.


۱۹ِ تیر مآهِ لعنتیِ دوستداشتنی

پارسال، ۱۹ِ تیر یه سررسید بزرگ گذاشته بودم جلوم؛ هی یه بسم الله خوشگل مینوشتم اون بالا؛ هی پایینش اسم فصل اولو مینوشتم. هی ذوق می کردم. می ترسیدم. قلبم داشت تالاپ تالاپ میزد. دست و پام یخ کرده بود. نیشم تا ته باز بود! این دفعه فرق داشت! بالاخره نوشتم... بالاخره شروع کردم؛ شد ۲ صفحه! دیدم نمیشه! سررسیده رو قایم کردم بین کتابام؛ خودمو پرت کردم رو تختم. اتاقم شلوغ بود. داداشم داشت فوتبال بازی می کرد. لبمو از هیجان گاز گرفتم، چشمامو بستم و از خدا کمک خواستم. چشامو که وا کردم سریع نوت گوشیمو باز کردم و شروع کردم تایپ کردن. با کلی آرزو... با کلی استرس.‌‌.. از حونده نشدن... از نتونستن... از اینکه مثل دفعه های قبل شه و «مرگ مزمن»ِ عزیزم مزخرف از آب در بیاد. گذاشتم پیج اینستام... چون ادبی نوشته بودم و داستان از زبون مرد شروع میشد و شروع تلخی داشت استقبال شد ازش. با قدرت ادامه دادم. تا ۱۳۰ پارت گذاشتم اینستا. کلی نقد و انرژی بهم میدادن. بعد یه نویسنده معروف اینستایی راست راست سوژه مو دزدید، و نوشت! رمانش معروف تر شد! و به خودم میگفتم به درک اشکال نداره. بعد دیدم اینستایی ها توقع دارن کلی پست بذاری براشون! و تند تند نوشتن منو خسته و اذیت میکرد. دیگه آخراش داشت چرت میشد چون به چرت قانع بودن! دیگه بیخیال شدم. اینستا رو حذف کردم. داستانمو در حد اینستا نمیدونستم! شروع کردم توی سایت نوشتن. قبلا توی نودهشتیا مینوشتم؛ آشنا بودم. ۱۹ تیر، چندماه گذشته بود از پوکیدگیِ نودهشتیا. اول تعلیق شد و حالا فیلتره. مرگ مزمن رفت سایت «کافه قلم» . استقبال شد. نقدا بیشتر بودن‌‌.‌.. انرژی بیشتر... ذوق داشتم. توی ۱۵ سالگی آرزوهامو جداً داشتم دنبال میکردم. انرژی ها زیاد بود اما بیشتر میخواستم! زهرا اومد... شهرزاد اومد...  شهرزاد منبع امید و انرژیم بود، برام کانال زد؛ به جام نوشت! برام تبلیغ کرد! 

نوشتم... با همه درسام؛ با همه ناامیدی هام سر کمبود مخاطب. با همه وحشتام از ادامه بد. نوشتم؛ نوشتم؛ نوشتم؛ و مرگ مزمن ادامه دارد...

آندرومدا :) ۱۰
بهار پاتریکیان D:
مایه افتخار مایی تو رفیق :*

وای مای گاد **

nily ..
یه ساله شدنش مبارک! :)))

اینقدر از ن...... بدت میاد که حتی اسمشم نگفتی؟! :)
هنوز نفهمیدم چی شده بود...!

اون اصن توی مرگ مزمن تاثیر نداشت. فقط فهمیدم منبع فساد بود :/

زِدْ عِِـچْ آرْ …
فک کنم تنها کسی ام که این پستو تو سه جای مختلف دیده و براش کامنت میزاره=|
با این حال
congratulation babe

همینه پی پی منی دیگه D: 

رستاک :)
چه قد خوبه که پیگیر آرزوهاتی:))
پرقدرت ادامه:)))))

؛)

مانا کالو
انهدام نودهشتیا ... تاریخ فراموش نخواهد کرد.
قصه سرا تلاش قابل ستایشیه برای زنده کردن نودهشتیا، ولی واقعا نودهشتیا یه چیز دیگه بود.
:))

اونجا که عیناً زمان رضا شاهه :||

زِدْ عِِـچْ آرْ …
چه افتخاری والا تر از پی پیِِ اندرومدا بودن(t(-.-t

z.z

آقای سر به هوا ...
نوشتن خیلی خوبه ، باید نوشت ، همیشه ..
ادامه بده :)

همیشه :))

nily ..
یا پیغمبر! :|

به والله¯°_o)/¯

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
• از یک فرفر مویِ خندآن بخوانید.
• آندرومدا اسم یه کهکشانه.

• بفرمایید چنلم؛ ماچالا ماچالا شونصد کا ممبر داره ‌D: ⬇
anothergalaxy_blog_ir
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان