تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
- بزرگ میشم یادم میره :]


۱۳ مطلب با موضوع «سه نقطه» ثبت شده است

میگفت "سو" یک کلمه فرانسویست... یعنی "فرای چیزی بودن"، "فراتر از چیزی"... مثلا "فراتر از واقعیت" را فرانسوی ها می گویند "سوغیالیسم"... انگلیسی هایش میگویند "سوریالیسم" و ما همان واژهٔ غریب قریب "سورئالیسم" را میگوییم... همه چیز خوب بود... فراتر از خوب... فراتر از خوب به فرانسوی چه میشود؟ میداند؟ میداند... اسم گذشته مرا میداند.
همه چیز فراتر از خوب بود... نه ... همه چیز فراتر از رؤیا بود...
صبح ها با بوی نان سنگک تازه بیدار میشدم؛ شب ها با بوسه های پر عشقش به خواب می رفتم؛ عصر ها را با گوش جان سپردن به پیانو و صدای دلنشینش سر میکردم... همان وقت که نیمرخش را می دیدم و بی مهابا زل میزدم به نیم رخش و او که انگار نگاه مفتون و فریفته ام را نمی دید و میخواند و می نواخت و بر دل من می تاخت و می تاخت و تاخت... انگشت های کشیده و دست های بزرگش که روی دکمه های دراز سفید صدا داری که هیچوقت اسمشان را نفهمیدم و هیچ هم دوست ندارم بدانم ، میکشید و از تکان خوردن های آرام و لطیف بدنش و چشمهای بسته اش می فهمیدم که خوب توی حسی ست که به سمت من بنوازد و من را توی آن عصرهای با بوی قهوه تلخ غرق کند... روزهایی که از قهوه بدم می آمد و پشت بندش روزهایی که او قهوه تلخ درست میکرد برای عصرهای شیرینمان و می پنداشتم که اگر زهر هم بدهد از دستان او گوارا و شیرین است. 
یک جمعه غروب...یک جمعه غروبی که خانه نبود و تمام دلم ، دلش زاری میخواست از نبودش، از خواستنش، بهش گفتم جمعه ها غروب ، یا شاید هم جمعه غروبهایی که تو نباشی، حتی جمعه هایی که تو نباشی، یا نه اصلا روزهایی که تو نباشی، دنیا سیاه است... دنیا بوی سگ مرده میدهد... خانه تازیانه میشود و می تازد روی تن دردمندم... هیچی نگفت! فقط از آن به بعد هر جمعه غروب مرا می برد کافه... برایم پشمک صورتی میخرید. برایم ذرت مکزیکی می خرید...دستهایم را سفت می گرفت و توی ونک و کتابفروشی های انقلاب و پارک دانشجو و پس کوچه های تاریک و سبز نیاوران می خندیدیم. 
نیست....حالا نیست...یعنی بوده...حالا نیست... الان یکی را صبح ها با بوی نان سنگک بیدار میکند؛ شبها با بوسه شب بخیر به خواب می سپاردش؛ عصرها برایش مینوازد و نیم رخش دل یارش را میبرد؛ برایش قهوه تلخ درست میکند؛ جمعه غروبها را برایش بهشت میکند و همه چیز را برای قلب دلدارش فراتر از خوب میکند و من مانده ام تا بدانم فرانسوی ها به "فراتر از نبود او" چه میگویند؟
حالا دنیا سیاه است...بوی سگ مرده میدهد...مثل آن جمعه غروبی که نبود...!

نوشتهٔ #آندرومدا


آندرومدا :) ۹۶-۲-۰۹ ۱ ۴ ۴۷

آندرومدا :) ۹۶-۲-۰۹ ۱ ۴ ۴۷


مثلا اینکه هندزفری رو بچپونی تو گوشت و بی توجه به هشدار همیشه مزخرف گوشیت ولومو تا ته بدی بالا و به فلانم طور بیخیال تموم سرزنشایی که بخاطر کارایی که نه بلدی و نه میخوای انجامشون بدی باشی, و تو دلت اون آشغالی که عربده کشیدن رو اختراع کرد به فحش ببندی.


آندرومدا :) ۹۶-۱-۱۷ ۳ ۶ ۹۸

آندرومدا :) ۹۶-۱-۱۷ ۳ ۶ ۹۸


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آندرومدا :) ۹۵-۱۱-۲۸ ۶۹

آندرومدا :) ۹۵-۱۱-۲۸ ۶۹


فقط یه دانش آموزِ یه تختَش کَم ـه که میتونه کنفرانس جنگ نرم بده و زر زر کنه و بگه ماهواره فلان بهمان استیج نبینید؛ و بعد خودش بیاد دنبال ویدیوعاش بگرده. یه احمقی مث آندرومدا :]

#احمق_نباشیــمـ...Oh sorry .. فرست#احمق_نباشم اند دن #احمق_نباشیم :] 

• چون قراره شعار بشنوم [بخونم  _ ببینم] نظرعای این پُسد بَسده میشن.


آندرومدا :) ۹۵-۱۱-۱۶ ۰ ۶۱

آندرومدا :) ۹۵-۱۱-۱۶ ۰ ۶۱


هرشب بین ساعت ۱۲ و ۱ نصف شب تلویزیونو خاموش میکنه و یکی یه قاشق با زور و جنگ دعوا شربت تقویتی مزخرفی که مزه آهن میده رو به خوردِ من و داداش کوچیکم میده. میبینه به زور میخوریمش میره یه مدل دیگه شو میگیره. مثلا با اسانس پرتقالیش.

دیگه همه خوابیدن. تلویریونو خاموش میکنه و میگیره میخوابه. یه ربع...نیم ساعت...چهل و پنج دیقه بعد که میگذره و مطمئن میشه همه خوابن، یه صدای تیک میاد... من میدونم که دکمه چراغ هود رو زده تا نور کم رمق زردش ، یارای چشماش توی تاریکی شب باشه. من بیدارم هنوزـ نورِ بی جونِ درِ وا شده ی یخچال، میفته رو دیوار اتاقم. صدای چرِق چرِقِ آلومینیوم میاد. داره قرصاشو از ورقه الومینیومیای مزخرف میکَنه میذاره دهنش. خش خش پلاستیک میاد و دوباره نور یخچال و تیک دکمه چراغ هود.

وقتی میخواد برگرده تو رختخواب چراغ حمومو میزنه و در حمومو نیمه بسته میکنه تا خونه با پرتوی اندک نورِ ساطع از حموم ، یه کوچولو روشن شه. همیشه میگه نمیخوام خونه تاریک باشه.

معنی واقعی بغض رو میشه فهمید وقتی تموم بزاق دهانتو جمع میکنی و تف میکنی تو صورت هر بیشرفی که واژه "جنگ" رو اختراع کرد، نوشت و روی صحنه وطن گذاشتش.

• از کی باید متنفر باشم؟ 

از گنجینه ۳۰۰۰ جلدی کتاباش که همه شونو توی دوران دبیرستانش قبل جنگ خونده بودن فقط ۳ تا دونه کتاب مونده. هروقت میرم سراغشون میگه نخونشون. میگه ولشون کن اصن. این همه کتاب خودت داری. اینا به درد تو نمی خورن.

من میدونم نمیخواد خاطره های "جزیره مجنون"ـِش از لای کتابا بریزه بیرون. اما من نمیفهمم "۱۴ سال منطقه بودن" یعنی چی. چرا هیچوقت بهم نمیگی؟ چرا وقتی میگی "بزرگ شدن بچه مو ندیدم" بقیه شو نمیگی تا منم بفهمم؟

• روم نمیشه بگم عاشقتم. ولی به علی قسم میمیرم برات...به حرمت تمام روزایی که بهم امید داشتی.

- بی قضاوت بخونید.


آندرومدا :) ۹۵-۱۱-۰۸ ۷ ۰ ۱۰۴

آندرومدا :) ۹۵-۱۱-۰۸ ۷ ۰ ۱۰۴


یکی اینورِ گوشم گفت کاش مسیحی بودم؛ یا مثلا یهودی... هر کوفتِ دیگه ای که دو روز دیگه که عزراییل خفَم کرد خِفتَم کرد سینه قبرستون نخوام او دنیا به پونصد میلیون فرشته جواب پس بدم که چرا موهامو بیرون گذاشتم.
راحت موهای چرت و پرت فرفری و جودی آبوت گونه ام رو وا بذارم و بهش روغن بادوم بزنم که وِز وزی نشه و ازش صدتا عکس بگیرم صدجا شِیرش کنم با هشتگ آرت.
یکی اونور گوشم زد پس کله م. خاک تو سرت از کِی انقد عُقده ای شده بدبخت؟ فقط خودت مو داری مَثَن؟

• عکس نوشت: شبٍ لامپی [مهتابی] ِ تهرآنِ من از نگاه جنگل لویزان🌌

• بی قضاوت بخونید.


آندرومدا :) ۹۵-۱۱-۰۳ ۶ ۵۳

آندرومدا :) ۹۵-۱۱-۰۳ ۶ ۵۳


۱ ۲ ۳

اگر آندرومدآ را می شناسید سه نکنید! بگذارید اینجا را داشته باشد.