۱۰ مطلب با موضوع «خدآ» ثبت شده است

عشقدون داشت میمرد :*

فردا اخرین امتحان را داده و خلاص :* ازادی :* اینستا :* کتاب :* فیلم :* 

و البته کلاس زبان می اید و می بوقد عندرونش T_T پنجشنبه چیرا باید برم کلاس جبرانی زبان؟ :| ب کدامین گناه O:| 

افسردگی تمام وجودم را فرا گرفته است. ظاهر و باطن ترکیده میباشد ات آل. داداشم ک سال ب سال نیگا نمیکنه منو , میگه چرا انقد شلخته ای. امتحان دارم امتحان میفهمی.

- فقط نمره عربی و زبانمو میدونم ک بیس شدم. دینی و مطالعاتو گند زدم مطمعنم :[ 

- اون موقع ک رفته بودیم مشهد, زهرا داشت عقب عقبی راه میرفت. خورد ب ی پیرمرده. پیرمرده :یِواش خانِم :|

- وای عاغا :| نزدیک بود عشقدون بمیرع :| دست فرمون بابام اصن ... T_T سر یه پیچ, زود پیچید. از بغل چرخیدیم دور جدول :! سه ساعت ماشین داشت بالا پایین میپرید. منم یه هینی کشیدم...یه هینی کشیدم... :| جدی خیلی بد بود. اصن وقتی ماشین ثابت شد حس کردم بند دلم پاره نشده. نابود شده :X ماشین اندکی ترکید . عشقدون عم ک سالمه :* فقط تا دو ساعت داشت به سوی مرگ بال بال میزد فرشته گونه :| ولی حال میداد بمیرم فردا امتحان علوم ندم :|| (اثرات گوش دادن ب اهنگ زندان چاوشی _ بمیرید و بمیرید و بمیرید :| )

خدایا شکر*.* 

  • آندرومدا :)
  • سه شنبه ۱۷ اسفند ۹۵

دنیا + پیرو پیرامون پست

- دیروز از درس و مخشمان زده ایم رفته ایم خانه ننه بزرگمان روضه...رفته ایم کمکش کنیم. در کمال ناباوری استنبولی میدن ب ادم واسه ناهار :| خو نامردا چرا نمیفهمید من ع این غذا متنفرم نامصبا؟

- یه خونه داریم یه مستاجر فقیر توشه. ب زنش زنگ زدیم بیاد روضه خونه مام بزرگمینا. با بچه نوزادش اومد. ب جرءت میتونم بگم بچش نقاشی خدااست!! چشمای درشت و طوسی. باور کن وقتی ب چشماش نگاه میکنی یه کهکشان میبینی. یه دنیای جدید. ماشالله ولا قوت الا بالله العلی العظیم. از مامانش گرفتمش تنهایی با هم نشستیم توی اتاق اصن نرفتیم اونور :-\ اصن گریه کردن بلد نبود. با اون لثه های بی دندونش همش میخندید O:D نامصب یه سره موهامو میکشید T_T. پنج ماهشه اسمش عسله ^~^ تیکرار میکنم ماشالله و لا قوت الا بالله العلی العظیم  :')

گفتم ک وضع مالی خوبی ندارن. توی بغلم بود یه سره زارت زارت :/ برگشتم ب مامانش گفتم فک کنم جاش خیسه چون انگار داره اذیت میشه. گرفتش بغلش. اصن ضایه بود پوشکش خیسه. ولی عوضش نکرد. عمه م اومد گفت بهش عوضش کردی؟ زنه دروغکی گفت آره. آخ خدا جون پوشک نداشت تا عوضش کنه. 

بچه هه رو گرفت خوابوند تا بخاطر پوشکش گریه نکنه. پنجره باز بود گفتم بزار روش پتو بندازم. یه خنده مسخره ای کرد شبیه زهر. گفت عادت داره ب سرما. 

یه بچه دگ عم داره. چار سالشه. میگفت این بچه دومیه یعنی همون دختر قشنگه ناخواسته بوده. میگفت میخواستم بندازمش...میگفت دارو گیاهی میخوردم تا بیفته. میگفت مجبور بودم نمیخاستم این بچه هه عم  قربونی نداری شه. 

اون زنای بیشور اشغال, خانومه رو هی بهش اشاره میکردن میگفتن این همون زن فقیرست. این همون زن فقیرست. خب بی شخصیت نمیفهمی غرور داره؟ بعد اومدین روضه حضرت فاطمه؟؟

بچه هه صورتمو خورد :/ منم انقد ماچش کردم دیگه داشتم ب اطراف پاشیده میشدم:! 

عمه م میگفت ما بتو گفتیم بیای اینجا بچه ها خودمونو نگه داری (:-\) اونپخت این فسقلی رو ول نمیکنی؟

زنه میگفت رفتم مجسمه های گلی یه مرده ایو رنگ کردم. سه روز بچه هامو گزاشتم خونه تا برم اونجا کار کنم. اخرش مرده بهم میگه بهت پول نمیدم این ازمایشی بوده. میگه انقد گریه کردم. خدا شرف و مردونگی مرده فکر کنم.

بخاری نداشتن..تلویزیون..هیچی. فقط پولشون رسیده بود با وام یه خونه تازه ساخت توی پایین شهر اجاره کنن. ما پول گذاشتیم؛ مسجد..خیریه ها...فامیلیامون.....تا براشون وسایل زندگی جور شد. بخاری اصلیش بود. تو سرمای زمستون امسال بخاری نداشتن. بابام باورش نمیشد فک کرد الکی میگه ک بخاری نداره. بخاریه ک جور شد اس ام اس داد بابام به مرده گفت خونه باشه ک بخاریو دارن میارن براش. جواب اس ام اسه نمیدپنم چ بود ک بعد از ۴ سال صدای هق هق بابامو شنیدم و پشت بندش فحشاش ب مفت خورا. میگفت چرا تا حالا ازش اجاره میگرفتم من اشغال؟ پسرش با ذوق و شوق میگفت ماهم بخاری داریم ماهم بخاری داریم. 

- ی بار داشتیم میرفتیم پارک جمشیدیه. یه ماشین مدل خیلی بالا و عجیب  غریبی بود ک با برق کار میکرد! خدا میدونست چند میلیارد پولش بود. وایساده بود پشت چراغ قرمز. کنارش یه پیک موتوریه. دست مرده از شدت سرما ترک ترک شده بود لباساش داغون بود دمپایی ابری پاش بود. دختردایی منفورم با اونهمه خود شاخ پنداریش گفت چقد ادما با هم  فرق دارن.

- آخ خدا امام مهدیت کی ظهور میکنه پس؟ 

- دغدغه ما چیه حالا؟؟ امتحان ریاضی شنبه؟! یا اینکه ناهار خونه کسی استنبولی ندن؟!

+ پیرو پیرامون:

  • آندرومدا :)
  • جمعه ۱۳ اسفند ۹۵

آرامش...و دیگر هیچ.

| و بر خداوند توکّل کن  و همین بس که خداوند وکیل و نگهبان تو است.|

|وَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَکَفَىٰ بِاللَّهِ وَکِیلًا|

|آیه ۳ سوره مبارکه احزاب|

  • آندرومدا :)
  • يكشنبه ۸ اسفند ۹۵

تَش خوشال :]

دیروز اون همه کلافه بودم واسه امتحانای امروز. ادبیات که خیلی اسون بود ۲۰ میشم.

میدترم زبان عم اخ جون شدم ۵۷ از ۶۰ ^^

وایی شنبه میریم منطقه واسه اجرای تئاتر :|| اصلا اضطراب ندارم :|| 

• یه دوستی داشتم نزدیک ۳ سال باهم دوست بودیم. الان ازش بیزارم. پرمدعای آشغال جوگیر. از آدمای پرمدعا متنفرم.

• ۱۳ روز تا مشهد 👀 از انتظار کپک میزنم :]

• "ته کلاس...ردیف اخر...صندلی اخر'' بسی باحاله. اگه رمانای نوجوانانه دوس، بخونین :]

• از دندونپزشکی بیزارم و وحشت دارم.

• به یه چیز عجیبی فکر میکنم؛ ده سال دگ من باید حسرت بخورم که چرا توشه اخرت جمع نکردم. چرا هیچوقت ادم نمیشم نماز بخونم؟ این چیزای دنیا، حتی میدترم خوب، اهنگام، کتابام، نجوم...هیچی! هیچی! هیچی! No thing ترین! هیچی اون دنیا به کارم نمیان. فقط باید تو اتیشش بسوزم. کاش ادما زودتر بمیرن تا کمتر از یاد خدا غافل شن. همیشه عمر کم رو دوست داشتم. ' بهتره از سرنوشت اون دنیام فرار نکنم! آش کشک خالمه. '

خیلی گفتنی ها بود؛ فراموششون کردم.

× از علامت تعجب متنفرم.

× تصمیم گرفتم ب انیمیشن انگلیسی دیدن عادت کنم عمیقا واسه تقویت زبان. و بی شک با مینیون جان هایم شروع میکنم ^^ سپس کارخانه  هیولاها ^^ 

× دیشب استوری گذاشتم اندرون اینستا مبنی بر مای هازبند :|| امروز رفتم مدرسه مث بمب صدا کرده بود :|| لَنَتیایِ پشگِل اون فقط یه خواننده پرتغالی بود همین :|| 

  • آندرومدا :)
  • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵