۳ مطلب با موضوع «تلفیق» ثبت شده است

نسبت مستقیم عشق و پوکر فیس =|

الان دَیقاً همون جاییَم که گفتم خعلی خوبه و میخوام همیشه همونجا زندگی کنم... دو دِقه غفلت کردم رفتم مسواک بزنم هوار زدن اون پتو زرشکیه مال آندرومدا که سرما نخوره بمیره خونش بیفته گردنمون پول کَفن و دَفن نَعاریم =| 

منم همونجا خمیر دندون اندرون دهان و مسواک به دست رو به اینه پوکر نیگا کردم و اشک ریختم از شدت احساس و عشقِ سرشارِ بینمان =|

خدایی حرف بود دو روز قبل تولد زدن؟ =|

پ.ن: Where R U God? =|

  • آندرومدا :)
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵

من و من و من...

منو نمیشناسی؟ واقعا؟!

من همون دختریم که موهآی فرفری و وِزوِزیش رو افشون کرده بود و روی حلقه های زحل با پآهای برهنه قدم میزد و تمرین تعادل میکرد با آهنگای شکیرا...و تو با اون تلسکوپت که من هی به داشتنش حسودی میکردم زل زده بودی بهم و فکر میکردی چقد خز و خیل و ضایم.

همون که تو فکر بود قاب گوشی جدیدشو چه رنگی بگیره...میگفت اگه رنگش جیغ باشه همه بهم زل میزنن و از این اتفاق بیزار بود..اون دخترکی که با موهای زشتش داشت روی حلقه های سیاره «الهه کشاورزی» راه میرفت داشت به این فکر میکرد که امروز ناخونش بلند بوده و ناظم بدعنقش ناخون بچه ها رو ندیده و بهش گیر نداده.. به این فکر میکرد که چرا حال نداره اون لآک بدرنگو از روی ناخوناش پاک کنه...

اون دخترک پا برهنه داشت به این فکر میکرد که چقد خوب بود که دیروز برا اولین بار توی عمرش شهامت نشون داد و دسته گلی که به آب داده بودو هرچند نصفه نیمه گفت... 

دخترک داشت به این فکر میکرد که آینده ش چه شکلیه؟‌ کنار کیه؟‌ اصن کسی میشناسش؟ یا تبدیل شده بوده به یکی که مث خیلیایی که میشناسه یا به شام شب محتاجه یا از زندگیش حالش بهم میخوره...یا اصن با رتبه کنکورش پز میده....یا شایدم از یکی مث خودش طلاق‌گرفته باشه... یا شایدم تو فکره که توی مهمونی امشب دامنشو با جوراب شلواری بپوشه یا اینکه همون شلواریو بپوشه که مامآنش  ازش متنفره....

دخترک داشت به این فکر میکرد که در آینده قراره به عزای کی بشینه؟؟

داشت با خودش میگفت من به هدفم میرسم؟؟ میشم همونیکه میخوام؟

آهنگ شکیرا قطع شده بود... دخترک سرشو بالا آورد...یکی با تلکسوپ مورد علاقه اش بهش زل زده بود‌و از کره آبی نگاهش میکرد...یه چشمش باز و اون یکی بسته...وقتی دید دخترک متوجهش شده رفت... دخترک لیز خورد و افتاد و توی زحل، حل شد و داشت به این فکر میکرد که اگه بمیره آدم فضاییا براش غصه میخورن؟؟

میمرد و از دست زهرا راحت میشد که با اولین قدمی که وارد مدرسه میشد با ذوق وصف ناپذیری میگفت خدایی از نامه ای به فرزندِ یاس خوشت اومد یا نه... میمرد و شاید از نفرتش نسبت به دندونپزشکی کاسته میشد... میمرد و فراموش میکرد که پارسال کارت ورود به جلسه شو یادش رفته بود و چقد گریه کرد و بچه ها مسخرش کردن و ناظم بد ریخت سرش داد زد...

دخترک داشت غصه میخورد که آدم فضاییا فقط یه چشم دارن ‌و یه اشک برای مردنش میریزن...

عکس از اینجا

  • آندرومدا :)
  • شنبه ۱۱ دی ۹۵

می اَند سام وآن | ۱

پارچه زمخت و زشتی که مدیر آموزشگاه «پرده» خطابش میکرد رو کنار زدم و بی توجه به ورودِ پُر سر و صدای همون سام وآن ، زل زدم به هوای دلگیر و ابری بیرون و از مولآنا گفتم براش... خودمم نمیدونم؛ برای هوای ابری خوندم..برای سام وآن..یا برایِ...برای خودم؟!

_: من آنِ تو اَم... مرا به من بآز مَده...

صدای نفس نفس زدن و اومدن چند ثانیه ای دیرِ دختری که صداش میکردیم «میس»! هنوز نیومده پالتوشو در آورد و با همون تونیکِ آستین سه ربعِ نفرت انگیزش گفت:

هِیر ایز اینگیلیش کلس... اسپیک اینگیلیش...

دور از چشمش، چشم چرخوندم توی چشمم و براش چِش غره رفتم... طبق معمول رفت بیرون تا آب بخوره و منم باز شعر مولانا جآنمو ریپـ... تکرار کردم.

سام وان پوکر فیسانه نیگام کرد و نطق فارسیش با ورود همون تونیک آستین سه ربعی پوش تبدیل به یه نطق کآملا ادبی و زیبای انگلیسی شد:

ناموسا مای مَوث واز اسموثد بیکاز آو یو...ایناف کن دیگه خواهرم...

«میس» اخم کرد و گفت:

مای سیستر

من : =\

سام وان : =\

مای سیستر : =\

  • آندرومدا :)
  • پنجشنبه ۹ دی ۹۵