🌌آندرومدا :)

دخترکی که بالاخره یک روز بر فراز کهکشآنـــ🌌ــــها پرواز میکند...باور نمیکنی؟ بنشین و تمآشا کن...

خرمرگ نوشت =)))))))))))))))))))

  • ۲۱:۰۷

۲۶ بهمن پابوستم امام رضا ❤

ولی فانوسا کنسلش نکن جون خودت =\ 

• پارسال که رفته بودیم هم اردوی مدرسه بود. امسال هم اردوی مدرسه خواهد بود =] خیلی خیلی خیلی عالی بود. اول گفتن اشکال نداره گوشی بیارید. بعدش مدیرمون گفت حق ندارید گوشی اندرویدی بیارید. حالا بچه هامون ios می اوردن =\ البته هیشکی هم گوش نکرد و همه گوشیاشونو بردن. گفتن میگردیم کیفاتونو ولی من قایم کردم یه جا ؛) داشتم میرفتیم مامان فاطمه گفت فقط نخندید زیارتم بکنید =D

• اتوبوسمون راه افتاد ب سمت ایستگاه راه اهن. مهسا جوگیر شد واسه مامانش بای بای میکرد زد زیر گریه. چقد بهش خندیدیم ;)

• توی ایستگاه راه اهن ک رسیدیم نزدیک ۶ ساعت مث چی تمرگیده بودیم. مامان منم واسه مون لقمه کتلت گذاشته بود توش کرفس بود =/ بیشورای کصافط کرفس دوست نداشتن غزل و فاطی همه کرفساشونو دادن من خوردم =|

• یادش بخیر قطارمون ساعت ۷ حرکت میکرد. فک کنم جوگرفته بودشون فکر میکردن هواپیماس ک تاخیر داره، ساعت ۱ نصفه شب حرکت کردیم قطاره. 

• توی ایستگاه راه اهنم ک نشسته بودیم توی همون ۶ ساعت بیکاری یه پسره جلو من نشسته بود گردنشو خم کرده بود با گوشیش کار میکرد. پسِ کلَش خالی بود لامصب خوراک پس گردنی قشنگ پااااااااپس =D

• کوپه ها ۶ نفره بودن. من و سارا و عارفه و فاطمه و غزل باهم بودیم با دو تا دختره ک نهمی بودن از ما بزرگتر بودن. اییییییی انقد مثبت و حال بهم زدن =\ تا رفتیم داخل خوابیدن و هی میگفتن شمام بخوابید. حالا ماااااااااااااا داشتیم میمردیم از خنده. اون شب خوابم نبرد از بس سارا و عارفه چرت و پرت گفتن. ولی خب عارفه نت داشت و هدفون | so نمیشد بندازیمش بیرون =D هدفونشو گذاشتم گوشم. خیلی گنده بود..صداشو بریم بالای بالای بالا. جوری ک اطرافیانم راحت میشد باهاش برقصن =\ یهو درو وا کرد ناظممون =\\\\\\\\\ منم از گوشم اوردم بیرون گذاشتم روش نشستم =\ بازم صداش میومد بیرون. #پارتی =\ سالمه خداروشکر =]

• وقتی رسیدیم رفتیم اردوگاه =\ غذاش ایییییییس توی برنجش گلاب میریختن =\ ۵ روز کلا غذا نخوردیم جز چیپس و دوغ! اردوگاهه دوغ میداد. دوغ رو با چیپس میخوردیم. اخرش انقد چیپس خوردیم حالمون دیگه بهم میخورد در این حد ک بعنوان فحش و ناسزا ازش استفاده میکنیم. تو خیلی چیپسی هییییییع شِیم آن یو.

•یه سوپرمارکت پوسیده اول اردوگاهه بود هیچی نداشت. اصن نم برداشته بود کل ساختمونشو =\ فقط بطری نوشابه شیشه ای داشت =\ ما ک رفتیم از بس خریدیم ازش تبدیل ب پالادیوم شد =D ابنبات چوبی داشت. ۴ تا گرفتیم با غزل و فاطمه، ۴ تاش انبه بود =\ انبه میفهمی عنبه بود =\ حواسمم نبود میخواستم بعد از اینکه ابنبات چوبیارو خریدیم ب دوستم بگم "بریم" اشتباهی به فروشنده هه گفتم =\ بیشور فاطمه چقد شوخی فانوسی کرد =\ 

• رفتیم حرم. ورودیش باید سوار پله برقیش میشدیم. خیلی کند بود. غزل عصبی شده بود لهجه ش عود کرده بود.

• برگشتیم توی اردوگاهه من و غزل رفیتم توی حیاطش رمان خوندیم =\ 

• توی حرم یعنی توی صحن و حیاط اینا من خواستم یه عکس با گنبد طلایی بگیرم. فانوسا فقط یه عکس. دادم گوشیمو دست فاطمه ازم ـبگیره. تا می اومد عکس بگیره یه یارویی رد میشد. اخر یه عکس گرفت من دهنم کج و کوله افتاد دستمم مثل افلیجا، یه یارویی هم شبیه رامبد جوان با دهانی کج و کوله از کنارم داشت رد میشد جفتمون ناباد =\ 

وای عالی بود هرکی رد میشد با اون دسته بیلبیلک رنگی ها هستن دست خادما، میزد تو سر غزل میگفت خانمم موهاتو بکن تو. 

• یه بچه کوچیکه داشت گریه میکرد. حساسیت دارم ب گریه بچه ها خیلی. با کلی  عشق گفتم چیشده قشنگم مامانتو گم کردی؟ . یکی از اونور عرررربده زد نکبت من مامانشم  ولش کردم یه دیقه بترسه ک دیگه از رو زمین اشغال بر نداره بخوره 

=\ 

• یه خانومه بود فامیلیش صرافان بود. ببین  جون داداش من همه چی صداش میکردم جز صرافان...صراف. صرف. رصاف. رصیف. فصیر. فصاریان. صرافیان.صرافی پور.صراف نیا =\

• هاررررهارررر دلتون اب همه معلمامونو تو اردوگاه با شلوار صورتی اینا میدیدیم =D 

• جلسه گذاشتن واسه مشورت این که بچه هارو توی مشهد کجاها ببرن. توی اتاق ما بود. انقد جیغ جیغ کردیم تا معلما رفتن =D

• توی قطار اهنگ حمیرا هایده مهستیه کیه ؟؟ شو اجرا میکردیم. موزیک ویدیوی زنده =\

• بچه ها ازم میپرسیدن ساعت چنده.

من: پنج دیقه مونده به چهار و نیم =|

• شب اول ک رسیده بودیم خیلی خسته بودیم ولی بچه ها نمیخوابیدن تا نزدیک ۴. زنی ک توی اتاقمون بود و مسئولمون بود خوابیده بود ولی هی میگفت بخوابید. اخر سر جنی شد پا شد عررررربده کشید سرمون بخوابید و فحش داد واقعنی عربده کشید و چراغو خاموش کرد. فانوسا دیگه صدا نفس همدیگرم نشنیدیم و کپیدیم. کی اسه نماز صبح پاشد؟ - دششششششششمن =]

• رفتیم پاساژ الماس شرق. اتوبوسمون داشت میرفت. من و فاطمه و غزل میخواستیم شیرموز بخریم. من هول شده بودم بخاطر استرس اتوبوسه. یعنی در یک جمله سه کلمه ای، سی میلیون کلمه شو سوتی دادم =<

" آقایی آب شیرموز میدین؟ " =\ اقایی =\ اب شیرموز =\ حالا اقایی خیلی اسلوموشن کار میکرد. ما داشتیم خودمونو خفه میکردیم که اقایی بدو اتوبوسمون رفففففت =|

•  چقد حرف زدم =]

• قسمت بشه برم همه این خاطرات قشنگترش اتفاق بیفته امسال =] خداجونم راهم بده تو مشهدالرضات❤ 

بی ربط نوشت: سه شنبه باید شیرینی ببرم کلاس زبان. ترم پیش 16 تا منفی داشتم بخاطر فارسی حرف زدن =| پرچمم بالا بود از همه بیشتر منفی گرفتم. باید شیرینی میبردم ک پیچوندم. این ترم دگ نمیشه بخاطر تولدم =\ بیشورا خو من کیکـ میارم شما کادو بیارییییید عرررربدهههههه.

• نذاشتم اهل خانه بارکد را ببینن.ـ بالاخره صحنه هایی داره ک مناسب سنشون نیس -.-

• عربدهههههه دهنم کف نمایید=\

• بی قضاوت بخونید.

دوست روان پریش

  • ۱۲:۵۳
وقتی خواستم اولین خربازی عمرمو انجام بدم خجالت میکشیدم یکی مارو ببینه.بهش میگفتم بچه جان چادر سرمونه زشته.
میگفت بیخیال روانی. کار هر روز منه.زل میزدم توی چشمای ریزش تا ببینم راست میگه یا نه. اما چشمای لعنتیش فقط خونسردی داشت و کم کم داشتم میرفتم رو مخش از بس میگفتم بیخیال از اینجا نریم.
میگفت من که اسکول نیستم اون همه راهو برم بالا ؛ بعد دوباره بیام پایین... خب یه دیقه ای از این نرده هه میپریم اونور دیگه.
صادقانه گفتم میترسم. زشته. چادر سرمه.
بغضم گرفته بودتا شروع اون کلاس لعنتی فقط پنج دقیقه مونده بود. اگه بیخیال میشدم و از راه دیگه ای میرفتم دست کم یه ربع طول میکشید. 
زل زدم توی چشماش و گفتم خیلی بیشعوریلاقل بذار اول من برم بالا راحت شم.
گفت خیلی خب.
دور و ورمو پاییدم از حجم ماشینا کم و کمتر میشد. دلو زدم به دریا و سعی کردم بدون نگاه به اطرافم برم بالا و رفتم. اما درست موقعی که میخواستم از روی سیمان پایین نرده پایین بپرم پایین مانتوم گیر کرد به سر نرده و ... پاره شد و همه دکمه هاش کنده شد .کمرم با ضرب خورد به سیمان و نابود شد. از اضطراب بغض کرده بودم. قبلش جیغ زده بود مانتوت! کمرت!
چنان با امید و بغض گفتم هیچی نشده که خودم هم باور شد. اما اون بدون اینکه دهنش صاف شه از نرده پرید اینور و ترسیده گفت من که بهت گفتم مواظب باش .چندتا بهش فحش دادم و بعدش گفتم فدا سرت اشکال نداره.مانتو، مانتوی مدرسم بودخوشحال بودم که پالتویی که روش پوشیده بودم بلند بود و قسمت پاره شده رو میپوشوندمیترسیدم چجور قضیه این خربازی رو به مامانم بگماز طرفی جز دو تا از دکمه هاش، دکمه های دیگه پیدا نشدن.
بعد از کلاس با همون دوست کله شقم رفتیم دکمه خریدیم. من گفتم نمیتونم بیام.دیرم میشه.میگفت من عذاب وجدان دارمتقصیر من بود. میگفتم نه به قران تقصیر خودم بود. 
اون دختر روان پریش دوستم بود و هستباعث نشد که ازش ناراحت شم. فقط باعث شد وقتی باهاش میرم بیرون احساس امنیت نکنم =|
وقتی به مامانم گفتم یه چشم غره رفت و گفت این چیزا و دست و پا چلفتی بازیا واسه تو عادیه =|
 گفت این یعنی خدا دوسِت داره... خدا بنده های خوبشو زود امتحان میکنه... اما من بنده خوبی نبودم.


پی نوشت:
بخونید اما قضاوت نکنید.

شکلات نفرت انگیز

  • ۲۰:۴۴

شما یادتون نمیاد (:P) یه زمانی یه شکلاتایی اومده بود که آبنبات بود =\ فازشون معلوم نبود که چه طعمین... رنگ پوست شکلاتشونم ینی همون پلاستیکه که دورشه (=\) نارنجی طوسی بود...شعاعشونم ۲-۳ سانت اینا میشد...من ازشون متنفر بودم...کلا از هرنوع خوراکی ای که باید بذاریش توی دهنت و یه انتظار احمقانه بکشی که آب شه متنفر بودم و هستم... 

یه بار هیچ‌چیز ژَذابی توی خونه نیافتم و به پیشنهاد داداچ یکی از اون شکلاتای نفرت انگیز گذاشتم دهانم...توی همین ثانیه های اولیه که هنوز گنده بود شکلاته و هنوز کاملا خیس نخورده بود (ببخشید برای تاثیر کلام مجبور بودم بگم و درد واقعیمو بیان کنم =\ ) داداچم خواست قلقلکم بده؛ منممممم در حد مرگ حساسیت دارم و میترسم زین حرکت...لذا جیغ نمودم وانگاه شکلاتی درسته، خشک و پیل تن از اندرون دهانم به انتهای بصل النخاعم شوتیده شد . وانگهی نفسم بند آمد و دهانم شیش متر گشاده ماند... زانطرف داداچم کرکر میخندید و سپس با دیدن قیافه من ماتش برد.



نتیجه اخلاقی:

۱.‌ همیشه بدانید اندرون انتهای بصل النخاعتان چیست و از ورود موجودات بیگانه اندرونش جلوگیری نمایید.

۲. شکلات آبنباتی نخورید=\

۳. قلقلکی نباشید =(


_____________________________________________________________

پاورقی:

حس میکنم این پستم (پنجمین روز زمسدون) طفلکی بچم ندیدش هیشکی =\ تبعیض تو وِر؟ =\ وِر آر یو گاد؟ =\

اگر آندرومدآ را می شناسید {۳} نکنید! بگذارید با خیال راحت خیال ببافد تا ابد ∞
Designed By Erfan Powered by Bayan