تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
- بزرگ میشم یادم میره :]


۱۰ مطلب با موضوع «خآطره» ثبت شده است

وای عاغا عیدِدون مبارک ^~^ 

- اتفاقات سال ٩٥:

~ شروع جدی و واقعنی نوشتن توی وبلاگ

~ کنار گذاشتن کتابهای الکترونیکی و روی آوردن به کتب چاپی

~ شروع نگارش و اشتراک نهایی رمانم 

~ اولین بار ب نمایشگاه کتاب رفتن :|| 

~ نمره های خوب تحصیلی

~ انتخاب رشته موفق

~ طرفدار برنامه "آسمان شب" شدن

~ خودکفایی در خرید ۱۳ کتاب :||

~ گذراندن پارسال که سختترین و بدترین سال توی عمرم بود 

~ عمل موفقیت امیز بابابزرگ

~ برای اولین بار سفر ب اصفهان  ^~^

~ دوستی صمیمی تر با غزل

~ خندوانه رفتن ^~^

~ روی آوردن به موزیک های خارجی 

~ مشهد رفتن با رفقا ^~^

~ خریدن پیکسل عای عزیرم ^~^

~ خریدن ع اون انار شیشه ای عا ^~^

~ شروع روزانه نویسی ^~^

~ صلح با برادر بزرگم :| و کشف توانایی هایی که تا کنون رو نکرده بود :|| 

~ کشف این ک معده م کجامه :|| 

~ ...


آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۳۰ ۸ ۴ ۱۱۸

آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۳۰ ۸ ۴ ۱۱۸


"برای نگارش این پست، چه خونها که ریخته نشده

چه شهدا که نداده ایم

چه اسرا که اسیر شده اند

چه اشک ها که ریخته نشده

چه آغوشها که خالی نمانده

چه قلم ها که خشک نشده

چه درختها که کاغذ نشده

چه آندرومدا ها که ناباد نشده

فلذا هرکی نخواند ان شاء الله به اطراف پاشیده میشود "

پنجشنبه 26 ام اسفند ساعت 5 و 15 دقیقه بامداد اولین سفر وی بسوی اصفهان آغاز گردید. برخلاف آنکه همیشه برای سفر ذوق داشته و هرگز شب قبل از سفر از ذوق نمیخفتیده،‌ این بار اصلا ذوق نداشته. چرا که قرار بوده در چادر بخوابند و وی از خوابیدن عندرون جادر بیزار بوده :/ فلذا پوکر وارانه سفر خویشتن را آغاز نموده و برخلاف سفر پارسال که به ضرب سلفی گرفتن ، دوربین جلوی بدبخت یک هوآوی بدبخت را داغان نموده بوده، این بار جاست به شیش عکس بسنده نموده و باقی اش را به دستان پرقدرت و امن و گرم دوربین عقب سپرده D:

کاشان 

حوالی ظهر بود که به دیار امیر کبیر رسیدیم... یکبار وقتی بچه بودم کاشان آمده بودم...15 اردیبهشت خیلی سال قبل...فصل گلابگیری بود...رفته بودیم نیاسر و قمصر... از کوچه گلی های تنگ و آفتابی اش گذشته بودیم و من آن بلوز سرخابی خال خالی زشت ایی را پوشیده بودم و تازه به سن تکلیف رسیده بودم. کلی عشق میکردم که بلوزه شبیه مانتو بلند است D: چنین بچه باتقوایی بودم عسن D:

پیش از هرچیزی به سمت باغ فین رفتیم تا به قول داداچم فین کنیم :/ طبق تصورم بیسیار بیسیار زیبا بود مثل همان چند سال قبل که رفته بودم. عاشق آن حوض آرزوهایش بودم که وقتی پول بیندازی عندرونش اگر میرفت داخل چاه، ارزویت بر آورده میشد. 

سپس به تپه های سیلک کاشان رفتیم که هیچی سر در نیاوردیم :/ اما خب راستش با دیدنشان باعث شد به بشریت افتخار کنم :)

اصفهان

ساعت سه و نیم اینا بود که رسیدیم نصف جهان...راستش فقط تا ساعت 8 شب آواره کوچه خیابان بودیم برای پیدا کردن یک جای درست حسابی بعنوان هتل...و آنجا بود که من فهمیدم خوشبختانه قرار نیست در چادر بخوابیم D: پس اصلا غر نزدم که چاهار ساعت دنبال هتل گشتیم :"/ عاخر سر هتل عم پیدا نکردیم و به یک مسافرخانه داغان بیریخت رفتیم که واقعنی طور نابود بود. روی پرده هایش جای کف کفش بود :/ خا داداچ من این چه وضعیست :/ روی توری پنجره اش سولاخی به طول 5 متر ، عرض 53 کیلومتر و عمیق 9 فرسنگ مشاهده میشد. ما نیز پوکر وار روی رخت خوابهای داغانش شال انداختیم تا شیپیش میپیش نگیریم یه وخ :/ و شروعیدیم به ادامه خواندن کتاب " یک سال بدون او" ی خوژملمان :) در این هیر و ویر داداچمان گیر داده بود از همین امشب گشتن را اغاز بنماییم و برای اینکه مامانمان را راضی کند فرمود اگر تا سی و سه پل پیاده برویم فقط 10 مین راه عسد که آف کورس زر زده بود. چیرا؟ از برای آنکه ما خستگان بدبخت فلکزده 35 مین راه رفدیم تا به سی اند سه پل خوژمل رسیدیم :) زاینده رودش خشکیده برهوت بود منتها... آما از ذوق ما کاسته نشد و زارت زارت عکس نمودیم :) نورهای زرد رنگ گرچه می گندید در عسکهامان آما زیبایی سی و سه پل را هزاران برابر مینمود :) تا بازگشتیم ساعت 11 شب شد و قصد کردیم بخسبیم. سرمان را که گذاشتیم رفتیم :*

عندرون دومین روز رفتیدیم نقش جهان  ... عاغا ینی عاشقش شدیم :) حوض وسطش آب نداشت ، چونان ندید پدیدان به وسطش رفته و از این عکس خزها گرفتیم :) کفشها و لباسهایم هم بیسیار بیسیار زیبایند و اصلا مال دیروز نیستند :/ مدلمه ب تو چ اصن :/

سپس به مغازه هایش حمله کرده و تمام پیکسل هایش را خریدیم :/ و همینطور تمام ژامدادی رومیزی های سنتی اش را :/ 

سپس از مغازه هایش دل کنده و به کاخ عالی قاپو حمله بردیم...کلی پله رفیتم بالا :/ ستونهایش کج شده بودند بنده خدا :/ یک حوض مسی داشت :) کلی نقاشی :) سالن موسیقی :) این گوشی هه که توی عکس میبینید 5 هزار تومن پول کرایه اش را داده ام :/ خیلی باحاله مثلا اگر کد 102 را بهش بدهی راجع به چیزی که کدش 102 است بهت صوتا و متنا و عکسا :/ اطلاعات میدهد...

و این نیز سالن موسیقی عمارت عالی قاپو ... آن سولاخ های تزیینی بخاطر این است که صدای موسیقی اگر در سالن پخش میشده این سولاخیها صدا را گوشنوازتر میکردند و توی آن سولاخیها گلدان و چینی و اینجور قرتی بازها میگذاشتند :)

سکند دی ادامه دارد ... 

" با علم بر اینکه نمیخوانید 2 قسمتی اش نمودم دوزدان :"/ "


آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۲۸ ۴ ۴ ۱۰۵

آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۲۸ ۴ ۴ ۱۰۵


یک دوست اسکول داشته باشید که ابروهایش پر پشت باشد ,

فامیلی اش کریمی باشد,

سبزه باشد ,

بابایش شاسی بلند داشته باشد و روزهایی که شما با بدبختی فاصله ایستگاه تا مدرسه را می طیید سوارتان کند,

زارت بخورد زمین,

"ویولِت'' را ''ویولْت" بخواند

"زِ ایمان" را ''زایِمان'' بخواند

"تَرلان" را "تُرلان" بخواند

"مرورگر" را "مُرُگَر" بخواند

یواشکی هدفون بیاورد مدرسه

چپ و راست گروه پیرامید تشکیل بدهد

لجباز باشد

و روز تولدش شما را سیب زمینی سرخ کرده مهمان کند

و شما "کریم ابرو خفن" صدایش بزنید :-*

.

.

.

.

.

" کریم ابرو خفن ندارید؟ خا داشته باشید خیلی حال میدهد والا :-* "


آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۱۹ ۵ ۱۰ ۹۲

آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۱۹ ۵ ۱۰ ۹۲


فردا اخرین امتحان را داده و خلاص :* ازادی :* اینستا :* کتاب :* فیلم :* 

و البته کلاس زبان می اید و می بوقد عندرونش T_T پنجشنبه چیرا باید برم کلاس جبرانی زبان؟ :| ب کدامین گناه O:| 

افسردگی تمام وجودم را فرا گرفته است. ظاهر و باطن ترکیده میباشد ات آل. داداشم ک سال ب سال نیگا نمیکنه منو , میگه چرا انقد شلخته ای. امتحان دارم امتحان میفهمی.

- فقط نمره عربی و زبانمو میدونم ک بیس شدم. دینی و مطالعاتو گند زدم مطمعنم :[ 

- اون موقع ک رفته بودیم مشهد, زهرا داشت عقب عقبی راه میرفت. خورد ب ی پیرمرده. پیرمرده :یِواش خانِم :|

- وای عاغا :| نزدیک بود عشقدون بمیرع :| دست فرمون بابام اصن ... T_T سر یه پیچ, زود پیچید. از بغل چرخیدیم دور جدول :! سه ساعت ماشین داشت بالا پایین میپرید. منم یه هینی کشیدم...یه هینی کشیدم... :| جدی خیلی بد بود. اصن وقتی ماشین ثابت شد حس کردم بند دلم پاره نشده. نابود شده :X ماشین اندکی ترکید . عشقدون عم ک سالمه :* فقط تا دو ساعت داشت به سوی مرگ بال بال میزد فرشته گونه :| ولی حال میداد بمیرم فردا امتحان علوم ندم :|| (اثرات گوش دادن ب اهنگ زندان چاوشی _ بمیرید و بمیرید و بمیرید :| )

خدایا شکر*.* 


آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۱۷ ۱ ۱ ۶۴

آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۱۷ ۱ ۱ ۶۴


- دیروز از درس و مخشمان زده ایم رفته ایم خانه ننه بزرگمان روضه...رفته ایم کمکش کنیم. در کمال ناباوری استنبولی میدن ب ادم واسه ناهار :| خو نامردا چرا نمیفهمید من ع این غذا متنفرم نامصبا؟

- یه خونه داریم یه مستاجر فقیر توشه. ب زنش زنگ زدیم بیاد روضه خونه مام بزرگمینا. با بچه نوزادش اومد. ب جرءت میتونم بگم بچش نقاشی خدااست!! چشمای درشت و طوسی. باور کن وقتی ب چشماش نگاه میکنی یه کهکشان میبینی. یه دنیای جدید. ماشالله ولا قوت الا بالله العلی العظیم. از مامانش گرفتمش تنهایی با هم نشستیم توی اتاق اصن نرفتیم اونور :-\ اصن گریه کردن بلد نبود. با اون لثه های بی دندونش همش میخندید O:D نامصب یه سره موهامو میکشید T_T. پنج ماهشه اسمش عسله ^~^ تیکرار میکنم ماشالله و لا قوت الا بالله العلی العظیم  :')

گفتم ک وضع مالی خوبی ندارن. توی بغلم بود یه سره زارت زارت :/ برگشتم ب مامانش گفتم فک کنم جاش خیسه چون انگار داره اذیت میشه. گرفتش بغلش. اصن ضایه بود پوشکش خیسه. ولی عوضش نکرد. عمه م اومد گفت بهش عوضش کردی؟ زنه دروغکی گفت آره. آخ خدا جون پوشک نداشت تا عوضش کنه. 

بچه هه رو گرفت خوابوند تا بخاطر پوشکش گریه نکنه. پنجره باز بود گفتم بزار روش پتو بندازم. یه خنده مسخره ای کرد شبیه زهر. گفت عادت داره ب سرما. 

یه بچه دگ عم داره. چار سالشه. میگفت این بچه دومیه یعنی همون دختر قشنگه ناخواسته بوده. میگفت میخواستم بندازمش...میگفت دارو گیاهی میخوردم تا بیفته. میگفت مجبور بودم نمیخاستم این بچه هه عم  قربونی نداری شه. 

اون زنای بیشور اشغال, خانومه رو هی بهش اشاره میکردن میگفتن این همون زن فقیرست. این همون زن فقیرست. خب بی شخصیت نمیفهمی غرور داره؟ بعد اومدین روضه حضرت فاطمه؟؟

بچه هه صورتمو خورد :/ منم انقد ماچش کردم دیگه داشتم ب اطراف پاشیده میشدم:! 

عمه م میگفت ما بتو گفتیم بیای اینجا بچه ها خودمونو نگه داری (:-\) اونپخت این فسقلی رو ول نمیکنی؟

زنه میگفت رفتم مجسمه های گلی یه مرده ایو رنگ کردم. سه روز بچه هامو گزاشتم خونه تا برم اونجا کار کنم. اخرش مرده بهم میگه بهت پول نمیدم این ازمایشی بوده. میگه انقد گریه کردم. خدا شرف و مردونگی مرده فکر کنم.

بخاری نداشتن..تلویزیون..هیچی. فقط پولشون رسیده بود با وام یه خونه تازه ساخت توی پایین شهر اجاره کنن. ما پول گذاشتیم؛ مسجد..خیریه ها...فامیلیامون.....تا براشون وسایل زندگی جور شد. بخاری اصلیش بود. تو سرمای زمستون امسال بخاری نداشتن. بابام باورش نمیشد فک کرد الکی میگه ک بخاری نداره. بخاریه ک جور شد اس ام اس داد بابام به مرده گفت خونه باشه ک بخاریو دارن میارن براش. جواب اس ام اسه نمیدپنم چ بود ک بعد از ۴ سال صدای هق هق بابامو شنیدم و پشت بندش فحشاش ب مفت خورا. میگفت چرا تا حالا ازش اجاره میگرفتم من اشغال؟ پسرش با ذوق و شوق میگفت ماهم بخاری داریم ماهم بخاری داریم. 

- ی بار داشتیم میرفتیم پارک جمشیدیه. یه ماشین مدل خیلی بالا و عجیب  غریبی بود ک با برق کار میکرد! خدا میدونست چند میلیارد پولش بود. وایساده بود پشت چراغ قرمز. کنارش یه پیک موتوریه. دست مرده از شدت سرما ترک ترک شده بود لباساش داغون بود دمپایی ابری پاش بود. دختردایی منفورم با اونهمه خود شاخ پنداریش گفت چقد ادما با هم  فرق دارن.

- آخ خدا امام مهدیت کی ظهور میکنه پس؟ 

- دغدغه ما چیه حالا؟؟ امتحان ریاضی شنبه؟! یا اینکه ناهار خونه کسی استنبولی ندن؟!

+ پیرو پیرامون:


آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۱۳ ۲ ۰ ۶۱

آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۱۳ ۲ ۰ ۶۱


" اینهمه زحمت تایپ کشیدم هرکی نخونه از وسط نصف میشه :/ من رفتم مشهد دعام میگیره :/"

های گایز :) آی ام مش آندرومدا :))

- یه دوس دارم اسمش بهمنه. یعنی فامیلیش بهمن پوره. ما بهش میگیم بهمن. کیلی کیلی زیاد شیکموعه :/ اونروز ک از مدرسه داشتیم با اتوبوس  میرفتیم راه آهن تهران، یه پرتقال از کف اتوبوس قل خورد و افتاد دست بهمن. حالا من اون وسط برخاستم و روی منبر نیشسدم: 

و خداوند روزی را قراهم مینماید.

- توی مسافت پارکینگ راه اهن تا خود راه اهن غزل سه بار خورد زمین :/ یه بار پاش گیر گرد ب چادرش...یه بارم ب چمدون من...یه بارم ب خود من :/

- واعییییی قطاره سریع السیر نبود ولی اتوبوسی بود :/// ما دیگه تهش پاشیده شده بودیم ب اطراف :/ من و غزل هرجوری مینشسدیم باز با مُچکل مُباجه میشدیم نامصب :/ 12 ساعت تو راه بودیم :/// نرگس دگ مغزش رگ ب رگ شده بود :/ میگفت چرا زنگ نمیخوره ؟:/ به من میگفت بازوتو سفت کن سرمو بکوبونم بِش :/ 

- مرده رد میشد میگفتیم کی میرسیم. میگفت یه ساعت دگ...مام جیغ میکشیدیم :/ میگفت اذیت نکنید دیگه ://

- یه یاروعه ک اصن جوابمونو نمیداد از بس پرسیده بودیم.

- مرده از کنارمون رد شد کیلی کیلی باکلاس گفت نسکافه میل میکنید یا چای؟ من و غزل عم فک کردیم مفتیه گفتیم نسکافه :/ نامصب مفتی نبود 3 هزار تومن پول دادیم پاش :/

- منم مغزدرد گرفته بودم..توی حرم اذان ک میداد میگفتم بچه ها زنگ خورد :/

- نشسته بودیم توی یکی از صحنها قران میخوندیم. یه ملخ ب ابعاد فیل جلومون بود :/ من و غزل عربده کشان  رفتیم اونور :/

- یه چیز پشمالویی هست دست خادما...من و غزل بهش میگفتیم بیلبیلک :/ بیل-بی- لک :/ هی میخواستیم باب الجوادو پیدا کنیم هی از بیلبیلکیا میپرسیدیم :)

- کتاب آنشرلی ک من میخونم مال خودم نیست مال یگانه س. من یه حسی بهم میگفت نبرمش مشهد خراب میشه. ولی بردم تا توی قطار بخونم . عطیه گاو یه لحظه با اون چایی نکبتیش اومد پیشم زارت ریخت روی کتابه :/ چار پنج صفحه اول کتابه نابود شد یعنی چروک شد. من دیگه هرچی بلد بودم فحش ب عطیه دادم :/ اونم نکبت الدوله زارت زارت خندید و رفت. فردا چی بگم ب یگانه؟ :؟

- باورم نمیشه تونستم پس از مدتها ستاره ببینم تو اسمون :/ تهران ک هیچی :/ واعی قشنگ تونستم یه کهکشان ببینم. شایدم ی سحابی بود. صورت فلکی جبار عم دیدم تازشم.

- ناظممون خواست عکس بگیره گوشیش شارژ نداشت دوربین جلوش کار نمیکرد :/

- وقتی داشتیم برمیگشتیم تهران اونجا ک از قطار پیاده میشدیم و کوپه هارو داشتن خالی میکردن من همینجوری فضولی میکردم توی کوپه های خالی.. دیدم چادر مشکیه توی یکیشون..اومدم بیرون دیدم دختر هفتیمه داشت میگریست میگفت چادرم کو...ب ناظممون گفتم من ی چادر دیدم توی یکی از کوپه ها... سه ساعت قربون صدقم رفت ک برم بیارمش..چمدونمو ازم  گرفت..منم چادر دخترره رو بتمن گونه و اسپایدرمن طور براش بردم. حالا هی عربده میکشیدم توی قطار منو نذارید منو نذارید منم ببرید :/

- واعی موقعی ک داشتیم میرفتیم مشهد دستشوییای قطاره کیلی کیلی ژون بود...اصن از اخرین متودهای تکنولوژیکی اندرونش استفاده شده بود..یه فلاش تانک داشت یه دکمه سبز بود ... من هی چپ و راست با نیش باز دکمه هه رو میزدم کیلی خوب بود D:

- چند دیقه مونده بود برسیم دختر هفتمیه شروع کرد شعر خوندن...رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم. آی ریختیم سرش فحش کشش کردیم. آی ریختیم سرش. آی ریخیتم.

- عاه باورم نمیشود دستم 2 بار خورد ب ضریح. غزل ترسوی گستاخ فرومایه بزدل میگفت نریم من میترسم له میشم. دفعه اولو اومد ولی دفعه دومو تنها رفتم. یه دونه از اون پارچه سبزا عم گرفتیم مالیدم به ضریح. با خودم راجع ب اون پارچه هه خیلی فکر کردم.

- برا اولین بار تو عمرم رفتم تونل وحشت. نترسیدم ولی گلوم پاره شد :/ گروه گروه میفرستادن داخل نوبتی. گروه اول ک رفتن خیلی ترسیدن چند ثانیه بعد ک رفتن تو اومدنم تو درو کوبیدن با جیغ ک مارو بیارید بیرون. داشتم پاشیده میشدم ب اطراف ع خنده. خودمون ک رفتیم تو ولی کیلی زیاد حال داد. یه گروه شاخ بود توی مدرسمون. با اونا رفتیم تو. مث سگ ترسیده بودن. من و غزل پوکر داشتیم راه میرفتیم. وقتی میخواستیم بریم تو بچه ها گفتن چادرتو در بیار میره تو دست و پات نمیتونی خوب جیغ بکشی :/ منم ب زور در اوردم :/ جالب بود وقتی از تونل وحشته خواستیم بیایم بیرون از بس اون گروه شاخه روسری منو کشیده بودن روسریم ترکیده بود پاشیده شده بود ب اطراف :/ چونه ش توی لپم بود :/

- توی خیابون دو ساعت وایساده بودیم تا معلممون سرویس نقره بخره. زهرا ب عطیه یه دونه سوسک مصنوعی نشون داد گفت نیگا پاش کنده شده:/ عطیه عم جیغ زداااااااااااااااااااا :/ کل ایران برگشتن ب ما نیگا کردن :/ من رفتم جلو تا اندکی ابروم حفظ بشه. رفتم قره قروت بگیرم. پسره با تیکه برگشت بهم گفت بخور ازش حلاله. منم یه تیکه خوردم تا تست کنم. بد مزه بود واسه اینکه یارورو ضایه کنم گفتم مرسی و تهش یه "اه ایی" ارومی اضافه کردم. دوستش خندید گفت ترش بود؟ منم یه لبخند ملیح زدم گفتم نه بدمزه بود. و با غزل رفتیم اونور. اخرش ب غلط کردن افتادم ب نرگس گفتم من روم نمیشه تو برو برام بخر :/ دوباره فرداش توی همون خیابون کذایی رفتیم یه زعفرون فروشی. یارو میگفت 30 ثانیه بیاید داخل اموزش زغفران نمیدونم چی چی :/ میگفت بیاید ب درد ایندتون میخورع :/ منم یه بسته قرص نعناع میخواستم بگیرم پول خورد نداشتم. هی وایساده بودم دم در صندوق دنبال پول خوردام میگشتم. بچه ها هی صدام میکردن میگفتن اندرومدا ساعت چنده...اندرومدا ساعت چنده...اندرومدا پول داری...اندرومدا بدو دیگه... یارو هم ک وایساده بود هی داد میزد توی خیابون تبلیغ جنسا و مغازشو میکرد. برگشت گفت دوستای آندرومدا خانوم خرید نمیخوان بکنن سوغاتی نمیگیرن واسه خونواده هاشون؟ :/ همه مون عربده کشان فرار کردیم :/ از اون خیابونه متنفرم :/

- رفته بودیم آستان قدس...یه کتابفروشی پیدا کردم. درشو بسته بودن. من و غزل هی با حسرت داخلشو نیگا میکردیم هی ب کتاباش زل زده بودیم غش و ضعف میکردیم :/ نگو فروشندش داخل بود ://///// اومد درو وا کرد پوکر وارانه :/ من "سه تار" جلال ال احمدو گرفتم با دو تا دونه ع اون کتاب فضاعیا :)

- کف پام صاف شده بود از بس رو سنگای صحنا راه رفته بودیم.

- من در سطح کشور بخاطر موهام مشهورم :/ شهرت جهانی دارم عصن :/ از ترس اینکه موهام وز نشه باز عصن نرفتم حموم توی مشهد. دگ همه شیپیش صدام میکردن. بچه ها میگفتن کله هامونو نمیمالیم ب متکای هتل تا شیپیش نگریم. منم میگفتم اره منم همینطور...بعدش بیشورا ب من نیگا میکردن میگفتن خفه شو از جلو چیشمامون تو خودت ناقل بیماری ای :/

- میخواستیم عرض خیابونو طی کنیم اتوبوسه با سرعتی میومد ک ... اگه غزال نمیجیخید همه مون در بارگاه ملکوتی حق بودیم الان داشتیم پوکروارنه بال میزدیم فرشته گونه :/

- بابام: شنیسل میخوری یا ناگت؟

من : ناگت.

- نه دیگه بیخیال بسته شنیسله رو وا کردم.

+ :/ باشه اشکال نداره.

- چی میخوای کنارش بذارم برات؟ سیب زمینی؟ گوجه؟ پنیر؟ قارچ؟

+ سیب زمینی

- نداریم

+ :/ گوجه

- حال ندارم

+ :/ پنیر

- شبه چربه سکته میکنی میمیری 

+ :/ قارچ...توروخدا...

- تفتیده یا خام؟

+ تفتیده.

ـ تفتیده چیه کندذهن؟ تفت داده.

- اون روز ک رسیدیم هتله بهمون همبرگر دادن کنارش سیب زمینی بود. بشقاب غزل سیب زمینی نداشت ازم خواست بهش بدم.. گفتم نیدم :/ گفت کیلی خب ی دونه بده. یه دونه دادم بهش... با عشق نیگاش کرد رو ب من گفت سیب زمینیمو آخر میخورم ://

- نامردای نکبت نفرت انگیز ایش میدونن من از استنبولی بیزارم شام استنبولی میدن :/

- توی اتاقا عروسی برگزار کرده بودیم :/ ینی جشن عقد بود مسخره بازی میکردیم مثلا جشن عقد بهمن و زهرا :/ سمانه عم عاقد بود :/ مربی یه اتاق دگ اومد گفت اروم باشید میخواید بخوابیم. زشته توی مشهد اینکارارو انجام میدید. سمانه عم برگشت گفت ما عم داریم کار شرعی انجام میدیم :/  مربیه پوکر نیگا کرد رفت :/ مسئول گروه اومد دید پتو گرفتیم بالا سر بهمن و زهرا با نوشابه داریم میسابیم بالا سرشون..نوشابه ها کله قند بودن مثن :/ با یه شال رو سر سمانه عمامه گذاشته بودیم :/ چادر سر زهرا کرده بودیم. بهمن عم تیپشرت و شلوار جین و عینک گذاشته بود و جلیقه..موهاشم کوتا  بود با پسر مو نمیزد..دید شونصد میلیون نفر ریخت وسط. دید داریم تمبک میزنیم. دید من دارم عربده میکشم میگم عروس زیر لفظی میخواد... دم در دستشو کوبوند رو لپش گفت خاک بر سرررم :/

- با غزل رفتیم کیف پول بگیریم. یه دونه کیف پشت همشون بود طرح اصلیش دیده نمیشد فقط اطرافش معلوم بود ک نوشته های انگلیسی داشت. من و غزل فقط میتونستیم b و A نوشته هاشو ببینیم.. منم زر میزدم میگفتم نوشته برزیل :/ ب فروشنده هه گفتم مبشه اونو بدینش؟ پوکر نیگام کرد گفت باید اونو مخفیانه استفاده کنید...روش عکسای خراب داره... :////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// برزیل ننوشته بود :/ من و غزل فقط دویدیم :/

- من پشمک خریدم توی خیابون خوردیم :/// توی همون خیابون لعنتیه ک همه میشناختنمون ://

- یه دونه عروسک پشمالو از یه مغازه هه اویزون کرده بودن...سارا هی میگفت اندرومدا بیا اینو ببین چ نازه... منم هی لپمو میمالیدم بهش بذای میمیردم اخه خیلی جیگر بود چشماش از شدت پشم دیده نمیشد . یارو مغازه داره برگشت گفت کندینش اونو :/

- خعلی چیزا خریدم...روسری مشکی..کیف پول...آینه...گردنبند مرغ آمین...سیصد چارصد تا تسبیح....سه تا کتابا...یه فندک تزئینی واسه داداچم...یه اسباب بازی واسه اون یکی داداچم...یه ساعت...

- شانس نعاریم ک :/ وقتی رسیدم مامانم نبود :(مسافرته :(

- وای خدا ژونم مرسی :)

-


آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۰۶ ۵ ۰ ۹۲

آندرومدا :) ۹۵-۱۲-۰۶ ۵ ۰ ۹۲


۱ ۲

اگر آندرومدآ را می شناسید سه نکنید! بگذارید اینجا را داشته باشد.