I just wanna keep calling ur name ...

# ‌مــــرآ از آدم هــا پ‍ـــس بگیـر ؛ مرآ دستِ خــودم مَـــسـپآر . . .

  • ۹
  • نظرات [ ۳ ]
    • آندرومدا :)
    • سه شنبه ۱۱ مهر ۹۶

    سوال: خاک بر سرت امتحان ریاضی و فیزیک داری، زنگ دفاعی قهوه ای ترین است و باز هم میخواهی بروی اسچول؟

    پاسخ:

    خانم اِزازه؟ بله! ننه ‌مون برامون سالاد ماکارونی گذاشته ببرم مدرسه برا ناهار *-* 

    [ضعف رفته، جمعش می کنند *-*]

    هر لحظه ممکنه برم دخل اون ظرف غذای نارنجی رو که تو یخچاله و سالاد ماکارانیه اندرونش دارن چشمک میزنن دخلشونو بیارم *-*

    تازه خودم درستش کردم .  دستامم نشسته بودم ^~^

  • ۴
  • نظرات [ ۳ ]
    • آندرومدا :)
    • سه شنبه ۱۱ مهر ۹۶

    ایتس ریلی خفن *-*

    ما آدما زندگی پس از مرگ داریم، باورتون میشه اَبَر ستاره ها هم همینطور؟ :) یه ابر ستاره بعد از ۱۱ میلیون انجام واکنشهای هسته ای و نور و گرمای وحشتناک دادن، هستهٔ ابرستاره بخاطر جاذبه شدیدی که داره (وزن شما توی یه ابرستاره به ۱ میلیون تن هم میرسه) خود ستاره رو به داخل می کِشه و بعد از انفجار و ریز ریز شدنش به هسته کوچکی تبدیل میشه که تنها با قطر ۲۰ کیلومتر کائنات رو تحت تاثیر قرار میده!!

    - نجوم خود محشره! *_*

    - فردا :||||| آزمایشگاه زنگ آخر؟؟؟ 

  • ۵
  • نظرات [ ۲ ]
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶

    مردن برای زنده موندن... شایدم برعکس‌!

    خورشید، ستارهٔ منظومه ما می سوزه و با تبدیل هیدروژن به هلیم بخشی از انرژیش که ماحصلش نور و گرماست رو به ما منتقل میکنه‌. این سوختن نماد و کیفیت و عامل زندگی ستاره ست‌‌‌ و در عین حال موجب مرگش! 

    ما ادما هم همینجوریم‌‌‌‌... لحظه ها، عمرمون نماد حیاتمون هستن و در عین حال هشدار مرگمون...

  • ۴
  • نظرات [ ۸ ]
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶

    بالأخره...

    چیذر...همین حالآ...

  • ۱۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۷ مهر ۹۶

    خودِ شانسم من :|

    امروز اولین روزی بود که ناهار بردم مدرسه. شانس من هم غذا دادن، هم گرمکن مدرسه خراب شد :| قطعا اگه فردا غذا ببرم مدرسه سرنگون میشه :|

    برگشتنی تو ماشین دستم خورد به دکمه شیشه ماشین. یهو وا شد. سه متر پریدم :/

    اینکه من فردا تا سه مدرسه باشم اصلا انصاف نیست :[ شیمی فیزیک ریاضی ریاضی [جیغ کشیده، گیس میکشد]

  • ۸
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۵ مهر ۹۶

    لِه ُ لوه :|

      دیشب از ۱۱ اقدام به خوابیدن کردم و ساعت ۲ خوابم برد :| تازه چشام داشت گرم میشد که داداچم تالاپی از تخت افتاد پایین . حالا تو خواب بودا ولی هنگ داشت اتاقو نگاه میکرد . دو ساعت فقط اونو لود کردم [هشتگ کلافه] بعد جالبه با اون صدای مهیب انفجار هیشکی بیدار نشد :/ حالا کافیه من پاور گوشیمو فشار بدم :/ یا وای فایو روشن کنم :/ 

    ساعت ۵ و نیم اینا هم داداچم بیدار شد با سرفه هاش بیدار شدم بالا اورد :// خوشبختانه این بار مامان بابام اومدن ماچالا ماچالا ://

    دیگه خوابم نبرد تا اینکه برم مدرسه و این صوبتا...

      شیمیو خیلی خوندم توی گروه کلاس هم خیلی خوب اماده بودم ولی سر مسئله هاش مثل گراز زل زده بودم به تخته ... ضریب تبدیل چیه داداچ، من نماد علمی یادم نی خاعر گلم، طرفین وسطین کن دیه این جلف بازیا چیه :|

      زنگ اخر رسانه داشتیم هنوز کتابش اماده نیس بخاطر تتوی دیوید بکام روش ://// معلم رسانه هه اول که اومد فکر میکردیم از این خزاس.. بعد شروع کرد گفتن... اره من دکترای فلان لیسانس فلان دیپلم فلان رتبه اول المپیاد کامپیوتر سال چی چی دو بار کارافرین فلان و نویسنده فلان و بهمان و بیسار 

    حالا ما :|||

    بعد خیلی خوب بود روانشناسی همه چی میدونست از چشمای ادم میخوند :/ ماه تولد همرو حدس میزد :// احساس میکنم کمکمون میکنه... چون بهم گفت برای چاپ کتابت منو خبر کن :| من :||

      واقعا سطح مدرسه ش بالاس من سوسکم اونجا :// از من ضعیفتر هست ولی قوی تر عم خیلی تر تر تر ... شیکر خوردم من :|

      کلی چیز برا پاکنویس هست... سرم و پاهام درد میکنه... مامان دیر میاد ولی میاد می بینمش خسته س میخوام باهاش حرف بزنم نمیشه.

     

    کتابخونه مدرسمون خیلی خفنه... شور زندگی رو داااااشت *-*

  • ۵
  • نظرات [ ۷ ]
    • آندرومدا :)
    • يكشنبه ۲ مهر ۹۶

    سردردز استارتِد :\

    دیشب تا ۱ و نیم اینا بیدار بودم و داشتم طبق معمول فکر و خیار میکردم :| توقع داشتم صبح که اول مهره و اینا خیلی رمانتیک طور پا شم و اسلوموشن وار از تختم بیام پایین :| اما خب کاملا بر خلاف تصورم با لگد بیدار شدم و قیافه ای جنگلی طور و آمازونی وار چونان گرسنگان اتیوپی ... تا به خودم اومدم ساعت بیست دیقه به ۷ شده بود :/ من فس فسو نبوددددم آقا :/ ریحون زنگ زد عربده کشید چرا نمیای :/ درحالیکه من نه مقنعه پوشیده بودم نه کتونیامو :// مث زامبیا مقنعمو سر کردم ، چونه ش تنگ بود در یک عملیات انتحاری تا سه سانت پارش کردم و زامبی تر تر کفش پوشیدم. ریحون میگفت ماشینشون ابیه..‌ حالا من تو خیابون ویلون و سیلون یه ماشین آبی... حالا یه پیکانه ابی اسمانی بود هی دور و ور اون می پلکیدم تا ریحون خانوم سرشو از یه شاسی بلند لاکچری بیرون اورد.. کور خانوم اون سرمه ایه نه ابی.

    - مدرسشم خیلی اوجل بود شیک و نوعه خلاصه بچه هاشم خوبن، چون خرخونن ، سال بالاییا ما ها رو اذیت نمیکنن *-* یه بوفه ای داره که *-* دسشوییا دل باااااااااااااز D** 

    - معلماشم بد نیستن. هندسش که تا نیم ساعت مث زامبیا تو سکووووت کامل راه میرفت ما رو می نگریست -_- دبیر ادبیاتشم با جوراب شلواری اومده بود :/ دبیر ریاضیه فوق العادس *-* دبیر شیمیش عم خب خیلی واسه ادم کار درست میکنه ناموسا... مردم من داداچ چه وضه؟؟

    - کلاس زبان عم شروع شد. تیچر قبلیس *-* منشیه عم باهام فل این لاو شده :))))))))

    - هرچی درس مزخرفه فردا داریم *-* فقط شیمیش سنگینه فردا... ثنک گاد .

    - وبلاگم زود زود و بیچترِ بیچتر تر آپ میشه چون زر برا زدن زیاد است داداچا موقع مدارس :/ 

  • ۴
  • نظرات [ ۴ ]
    • آندرومدا :)
    • شنبه ۱ مهر ۹۶

    بوی گندِ اسچول [دهان به دشنام می گشاید]

    شروع ۵ سال ا‌ول تحصیلم اینطور بود که شب ۳۱ِ شهریور از ذوق تا مرز سکته میرفتم و تا صبح خوابم نمی برد. از سی روز قبلش عم در گیر خرید کیف و کتاب و زهرمار... تابستونی که میخواستم برم شیشم بعد از ۸ سال اسباب کشی کردیم توی یه سگدونی که همه پز داشتن... یه مشت افاده ای از دماغ فیل افتاده. با همشون فرق داشتم، مجبور بودم مث خودشون خودمو نشون بدم، یه روز نبود که اشک نریزم... از اولش بی هیچ ذوقی رفتم تو اون مدرسه. سال تموم شد و از بچه هایی که ۹ ماه باهاشون بدترین خاطراتمو داشتم خداحافظی کردم و بیخیال مدرسه ای که نزدیک خونمون بود مدرسه ای که توی مزخرف ترین محله تهران، یه مشت متظاهر مذهبی نمای عوضی سه سال درس خوندم. نمونه قبول شده بودم اما دور بود‌. ماشین نداشتیم اون موقع، سرویسشم گرون میشد.

    امسال برای نمونه خوندم تا قبول شم. هیچ درسخون نیستم، از خرخونی هم متنفرم، تا خرداد و امتحان نهایی خوندم و بعدش کتابامو دادم فامیلمون تا یکماه بعدش روز ازمون.. قبول شدم. ملت میگفتن نمیدونم چندملیون باید بدین.. ترسیدم، پشیمون شدم رفتم کارنامه و برگه هدایت تحصیلیمو گرفتم که باز برم اون مدرسه ای که ثبت نام کنم که توی همون محله لعنتی بود. بابام مخالفت کرد. اصرار کرد. خوشحال شده بودیم، هم من هم بابام... ثبت نام کردیم همون نمونه دولتی‌‌‌... جایی که واقعا دوسش داشتم ..‌ غزل قبول نشد ریحانه چرا... هم کلاس شدیم حتی‌‌‌... قرار گذاشتیم مث پارسال میز اول وسط بشینیم. [هیچگونه فحشی را پذیرا نیستیم، به من چه آخه ریحانه خر خونه :/ ]

    برنامه  درسیمونو ندادن هنوز... نصف کتابا رو من میبرم نصفو ریحانه...

    وعده دیدار فردا یه ربع به هفت جلوی سرای محله :| 😂

    - اعصابم خورده .. چرا؟

  • ۷
  • نظرات [ ۸ ]
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۳۱ شهریور ۹۶

    یار دل آزار من ...

    لحظه شماری می کنم ... نه که ببینمت نه که بشنومت نه که حست کنم، نترس اون قدرا هم احمق نیستم که ارزوی محال کنم. لحظه شماری می کنم که غرق درس و مدرسه و دوستام بشم که تو ، تو ، تو ، خودت ، توی لعنتیو از یاد ببرم فراموش کنم مثل یه آشغال پرتت کنم از ذهنم بیرون . من خیلی چیزا یادم میره ؛ یادم میره برنج رو گازه، یادم میره کتری جوش اومده، یادم میره شهریه کلاس زبانمو بدم، یادم میرم شارژرمو از برق در بیارم، یادم میره شب پتو بندازم رو سر داداش کوچولوم، من فراموشیم خوبه، بسه این همه تحقیر روحی که به جون خریدم، من فراموشیم خوبه تو رو هم می ندازم دور .... خیلی دور ...‌. 

  • ۸
  • نظرات [ ۳ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶

    تو فرق داری با همه دنیا

    من عاشق این حس تبعیضم.

  • ۷
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶

    I won't let u get me down

    ازش متنفرم از همه چیش از هرچی که به اون مربوط میشه. حق نداره منو اونجوری صدا بزنه تنم یخ بزنه کف دستام عرق کنه حق نداره نداره نداره حق نداره لپ منو بکشه هول کنم آخه مگه من چیم مگه من سنگم که هیچی نگم هیچ کاری نکنم، دست و پا چلفتیم ، فقط سرمو میگیرم بالا زل می زنم بهش میگم چقدر دستات سرده. بخنده دستشو بماله به صورتش بگه من؟؟ اخ اخ من از صورتشم متنفرم از خط کنار ابروش خط کنار شقیقه ش. متنفرم که یه کلمه حرف میزنه جون میدم‌. متنفرم که وقتی کلاهمو میپوشه حالم بهم میخوره، تهشم دلم میلرزه، باز حالم بهم میخوره کلاهو پرت میکنم گوشه کشوم سر خودم جیغ می زنم حق نداری بهش دست بزنی فکر کن نجسه فکر کن پیاز پخته س که ازش متنفری بغض میکنم خاک تو سرت خاک تو سرت اون کیه که تو براش ذوق میکنی؟؟ اه اه گمشو گمشو گم گم گم شو گورتو گم کن از زندگیم... برو برو برو توروخدا برو جون خودت جون من گم شو از زندگیم... من به تو پیچیدم یا تو به من؟؟ اصن اصن هرچی برو اقا برو گم شو این حق من نیس فقط ۲ بار توی ۳۶۵ روز سال ببینمت و بقیشو من بمونم و یه مشت صحنه و خاطره عوضی تر از خودت...

  • ۱۴
    • آندرومدا :)
    • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶

    خود فیلسوف ://

    منطق داداش کوچیکه ی من اینه که اگه رون مرغ بخوره رون خودش بزرگ میشه :/ یا مثن بال بخوره بال در میاره ://

    دهه هشتادی است دیگر...

  • ۹
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • آندرومدا :)
    • يكشنبه ۲۶ شهریور ۹۶

    رهی نمانده تا رهایی . . .

    • شهریور ماهه و من سرمای وحشتناکی خوردم :| یا مریض نمیشم یا بد میشم :| اون شب همه در و پنجره ها رو بستم دورشون شال پهن کردم که هوای بیرون نیاد داخل، استین بلند پوشیدم و چپیدم زیر پتو و لرزیدم.

    • کتابامو گرفتم و جلدشون کردم به زور و بدبختی. وسطاش جدا داشتم غش میکردم :| لباس مدرسه ام هم گرفتم‌. خیلی هم بد به نظر نمیاد. فقط یه کم بلنده... داداشم میگه چه بهتر؛ اون شلوار کردیه جمع و جورتر بنظر میرسه 😂

    • دختره رو نمیشناختم. منتظر این بودم که کارت عروسیشون برسه دستم. بهم خورد همه چی بهم خورد. ناراحت بود یعنی وقتی درباره ش توی جمع صحبت می شد سرشو مینداخت پایین و سکوت میکرد. از این حرکتش حالم بهم خورد. اونجا هم دیدمش. مث قبل برام معصوم و مهربون جلوه نکرد. مث این چند وقت که ازش متنفر شده بودم نگاهش منفور بود مث گرگ بود نگاهش وحشی و بی رحم. به خیال خودم فقط شاید ازش متنفرم ولی خب باهام فقط چند کلمه حرف میزنه اما همونشم تموم تنم میلرزه، هی میخوام نگاهش کنم و سیر شم و آخ که سیر نمیشم و نگاه میگیرم ازش و میترسم کسی مچمو بگیره... احمقم که هنوز هنوز هنوز امید دارم؟

  • ۶
  • نظرات [ ۸ ]
    • آندرومدا :)
    • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

    مایهٔ ننگ

    بهش میگم توی چنلت ساعت ۱۲ پست گذاشتی gm ! ساعت ۱۲ جی ام داره؟؟ میگه ساعت ۱۲ نذاشتم که... دوازده و پنج دیقه بود.

    نتیجه اخلاقی: به خودم رفته :|

  • ۹
  • نظرات [ ۴ ]
    • آندرومدا :)
    • شنبه ۲۵ شهریور ۹۶

    از روزهای پوکر طوری

    اون شب تا ۴ صبح خوابم نبرد ، دیگه تصمیم گرفتم دیرتر اقدام به خوابیدن کنم :|| چون تا ۴ صبح از فکر و خیال جون میدم. دیشب ۴ خوابیدم، ساعت ۱۱ و نیم با تلفن بیدار شدم. مامان بزرگم بود داشت با بابام بحث منو میکرد. آخرم بابام گفت من نمیام آندرومدا میاد. من واقعا هیچ کاری نکرده بودم چون میخواستم غروب برم. توی اون گرمای ظهر حال وایسادن برای اتوبوس و یه ربع پیاده روی اونم توی منطقه لات و لوتا رو نداشتم. دلم میخواست بالشتمو بجوم و جیغ بزنم :| تند رفتم حموم از هول اینکه دیر نشه تمام تنم می خورد به در و دیوار تمام انگشتام نابود شد :| بعد حاضر شدم، موهام خیس خیس بود تمام مانتوم خیس شده بود. دلم میخواست مامانم مثل اون دفعه خونه باشه و موهامو روغن بادوم بزنه نازشون کنه شونه شون کنه قربون صدقم بره. بیخیال از بابام خدافظی کردم و رفتم‌. صبحونه نخورده بودم یه بیوگلز (جیجرم :|) گذاشتم تو کیفم تا بخورم. جمعه بود اتوبوس دیر اومد. وقتی ایستگاه پیاده شدم اهنگ گوش دادم. اندازه ۳ تا آهنگ پیاده روی کردم. وقتی رسیدم پشتمو نگاه کردن بابات کو؟ گفتم حوصله نداشت نیومد. بغلم کردن بوسم کردن شروع کردن ناله و نفرین و گریه و زاری که چرا نیومد. میشه بیخیال؟!

    ناهار باقالی پلو با گوشت بود. همه باقالیاش کال و بدمزه بود. دلم غذای مامانمو میخواست. دیشبش بهش گفته بودم خسته شدم بیا دیگه. گفت زود میام... حتی گفت عزیزم. بابام میگفت من نمیتونم بیام تو میخوای بری پیشش؟ تا جمعه خسته میشی. گفتم نه. میترسم برم. تا شمال تنها برم میترسم. 

    خیلی برام غذا ریخته بود‌. مزه ش مزخرف بود تند تند میخوردم تموم شه. اگه نمیخوردم میکردنش قصه ای! متنفرم از این چیزا...

    آب میخواستم یخچالشون سوخته بود.

    بهم رب انارداد. مامان بزرگم همش جیغ میزد میگفت اون چیه میخوری. 

    چک و چونه م در اومد. همه وسایل خونه شونو زدیم آگهی رو دیوار و شیپور. کلی همه چیو اشتباه زدم سوتی دادم حرص میخورد نیشگونم میگرفت موهامو میکشید.

    بهم چسب زخم داد انگشتمو بست. بهم کیف داد لاک داد کلللی کتاب خوب داد. بهم گردنبند و پا بند و انگشتر عم داد. همون انگشتره که طرح تاج بود و من عاشقش بودم. یه کم رنگش رفته بود حتی به دستم رنگ داد ولی دوسش دارم خب. 

    رفتم براشون آشغال انداختم سطل آشغال تو خیابون. استرس اینو داشتم که انگشتره از دستم بیوفته تو سطل ://

    کنار بالکنشون پرنده لونه کرده... جوجه دارن... یه جوجه سیاه زشت تپل کوچولو ولی من دوسش دارم.. هرچی سر و صدا کردم جوجه هه بیدار نشد. نفس نمیکشید انگار، شب که شد رفت دید داشت نفس میکشید... زنده بود.

    باید به بابام بگم که فردا زنگ بزنه و لباس مدرسمو بگیره. 

    ساعت ۱۲ نتم قطع میشه‌‌... میگن قراره با اهنگام خودمو خفه کنم.

  • ۶
  • نظرات [ ۵ ]
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶

    دلم براش تنگ شده بود...

    اصلا خودمم نمیدونم چرا یهو افتادم یادش. آهان. رفتم اینستا! بهم قول داده بود اینستا نصب کنه و آیدیشو از طریق ریحانه بهم بگه. چون اون موقع من تلگرام نداشتم. 

    امشب از ریحانه آیدی تلگرامشو پرسیدم. کلی فحش بهش دادم و برخلاف تصورم زودی پیاممو دید ذوق کردم باهم حرف زدیم طبق معمول کری خوندیم. گفتم دیدی رئال قهرمان شدددد؟  گفت موراتا رفت چلسی ، خامس رفت بایرن، تو هنوز رئالی؟ گفتم نیمارتونم که رفت... گفت آره رفت پی اس جی.. گفتم ینی چی؟ فوشه؟ خندید گفت پاری سن ژرمن. 

    براش فیلم فرستادم صداش زدم گفت بله؟! کلی باز فوش دادم گفتم به من بگو جانم :| بعد خندید گفت جوووونم. منم براش اون گیفه رو فرستادم که پسره عشوه میومد ایی :||

      فیلم Begin again رو حتما ببینید و موزیکاشم حتما دان کنید. مخصوصاً lost stars و tell me if you wanna go home . 

  • ۵
  • نظرات [ ۴ ]
    • آندرومدا :)
    • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶

    Crazy

    راستش من معتقدم اگه کاری رو شروع کردم و تا یه جایی اون کار بدون مانع بود یعنی خدا هم بابت اون کار خوشحال و اوکیه و کلا موردی نداره.

    یعنی مِن باب مثال اگه بخوام خودکشی کنم و تا حدودی خوب پیش بره یعنی قطعا خدا مشکلی نداره :| و قراره وسط بهشت شاهد به تحقق رسیدن تک تک آرزوهای شیرینم باشم :/

  • ۳
  • نظرات [ ۵ ]
    • آندرومدا :)
    • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۶

    نیمه شهریور...

    امتحانو مثل همیشه گند زدم. ولی مطمئنم که پاس میشم :| خیالم بود که مثل همیشه سر چهل دقیقه برگمو بدم و برم خونه اما این دفعه اصلا مدل امتحانای موسسه رو عوض کرده بودن، ما هم یهو لولمون رفت بالا، امتحان ۲ ساعت و ۵ دیقه طول کشید :| ۸ صفحه بود بیشوعور :| با خیال راحت و بی عذاب وجدان هم چپیدم کنج دیوار همه کلمه ها رو با دیکشنری موبایلم چک کردم خیلیم حال داد :| 

    برگمو زودتر همه دادم و تند تند اومدم بیرون. ثریا تعارف چرت زد گفت بیا با بابام میرسونیمت. مسیرش نمیخورد. گفتم نه. تاریک بود ۸ و پنج دیقه بود ترسیده بودم. خدا خدا میکردم باباش منو ببینه و سوار کنه. اما دور زدن از بالا رفتن. کلی وایسادم تا یه تاکسی رد شد. خداروشکر گویان و سکته کنان سوار شدم. دیدم همکلاسیم جلو نشسته دلم قرص شد آروم گرفتم. اگه داداشم بود یکی میزد پس کله م میگفت منگل کوله تو از دوشت بردار و مثل بشر تکیه بده. پنج تومنیمو از کوله پشتیم در آوردم. چند دیقه بعد پیاده شدم و سپس فقط دویییییییدم :| سوار تاکسی شدم باز، پونصد سال وایسادم تا تاکسی پر شه. میدونستم بابام دلواپس میشه. گوشیمو از سایلنت در آوردم، تا تاکسی پر شد بابام زنگ زد و برا اولین بار توی عمرم گوشیم سایلنت نبود و جواب دادم :/ ساعت ۸ و نیم بود :/ ناموسا تاریک بود :/ وقتس رسیدم سر کوچه بابام اونجا وایساده بود. نون خریده بود، نصفشم خورده بود :| گیر داده بود تو هم نون بخور.رفتم بالا. تندی سیب زمینیا رو شستم انداختم تو آب داغ‌. بعدم مث وحشیا تخم مرغ پرت کردم داخلش و گذاشتم رو گاز. دویدم رفتم کتابی که میخواستمو تموم کردم. ۱ ساعت شده بود. سیب زمینی تخم مرغا رو پوست کندم. میخواستم الویه ش کنم حال نداشتم بلدم نبودم دیر بود. بابام حواسش نبود، صداش زدم نشنید باز زدم نشنیدم داد زدم پرید. خندیدم گفت الان کار دارم بعدا میخورم. حالا کارش چی بود؟ داشت از داخل چایی هایی که از لاهیجان خریده بودیم چوب جدا میکرد :| قیمه ها تو ماستا و این صوبتا...

  • ۷
  • نظرات [ ۵ ]
    • آندرومدا :)
    • چهارشنبه ۱۵ شهریور ۹۶

    صدا و سیما مون | صدا و سیما شون

    ینی خوشم میاد وقتی صد مدل کار و بدبختی ریخته رو سر من تلویزیون تایتانیک نشون میده،

    بعد موقعی که من بیکارم، زندگی پستانداران.

  • ۱۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • آندرومدا :)
    • سه شنبه ۱۴ شهریور ۹۶
    • I set fire to the sky; Yeah, exactly me •
    موضوعات
    نویسندگان