🌌آندرومدا :)

دخترکی که بالاخره یک روز بر فراز کهکشآنـــ🌌ــــها پرواز میکند...باور نمیکنی؟ بنشین و تمآشا کن...

❤خدآ شڪرت❤

  • ۱۴:۱۶

حقیقتا و فانوسا خدایا شکرت. دینی رو ۲۰ شدن یه معجزه الهی بود والا =| 

اگه اون مسئله لعنتی فیزیکو که شتابو میخواست و یک دقیقه رو بجای شصت ثانیه، سی ثانیه فرض نمیکردم و گند نمیخورد توی  اندرون بقیه محاسباتم، ۱۹.۵ میشدم و احتمالا میداد ۲۰ و بیست میشدم =| ولی خب رسمش اینه که بالاااااخره باااااید یه جا گند بزنم =|

عرررررررربده باید ۲۰ میشدم. 

• سقف کلاسمون آب ازش چکه میکنه؛ و دقیقا بالای سر منه =|خواهد ریخت بزودی =|  هشتگ پلاسکو =\ 

• چارتا انگشت دوست روان پریشمان امروز صاف اندرون چشمانم نیشَست (داشت میگفت اونور =| "اونور" سمت من بود. )

• سرماخوردگی خفیفی خوردم در حد لامصب. صبح هوا تاریک بود از خواب پا شدم از شدت سرما.  ناامیدانه و گشادانه گفتم بیخیال نمیخواد بری پتوی دیگه برداری، دو دقه دیگه باید پاشی بری مدرسه. دیگه وااقعنی داشتم سگ لرز میزدم ؛ به قول صادق هدایت، داداچ صادق عزیز، "مع هذا" پا شدم پتو رو برداشتم. ساعت ۴ بود. مونده بودم تا دو ساعت و چهل و پنج دیقه بعدش که میخواستم پاشم و برم مدرسه به بستنی (بقول یک موجودِ عشق "بسنَنی") آلاسکایی تبدیل میشدم یا نه.

• شما چند شدین؟ =D تا چیز نشه که ول نمیکنم حالا =D

• پنجشنبه تولد بهمن بیدست. فک کن تولد بهمن، توی ماه بهمنه ^^ روی مخ مادرمان میرویم تا ا‌جازه بدهد برویم =|| عاری =|| هشتگ کمپین مادر اجازه بده. به قول همان موجود عشق "اِزازه" ^^

دوست روان پریش

  • ۱۲:۵۳
وقتی خواستم اولین خربازی عمرمو انجام بدم خجالت میکشیدم یکی مارو ببینه.بهش میگفتم بچه جان چادر سرمونه زشته.
میگفت بیخیال روانی. کار هر روز منه.زل میزدم توی چشمای ریزش تا ببینم راست میگه یا نه. اما چشمای لعنتیش فقط خونسردی داشت و کم کم داشتم میرفتم رو مخش از بس میگفتم بیخیال از اینجا نریم.
میگفت من که اسکول نیستم اون همه راهو برم بالا ؛ بعد دوباره بیام پایین... خب یه دیقه ای از این نرده هه میپریم اونور دیگه.
صادقانه گفتم میترسم. زشته. چادر سرمه.
بغضم گرفته بودتا شروع اون کلاس لعنتی فقط پنج دقیقه مونده بود. اگه بیخیال میشدم و از راه دیگه ای میرفتم دست کم یه ربع طول میکشید. 
زل زدم توی چشماش و گفتم خیلی بیشعوریلاقل بذار اول من برم بالا راحت شم.
گفت خیلی خب.
دور و ورمو پاییدم از حجم ماشینا کم و کمتر میشد. دلو زدم به دریا و سعی کردم بدون نگاه به اطرافم برم بالا و رفتم. اما درست موقعی که میخواستم از روی سیمان پایین نرده پایین بپرم پایین مانتوم گیر کرد به سر نرده و ... پاره شد و همه دکمه هاش کنده شد .کمرم با ضرب خورد به سیمان و نابود شد. از اضطراب بغض کرده بودم. قبلش جیغ زده بود مانتوت! کمرت!
چنان با امید و بغض گفتم هیچی نشده که خودم هم باور شد. اما اون بدون اینکه دهنش صاف شه از نرده پرید اینور و ترسیده گفت من که بهت گفتم مواظب باش .چندتا بهش فحش دادم و بعدش گفتم فدا سرت اشکال نداره.مانتو، مانتوی مدرسم بودخوشحال بودم که پالتویی که روش پوشیده بودم بلند بود و قسمت پاره شده رو میپوشوندمیترسیدم چجور قضیه این خربازی رو به مامانم بگماز طرفی جز دو تا از دکمه هاش، دکمه های دیگه پیدا نشدن.
بعد از کلاس با همون دوست کله شقم رفتیم دکمه خریدیم. من گفتم نمیتونم بیام.دیرم میشه.میگفت من عذاب وجدان دارمتقصیر من بود. میگفتم نه به قران تقصیر خودم بود. 
اون دختر روان پریش دوستم بود و هستباعث نشد که ازش ناراحت شم. فقط باعث شد وقتی باهاش میرم بیرون احساس امنیت نکنم =|
وقتی به مامانم گفتم یه چشم غره رفت و گفت این چیزا و دست و پا چلفتی بازیا واسه تو عادیه =|
 گفت این یعنی خدا دوسِت داره... خدا بنده های خوبشو زود امتحان میکنه... اما من بنده خوبی نبودم.


پی نوشت:
بخونید اما قضاوت نکنید.

کوله باری از رو دوشم برداشتونده شد =|

  • ۱۰:۲۶

امروز یکی از روزهای خوشبختی منه. امتحان سختامو دادم تموم شد رفت... به قول ارسطو فینیتُّ =D

و اما موردی که باعث شد پوکر شدندی ، خیزالت کشیدندی و خندیدندی ... خیلی باکلاس نیشسته بودم تو تاکسی... موقعی که خواستم پیاده شم باید یه آقاهه از این طرف پیاده میشد تا بعدش من پیاده شم... پیاده شد...منم خواستم پیاده شم...در همون حین سرم خورد به اون در لعنتی لعنتی لعنتی تاکسی =| لبمو گاز گرفتم و از عمق وجودم آه کشیدم... آقاهه میخواست سوار شه باز... هول شدم گفتم ببخشید =\

اونم بدتر من گفت خواهش میکنم =\

چیرا باید ازش طلب مغفرت و آمرزش میکردم واقعا؟؟ =\ چیرا؟




____________________________

پاورقی:

۱. تمام طول راه باقیمانده را کرکر خندیدم تنهایی =D

۲. خدایا ممنونتم که امتحان امروزو خوب دادم =)

۳. قالب موقته...منتظرم جور شه بشینم با کامپیوتر خوجلترش کنم ^^ خواستم بگم احساس تنهایی نکنید =\

۴. پس از سالها... قصد دارم ابد و یک روز ببینم -.- البته قبلا نصفشو دیدم...اعصابم خورد شد باقیشو نَیدَم =\

۵. عرایض تِمومه =D

گند

  • ۱۰:۳۵

این حجم از گند زدن غیر قابل تصوره...فک کن دینی رو گند زدن خیلی درد داره...اینکه مثلا با محاسبات خودت هیژده هم نمیشی خیلی اعصاب خورد کنه... باورکن.




پاورقی:

۱. بطرز حیرت آوری هدفم اینه که با این روحیه گند رنگ امتحان بعدیو‌ گند نزنم...

۲. دو تا بیشتر نمونده...یکیش سختترینه و اون یکی آسونترینه... 

۳. خدایا من اونهمه ازت کمک خواستم این امتحانو گند نزنم چقد واقعا کمک کردی =| ولی خدایی مرسی اون یه کلمه رو یادم‌آوردی...

۴. خدایا خواهش میکنم این یکی سخته رو کمکم کن...همینجوریش بخاطر همون هیژده لعنتی گند میخوره تو معدلم... هلپ می 😿🙍

۵. شکرت

۱ ۲
اگر آندرومدآ را می شناسید {۳} نکنید! بگذارید با خیال راحت خیال ببافد تا ابد ∞
Designed By Erfan Powered by Bayan