۱۰ مطلب با موضوع «خآطره» ثبت شده است

دیریریریریری دیریریری سال نو مبارک

وای عاغا عیدِدون مبارک ^~^ 

- اتفاقات سال ٩٥:

~ شروع جدی و واقعنی نوشتن توی وبلاگ

~ کنار گذاشتن کتابهای الکترونیکی و روی آوردن به کتب چاپی

~ شروع نگارش و اشتراک نهایی رمانم 

~ اولین بار ب نمایشگاه کتاب رفتن :|| 

~ نمره های خوب تحصیلی

~ انتخاب رشته موفق

~ طرفدار برنامه "آسمان شب" شدن

~ خودکفایی در خرید ۱۳ کتاب :||

~ گذراندن پارسال که سختترین و بدترین سال توی عمرم بود 

~ عمل موفقیت امیز بابابزرگ

~ برای اولین بار سفر ب اصفهان  ^~^

~ دوستی صمیمی تر با غزل

~ خندوانه رفتن ^~^

~ روی آوردن به موزیک های خارجی 

~ مشهد رفتن با رفقا ^~^

~ خریدن پیکسل عای عزیرم ^~^

~ خریدن ع اون انار شیشه ای عا ^~^

~ شروع روزانه نویسی ^~^

~ صلح با برادر بزرگم :| و کشف توانایی هایی که تا کنون رو نکرده بود :|| 

~ کشف این ک معده م کجامه :|| 

~ ...

  • آندرومدا :)
  • دوشنبه ۳۰ اسفند ۹۵

قصه های آندرومدا ـ هوشنگ مرادی کرمانی ـ ژلد 1

"برای نگارش این پست، چه خونها که ریخته نشده

چه شهدا که نداده ایم

چه اسرا که اسیر شده اند

چه اشک ها که ریخته نشده

چه آغوشها که خالی نمانده

چه قلم ها که خشک نشده

چه درختها که کاغذ نشده

چه آندرومدا ها که ناباد نشده

فلذا هرکی نخواند ان شاء الله به اطراف پاشیده میشود "

پنجشنبه 26 ام اسفند ساعت 5 و 15 دقیقه بامداد اولین سفر وی بسوی اصفهان آغاز گردید. برخلاف آنکه همیشه برای سفر ذوق داشته و هرگز شب قبل از سفر از ذوق نمیخفتیده،‌ این بار اصلا ذوق نداشته. چرا که قرار بوده در چادر بخوابند و وی از خوابیدن عندرون جادر بیزار بوده :/ فلذا پوکر وارانه سفر خویشتن را آغاز نموده و برخلاف سفر پارسال که به ضرب سلفی گرفتن ، دوربین جلوی بدبخت یک هوآوی بدبخت را داغان نموده بوده، این بار جاست به شیش عکس بسنده نموده و باقی اش را به دستان پرقدرت و امن و گرم دوربین عقب سپرده D:

کاشان 

حوالی ظهر بود که به دیار امیر کبیر رسیدیم... یکبار وقتی بچه بودم کاشان آمده بودم...15 اردیبهشت خیلی سال قبل...فصل گلابگیری بود...رفته بودیم نیاسر و قمصر... از کوچه گلی های تنگ و آفتابی اش گذشته بودیم و من آن بلوز سرخابی خال خالی زشت ایی را پوشیده بودم و تازه به سن تکلیف رسیده بودم. کلی عشق میکردم که بلوزه شبیه مانتو بلند است D: چنین بچه باتقوایی بودم عسن D:

پیش از هرچیزی به سمت باغ فین رفتیم تا به قول داداچم فین کنیم :/ طبق تصورم بیسیار بیسیار زیبا بود مثل همان چند سال قبل که رفته بودم. عاشق آن حوض آرزوهایش بودم که وقتی پول بیندازی عندرونش اگر میرفت داخل چاه، ارزویت بر آورده میشد. 

سپس به تپه های سیلک کاشان رفتیم که هیچی سر در نیاوردیم :/ اما خب راستش با دیدنشان باعث شد به بشریت افتخار کنم :)

اصفهان

ساعت سه و نیم اینا بود که رسیدیم نصف جهان...راستش فقط تا ساعت 8 شب آواره کوچه خیابان بودیم برای پیدا کردن یک جای درست حسابی بعنوان هتل...و آنجا بود که من فهمیدم خوشبختانه قرار نیست در چادر بخوابیم D: پس اصلا غر نزدم که چاهار ساعت دنبال هتل گشتیم :"/ عاخر سر هتل عم پیدا نکردیم و به یک مسافرخانه داغان بیریخت رفتیم که واقعنی طور نابود بود. روی پرده هایش جای کف کفش بود :/ خا داداچ من این چه وضعیست :/ روی توری پنجره اش سولاخی به طول 5 متر ، عرض 53 کیلومتر و عمیق 9 فرسنگ مشاهده میشد. ما نیز پوکر وار روی رخت خوابهای داغانش شال انداختیم تا شیپیش میپیش نگیریم یه وخ :/ و شروعیدیم به ادامه خواندن کتاب " یک سال بدون او" ی خوژملمان :) در این هیر و ویر داداچمان گیر داده بود از همین امشب گشتن را اغاز بنماییم و برای اینکه مامانمان را راضی کند فرمود اگر تا سی و سه پل پیاده برویم فقط 10 مین راه عسد که آف کورس زر زده بود. چیرا؟ از برای آنکه ما خستگان بدبخت فلکزده 35 مین راه رفدیم تا به سی اند سه پل خوژمل رسیدیم :) زاینده رودش خشکیده برهوت بود منتها... آما از ذوق ما کاسته نشد و زارت زارت عکس نمودیم :) نورهای زرد رنگ گرچه می گندید در عسکهامان آما زیبایی سی و سه پل را هزاران برابر مینمود :) تا بازگشتیم ساعت 11 شب شد و قصد کردیم بخسبیم. سرمان را که گذاشتیم رفتیم :*

عندرون دومین روز رفتیدیم نقش جهان  ... عاغا ینی عاشقش شدیم :) حوض وسطش آب نداشت ، چونان ندید پدیدان به وسطش رفته و از این عکس خزها گرفتیم :) کفشها و لباسهایم هم بیسیار بیسیار زیبایند و اصلا مال دیروز نیستند :/ مدلمه ب تو چ اصن :/

سپس به مغازه هایش حمله کرده و تمام پیکسل هایش را خریدیم :/ و همینطور تمام ژامدادی رومیزی های سنتی اش را :/ 

سپس از مغازه هایش دل کنده و به کاخ عالی قاپو حمله بردیم...کلی پله رفیتم بالا :/ ستونهایش کج شده بودند بنده خدا :/ یک حوض مسی داشت :) کلی نقاشی :) سالن موسیقی :) این گوشی هه که توی عکس میبینید 5 هزار تومن پول کرایه اش را داده ام :/ خیلی باحاله مثلا اگر کد 102 را بهش بدهی راجع به چیزی که کدش 102 است بهت صوتا و متنا و عکسا :/ اطلاعات میدهد...

و این نیز سالن موسیقی عمارت عالی قاپو ... آن سولاخ های تزیینی بخاطر این است که صدای موسیقی اگر در سالن پخش میشده این سولاخیها صدا را گوشنوازتر میکردند و توی آن سولاخیها گلدان و چینی و اینجور قرتی بازها میگذاشتند :)

سکند دی ادامه دارد ... 

" با علم بر اینکه نمیخوانید 2 قسمتی اش نمودم دوزدان :"/ "

  • آندرومدا :)
  • شنبه ۲۸ اسفند ۹۵

کریم ابرو خفن

یک دوست اسکول داشته باشید که ابروهایش پر پشت باشد ,

فامیلی اش کریمی باشد,

سبزه باشد ,

بابایش شاسی بلند داشته باشد و روزهایی که شما با بدبختی فاصله ایستگاه تا مدرسه را می طیید سوارتان کند,

زارت بخورد زمین,

"ویولِت'' را ''ویولْت" بخواند

"زِ ایمان" را ''زایِمان'' بخواند

"تَرلان" را "تُرلان" بخواند

"مرورگر" را "مُرُگَر" بخواند

یواشکی هدفون بیاورد مدرسه

چپ و راست گروه پیرامید تشکیل بدهد

لجباز باشد

و روز تولدش شما را سیب زمینی سرخ کرده مهمان کند

و شما "کریم ابرو خفن" صدایش بزنید :-*

.

.

.

.

.

" کریم ابرو خفن ندارید؟ خا داشته باشید خیلی حال میدهد والا :-* "

  • آندرومدا :)
  • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵

عشقدون داشت میمرد :*

فردا اخرین امتحان را داده و خلاص :* ازادی :* اینستا :* کتاب :* فیلم :* 

و البته کلاس زبان می اید و می بوقد عندرونش T_T پنجشنبه چیرا باید برم کلاس جبرانی زبان؟ :| ب کدامین گناه O:| 

افسردگی تمام وجودم را فرا گرفته است. ظاهر و باطن ترکیده میباشد ات آل. داداشم ک سال ب سال نیگا نمیکنه منو , میگه چرا انقد شلخته ای. امتحان دارم امتحان میفهمی.

- فقط نمره عربی و زبانمو میدونم ک بیس شدم. دینی و مطالعاتو گند زدم مطمعنم :[ 

- اون موقع ک رفته بودیم مشهد, زهرا داشت عقب عقبی راه میرفت. خورد ب ی پیرمرده. پیرمرده :یِواش خانِم :|

- وای عاغا :| نزدیک بود عشقدون بمیرع :| دست فرمون بابام اصن ... T_T سر یه پیچ, زود پیچید. از بغل چرخیدیم دور جدول :! سه ساعت ماشین داشت بالا پایین میپرید. منم یه هینی کشیدم...یه هینی کشیدم... :| جدی خیلی بد بود. اصن وقتی ماشین ثابت شد حس کردم بند دلم پاره نشده. نابود شده :X ماشین اندکی ترکید . عشقدون عم ک سالمه :* فقط تا دو ساعت داشت به سوی مرگ بال بال میزد فرشته گونه :| ولی حال میداد بمیرم فردا امتحان علوم ندم :|| (اثرات گوش دادن ب اهنگ زندان چاوشی _ بمیرید و بمیرید و بمیرید :| )

خدایا شکر*.* 

  • آندرومدا :)
  • سه شنبه ۱۷ اسفند ۹۵