صورتش داره کبود و کبود تر میشه و دستای یکی یه چی میندازه دور گردنش و از زیر گلو تا گوشاشو میکشه. 

صدای امیر جدیدی توی گوشش جولون میده؛ رد طناب خودکشی افقیه. ولی اینو انگار کشتن. چون رد طناب از زیر گلو تا گوشاشه. 

یه صدا اینور جولون میده؛ پقی میزنه زیر خنده. میگه ر**ی. تو ام با این چرت و پرتات. جوگیریااتو کجای دلم بذارم اوفِینا؟

اوف پاشو تمام اینا رو بالا بیار و خودتو راحت کن بدبخت. 

تمام.

  • ۱۷:۲۵

دیشب تموم شدی...یعنی خب راستش پریشب. اما من دیشب تمومت کردم...فوتت کردم و برای همیشه به ابدیت پیوستی. 

خیلی با خودم فکر کردم. یکی توی گوشم میگفت چیکار کردی توی پونزده سالگیت؟ چکار کردی؟؟ با گستاخی جوابشو دادم.. من توی پونزده سالگی جدیِ جدی و ااقعنی شروع به نوشتن کردم. نه وبلاگ! هیچیِ هیچیِ هیچی ازش نمیدونم ؛ دوست دارم بدونم ولی خب دوست دارم بیشتر قصه ها رو بنویسم. تیر ماه رو با بازنویسی رمانم شروع کردم و توی مجازی به اشتراکش گذاشتم. خوشحالم که با استقبال روبرو شد و باعث شد با انگیزه ادامشو بنویسم. 

بی رمق و بی هدف درس خوندم و نمره بدی هم نگرفتم اخرش...اما خب میتونستم بهتر باشم. 

دیگه چی؟ 

دیگه...

هیــ...هیچـــــ...هیچی.

۱۵ سالگی هم به اینصورت. باز گند زدی بی خاصیت؟!

شونزده اینده رو با چه رویی میخوای فوت کنی؟ یه غلطی بکن دیگه.

با دفترچه جینگولی که غزل بهم کادو داد چیکار کنم؟ توش چی بنویسم که بمونه برام؟ =]

پیشْ میلاد =|

  • ۲۰:۰۷

فردا ساعت ۶ و نیم صبح دخترکی که طیِ عملیاتِ عروسی رفتنِ مادرش ۷ ماهه بدنیا میاید، به دنیا می آید... 

فردا مادرش از درد، چشم می بندد و نزدیک پنج شش ساعت خدا را التماس میکند.

امشب پدرش...مادرش...اواره شبهای برفی زمستان تهران بی رحم میشوند و انگشتهایشان یخ میزند...تختها پر است...میگفتند جنین در حال مرگ است...میگفتند زود است...میگفتند بچه توانایی زنده ماندن ندارد...میمیرد...میگفتند اگر یه دنیا بیاید هم میمیرد...امشب به پدرم میگفتند یا زنت یا بچه ات...

امشب مادرم روی نیمکتهای سرد حیاط بیمارستان از درد لب میجوید...

نزدیکهای نیمه شب بود...پدرم داشت اشک میریخت و با عجز دنبال یک اشنا میگشت...خدا به دادش رسید...دعای مادرم... جور شد...مادرم را روی همان نیمکتهای لعنتی امشب نِشانده بود و گفت میرود و پیدایش میکند...رفتنش یک عمر طول کشیده بود برای مادرِ هنوز دختر دار نشده ای که انتظار و اضطراب خوره جانش شده بود. قبل از برگشتنش پرستارها مادرم را وارد بیمارستان کردند و همانجا مادرم خیالش نصفه و نیمه اسوده شد... 

مادرم تا شش و نیم داشت درد میکشید و خدا را التماس میکرد... ساعت شش و نیم شده بود و آندرومدا روی تن نیمه جان و کم رمق و لبخند نصفه نیمه مادرش، از امدنش به زمین گِله میکرد.

حالا...حالا دخترک زنده بود. زندهٔ زنده... دخترک یک روز بر فراز مرگ پرواز کرده بود، در آینده بر فراز کهکشانهآ...

بعد ها که بزرگ شد مادرش میگفت برای زمینی شدنت زجر کشیدم. 

*

های گایز ^^ تومارو ایز کامینگ... ^^ 

متنهـ رومانتیک شد =\

نکته / ساعت شیش و نیم باس رخت بر تن کرده و بسوی مدرسه گام نهیم ... از همون بچگی طالب علم بودم کلا =] خانواده هم اکنون نصفه نیمه است و فردا نیز... لذا جشن تولدی در کار نخواهد بود فردا...

پ.ن: کلاس زبان و مدرسه رو چکار کنم بپیچونم که کیک نبرم براشون؟ -.-

۱ ۲
اگر آندرومدآ را می شناسید {۳} نکنید! بگذارید با خیال راحت خیال ببافد تا ابد ∞
Designed By Erfan Powered by Bayan