بگو چرا این قصه هه اینجوریه؟

 خودمو میکشم تا به چیزی یا کسی برسم و تمام آینده و آرزوهام میشه اون یا همون چیز یا کسی که شاید یک عمر خواستمش...

تا اینجای قصه قشنگه خب...میدونم...

اما باقیشو گوش کن...

میرسم بهش... به همون چیزی که خواب و خوراک و همون کسی که رویام بود... همون که برای رسیدن بهش با عالم و آدم جنگیدم...

افتخار آمیز شد اینجای قصه مون...

زهر قصه ش اونجاست که وقتی میرسی بِش اون چیزی نیست که میخواستی... دیگه نسبت بهش بی تفاوتی... از یه طرف دیگه م بس که با همه جنگیدی و برای رسیدن بهش تنها و تنها و تنهاتر شدی و دیگه هیشکی برات نمونده نمیتونی توی این تنهایی ای که حتی اون رویاتم نمیتونه کنارت باشه دووم بیاری و باید بزنی به سیم آخر... یا اینکه وانمود کنی این همون چیزیه که بهش رسیدی و میخواستیش و جنگیدی براش و خلاصه روزگار باب دل توعه...

این قصه روتین و مسخره رو نگفتم که با پوزخند به صفحه مانیتور و اسم من گوشه پست و سنم نگاه کنی و توی دلت یا شایدم یه کم فراتر از "توی دلت" مسخرم کنی...

اول خواستم یه چیز بگم... اینکه ته این قصه و اون کادره که همیشه ته قصه هاس و نتیجه اخلاقی قصه رو نشون میده واسه این قصه هه میگه واسه چیزی یا کسی بجنگیم که لیاقتشو داشته باشه...

دوم اینکه... بگو چرا؟ فقط بگو چرا این قصه هه اینجوریه؟

آندرومدا :) ۲ ۵
وی :)
تنها چیزی ک میتونم بگم
اینه که "میفهمم"... :)

خوشحآلم :)

یک نویسنده
چون اغلب ما یک شخصیت دوست داشتنی را در ذهن طراحی می کنیم و وقتی کسی اندکی شبیه ذهنیتمان می بینیم چنان غرق رویا می شویم که واقعیت وجودی آن فرد را انکار می کنیم. 

یه چی تو همین مایه ها...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان