۶۲ مطلب با موضوع «روزانه» ثبت شده است

قصه های آندرومدا ـ هوشنگ مرادی کرمانی ـ ژلد 1

"برای نگارش این پست، چه خونها که ریخته نشده

چه شهدا که نداده ایم

چه اسرا که اسیر شده اند

چه اشک ها که ریخته نشده

چه آغوشها که خالی نمانده

چه قلم ها که خشک نشده

چه درختها که کاغذ نشده

چه آندرومدا ها که ناباد نشده

فلذا هرکی نخواند ان شاء الله به اطراف پاشیده میشود "

پنجشنبه 26 ام اسفند ساعت 5 و 15 دقیقه بامداد اولین سفر وی بسوی اصفهان آغاز گردید. برخلاف آنکه همیشه برای سفر ذوق داشته و هرگز شب قبل از سفر از ذوق نمیخفتیده،‌ این بار اصلا ذوق نداشته. چرا که قرار بوده در چادر بخوابند و وی از خوابیدن عندرون جادر بیزار بوده :/ فلذا پوکر وارانه سفر خویشتن را آغاز نموده و برخلاف سفر پارسال که به ضرب سلفی گرفتن ، دوربین جلوی بدبخت یک هوآوی بدبخت را داغان نموده بوده، این بار جاست به شیش عکس بسنده نموده و باقی اش را به دستان پرقدرت و امن و گرم دوربین عقب سپرده D:

کاشان 

حوالی ظهر بود که به دیار امیر کبیر رسیدیم... یکبار وقتی بچه بودم کاشان آمده بودم...15 اردیبهشت خیلی سال قبل...فصل گلابگیری بود...رفته بودیم نیاسر و قمصر... از کوچه گلی های تنگ و آفتابی اش گذشته بودیم و من آن بلوز سرخابی خال خالی زشت ایی را پوشیده بودم و تازه به سن تکلیف رسیده بودم. کلی عشق میکردم که بلوزه شبیه مانتو بلند است D: چنین بچه باتقوایی بودم عسن D:

پیش از هرچیزی به سمت باغ فین رفتیم تا به قول داداچم فین کنیم :/ طبق تصورم بیسیار بیسیار زیبا بود مثل همان چند سال قبل که رفته بودم. عاشق آن حوض آرزوهایش بودم که وقتی پول بیندازی عندرونش اگر میرفت داخل چاه، ارزویت بر آورده میشد. 

سپس به تپه های سیلک کاشان رفتیم که هیچی سر در نیاوردیم :/ اما خب راستش با دیدنشان باعث شد به بشریت افتخار کنم :)

اصفهان

ساعت سه و نیم اینا بود که رسیدیم نصف جهان...راستش فقط تا ساعت 8 شب آواره کوچه خیابان بودیم برای پیدا کردن یک جای درست حسابی بعنوان هتل...و آنجا بود که من فهمیدم خوشبختانه قرار نیست در چادر بخوابیم D: پس اصلا غر نزدم که چاهار ساعت دنبال هتل گشتیم :"/ عاخر سر هتل عم پیدا نکردیم و به یک مسافرخانه داغان بیریخت رفتیم که واقعنی طور نابود بود. روی پرده هایش جای کف کفش بود :/ خا داداچ من این چه وضعیست :/ روی توری پنجره اش سولاخی به طول 5 متر ، عرض 53 کیلومتر و عمیق 9 فرسنگ مشاهده میشد. ما نیز پوکر وار روی رخت خوابهای داغانش شال انداختیم تا شیپیش میپیش نگیریم یه وخ :/ و شروعیدیم به ادامه خواندن کتاب " یک سال بدون او" ی خوژملمان :) در این هیر و ویر داداچمان گیر داده بود از همین امشب گشتن را اغاز بنماییم و برای اینکه مامانمان را راضی کند فرمود اگر تا سی و سه پل پیاده برویم فقط 10 مین راه عسد که آف کورس زر زده بود. چیرا؟ از برای آنکه ما خستگان بدبخت فلکزده 35 مین راه رفدیم تا به سی اند سه پل خوژمل رسیدیم :) زاینده رودش خشکیده برهوت بود منتها... آما از ذوق ما کاسته نشد و زارت زارت عکس نمودیم :) نورهای زرد رنگ گرچه می گندید در عسکهامان آما زیبایی سی و سه پل را هزاران برابر مینمود :) تا بازگشتیم ساعت 11 شب شد و قصد کردیم بخسبیم. سرمان را که گذاشتیم رفتیم :*

عندرون دومین روز رفتیدیم نقش جهان  ... عاغا ینی عاشقش شدیم :) حوض وسطش آب نداشت ، چونان ندید پدیدان به وسطش رفته و از این عکس خزها گرفتیم :) کفشها و لباسهایم هم بیسیار بیسیار زیبایند و اصلا مال دیروز نیستند :/ مدلمه ب تو چ اصن :/

سپس به مغازه هایش حمله کرده و تمام پیکسل هایش را خریدیم :/ و همینطور تمام ژامدادی رومیزی های سنتی اش را :/ 

سپس از مغازه هایش دل کنده و به کاخ عالی قاپو حمله بردیم...کلی پله رفیتم بالا :/ ستونهایش کج شده بودند بنده خدا :/ یک حوض مسی داشت :) کلی نقاشی :) سالن موسیقی :) این گوشی هه که توی عکس میبینید 5 هزار تومن پول کرایه اش را داده ام :/ خیلی باحاله مثلا اگر کد 102 را بهش بدهی راجع به چیزی که کدش 102 است بهت صوتا و متنا و عکسا :/ اطلاعات میدهد...

و این نیز سالن موسیقی عمارت عالی قاپو ... آن سولاخ های تزیینی بخاطر این است که صدای موسیقی اگر در سالن پخش میشده این سولاخیها صدا را گوشنوازتر میکردند و توی آن سولاخیها گلدان و چینی و اینجور قرتی بازها میگذاشتند :)

سکند دی ادامه دارد ... 

" با علم بر اینکه نمیخوانید 2 قسمتی اش نمودم دوزدان :"/ "

  • آندرومدا :)
  • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

• فردآ •

- امروز ساعت مُچیش روی میز مثل سگ تیک تاک میکرد؛ سرم درد میکرد؛ برش داشتم؛ گذاشتمش روی پیشونیم و چشمامو بستم؛ فکر میکردم بهم ارامش بده، ارامشی که به قول بهرام, سرِ "ا" یِ اولش کلاه نباشه؛ آرومم نکرد فقط صدای تیک تاکش، تیک تاک نبود، تق تق بود. مثل سوزن بخیه تا مغز جمجه م فرو میرفت.

- در حال حاضر دو چیز بهم انگیزه ادامه زندگی میدن. • یکیش فردا خندوانه رفتنه • و دومیش ازدباج با آهنگ I could change ur life. و السلام.

  • آندرومدا :)
  • سه شنبه ۲۴ اسفند ۹۵

دوستان, بیاید اسپیک کنید من یِنقَذه انگیزه زندگی بگیرم :|||

پیروِ پیرامونِ روزای قبل, مامانم مرا از خواب پاشاند که بپاشم بسوی اِسچول. چیشمانم داغان بودند, پس از نیگایی به چیشمان زیبایم, نیگایِ بد و گرخناکی بسویم اذعان داشت و سپس دهان به دشنام گشود و افزود خاک تو سرت که نمیری دکتر, من نیز لبخند ملیحی زده و سپس روی زمین ولو شده بیده بودم. وانگاه که میخواستم از خانه بیرون رفته و سوارِ "آسانگسور" شوم دعا دعا نمودم که هیچکس از خانه اش بیرون نیاید و سوار "آسانگسور" نشود, وگرنه دستم به خون آلوده میشد از برای آنکه خب قیافه ام چونان یکی بود که هیچ شباهتی به شکل و شمایل یک آدمیزاد نداشت و با یک پشگل که چشمهای پشگلی اش زارت زارت آب می آیند, زارت زارت عطسه میکند, صورتش بیابان برهوت, زارت زارت نمیتاند جایی را بیبیند, و زارت زارت فین فین میکند تا انجا که چشمهایش سبز میشوند :| , فرقی نداشت. تازه شلوار کردی فرم مدرسه بعلاوه مانتوی چیز رنگش و همانطور مقنعه ای که فقط ارتفاعش تا کف پای ادم است و موقعی که راه میروی میسابد به زمین , را اضافه کنید. خا مسلما و یقینا و بی شکا و ژِدّاً و پابوسا هرکس را که مرا رؤیت نموده باشد قتل عام میکنُییَم. بالاخره دو روز دیگر شاخ میشوند از برایمان :|

وانگاه با چیشمان بسته به اِسچول رفتیم و سرمان را پایین گرفدیم تا این هفتمی ها و هشتمی های گستاخ فرومایه مسخره مان نکنند. نصف کلاس که پیچانده بودند و نبودند. ربع نصف دیگر هم گروه سرود... هرکس نیز از راه می رسید می آمد میگفت تو چرا داغانی؟...نیم ساعت اول هم تا هشت و نیم معلمان از فقدان بچز سواستفاده نموده اند بساط غیبت را فراهم نموده و سپس معلم ادبیات آمده و میگوید به جای اینکه امتاحان تاریخ ادبیات و آرایه را فردا بگیرم همی الان میگیرم . بچز جیخ جیخ نموده و فرمودند ما هیچی نخونیدیم. من خوشال بودم اما...خا گند میزدم و از استرس جانگدازش خلاصی می یافتم, فلذا امتاحان را با آغوش باز پذیرفته و برگه ام را error 404 not found وار (یه حس غریبی قالَ دابل آر بید :| ) تحویل دادم. ۱۷ شدم با چیشمانی کور -.- وانگاه زنگ خورد و غزل با دیدنم فرمود داداچ برو زنگ بزن بیان دنبالِد شبیه عاغا محمدخان قاجار شدی :|| (عکس شهلا و دلربای عاغا محمدخان) عاغا خیلی بهم برخورد، پاشدم رفتم زنگ زدمT_T اولین بارم بود  و بی شک اخرین بارم خواهد بود چون آن دفتردار پشگل کلی منت سرم گذاشت فلذا عمرا دیگر ازش چیزی بخواهم. خا بی فرهنگ بی شوعور زشت از جیب تو پول تلفن اِسچول را نمیدهند که. 

غزل پوکر وار پرسید چرا نمیروی دکتر خاعرم؟ من نیز در جواب فرمودم میترسم. گفت خا مرض داری به اِسچول می عایی پشگل چَشم؟ من نیز فرمودم خا پشگل مغز گر میماندم عندرون خانه مرا میبردند دکتر. لبخند ملیحی زد, خاک بر سری گفت و رفت.

- توی موزیک دونی گوشیم, داشتم اهنگ زین عزیزمو میگوچیدم, بعدش خواستم خروج را بزنم, اچتباهاً حذفو زدم :|| و حال ندارم بروم دانلودش کنم عاخر :|| مصیبت جانگدازیه میدونم خودم :|| حالا باید انقد بهرام و حامد همایون و احسون و پازل و یاس بگوشم که بمیرم :|| 

و بالاخره طلسم چندساله شیکسته شد و به دکتر رفدم به شرطی که آمپول ننویسد D:

- خوش به حالِدان اگر داداچ بی فرهنگ و پشگلی مثل داداچ بی فرهنگ و پشگل من نداریدون تا هی بگوید خوب اسی (اسچول منظورشه :|| ) رو پیچوندیا و پشت بندش یه چشمک بزند.

ولی خا عاخر دیگر تا کلی روز دیگر اسچول نمیروم. 

عاغا پابوسا اگر تا چارشمبه چیشمانم همینطور پشگلی ماندند خندوانه نیمیروم -~- 

-تا من مریض شدم میوه هایمان تمام شدند :|| 

- فرزانه زنگ زده میگه من ۱۰ شدم تو غصه ۱۷ ات را نخور داداچم :||

- مثل بچه های ابتدایی پیک نوروزی داریم. از همه درسا ۲۰ تا سوال تستی. این وسط کار و فناوری عم خودش را عادم حساب کرده و برداشته سوال داده :|| بزنم این دهنِ منِ ژر بدم :|| 

- موزیکدونی گوشیم ترکیده و زارت زارت قطع میشود و زارت زارت وصل. داداشم گفت صدا اهنگ میاد... آن اتاق بودم داچتم آنشرلی میدیدم فلذا گفدم اون دکمه روی هندزفری رو بزن قطع میشه. اما اینکار را نکرد و نشست اهنگایم را گوچ داد :| سوالی که ساعتهاست ذهن زیبایم را به خود مچغول کرده این است که واقعنی فحش های لیتو و خلصه هایم را گوچ کرده؟ نههههههه بابا زر نزن خواعرم :||

- زین پس تا سیزده ب در, خودم را با عاهنگ و کتاب خفه میکُنییَم بای :*

  • آندرومدا :)
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۹۵

نفسهای آخر اسفند یا نفسهای آخر آندرومدا؟ دیس ایز د کواسچن T.T

- از بوفه مدرسه, با کلی عشق و امید و ارزو یه بستنی گرفتم اسمشو بلد نبودم . رفتم گفتم از اون بستنی کرمیا میدین ک هزارن؟ یه دونه واسه خودم یه دونه واسه غزل گرفتم. عاغا من فقط دور بستنیه رو خورده بودم هنوز خودش مونده بود از دستم افتاد T_T عاغا من فقط پونصدشو خورده بودم. ینی چ خو. این مصیبت جانگداز کمر منو شکست, ب بقیه هم اطلاع دادم و اونا هم مصیبت وارده را بر من تسلیت عرض کردند و خواستن خودشونو توی این مصیبت شریک بدونن.

- عاغا معلم مطالعاتمون برگه ها رو داده بود دو تا از بچه ها صحیح کنن. ک یکیشون از دوستان قدیمی عقده ای من بود ک بخاطر همین مسئله عقده ای بودنش یکدیگر را ترک نمودیم؛ فلذا نمره مطالعات منو داده ۱۸.۷۵ :|| غلطای پشگلی گرفته بود منم دادم ب دبیرمون صحیحش کنه. عاغا شاید باوردون نشه اما عشقدون ۲۰ شد :*

- کریم ابرو خفن با بچه ها تبانی کردن امتحان تاریخ ادبیات و ارایه رو سه شنبه بگیره. خا لعنتی من میخواستم اون امتحان پشگلیو بدم خلاص شم؛ الان باید زجر بکشم تا پس فردا .

- عاغا عید میخایم بریم اصفهان :-* ژون :-* من تا حالا نرفتم :-* ژون :-* ژون :-* ژون :-*

- عاغا میگم احتمالا چهارشنبه میروم خندوانه :-* دلدون عاب :-* آندرومدادون میخاد مشهور شِدون :-*

- عاغا میگم پابوسا خیلی زشته کارنامه عادم ۲۰ باشه ب جز دینی ک هیچوقت ۲۰ نمیشم :-\ ۱۸.۷۵ :|| عاه :|| I am muslim داداچ خا :|| 

- به جون خودم ک میخام دنیام نباشه دارم به ملکوت اعلا پرواز میکنم :|| 

  • آندرومدا :)
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵